خیزش روزهای اخیر در ایران بیش از هر چیز محصول فشارهای اقتصادی انباشته است فشاری که سالهاست بر دوش طبقات فرودست و متوسط سنگینی میکند. با این حال اقتصاد هرگز در خلأ سیاست عمل نمیکند. اعتراض اقتصادی دیر یا زود به اعتراض سیاسی تبدیل میشود زیرا ریشه بحرانها در تصمیمها ساختارها و شیوه حکمرانی است. از این منظر انتظار اینکه مردمی زیر بار معیشتِ فرساینده ناگهان با ادبیات دموکراسی سکولار به خیابان بیایند انتظاری واقعگرایانه نیست. جامعه در لحظه بحران پیش از هر چیز به دنبال راه نجات میگردد به دنبال چهرهای که بتواند از این بنبست عبور دهد.
اگر خود را جای مردم بگذاریم این واکنش قابل فهم است. هر انسانی تحت فشار ممتد اقتصادی به احتمال زیاد دست به کنش اعتراضی میزند. امروز در خیابانها نام سلسله پهلوی شنیده میشود. آیا این امر به مثابه یک برنامه سیاسی مدون است یا نماد یک امید فوری؟ درست در همین نقطه است که مسئله رهبری و سیاستورزی خود را عریان میکند.
شعارهایی مانند "رضا شاه روحت شاد" "این آخرین نبرده / پهلوی بر می گرده" بیش از آنکه حاصل یک پروژه سیاسی سنجیده باشد بازتاب نیاز جامعه به یک نقطه اتکاست. این حمایت بیش از آنکه مبتنی بر برنامه سازمان یافته یا چشمانداز روشن باشد واکنشی عاطفی و قابل فهم به بنبست کنونی است. آنچه امروز دیده میشود همدلی صادقانهای است که هنوز به سیاست ترجمه نشده است. سیاست از لحظهای آغاز میشود که احساسات جمعی به راهبردی با هزینه انسانی کمتر و دستاورد سیاسی بیشتر در مسیر آیندهای به دور از خشونت بدل شود.
آیا رضا پهلوی در ترجمه احساسات جمعی و همدلی صادقانه به زبان سیاست موفق بوده است؟ کارنامه او بیانگر موفقیت چندانی در این زمینه نیست. رضا پهلوی در ساختاری رشد کرده که قدرت در آن امری موروثی و بدیهی تلقی میشد. زیست در کاخ مواجهه از کودکی با ژنرالها و مقامات و تجربه اقتدار بیواسطه نوعی نگاه عمودی به سیاست را در ذهن تثبیت میکند. نگاهی که در آن مردم بیش از آنکه شریک فرآیند باشند حاملان یک مأموریت تلقی میشوند. انتظار نانوشته این است که جامعه هزینه بدهد کشته بدهد و در نهایت رهبر را بر دوش بگیرد و او در مقام فرمانده دستور صادر کند.
تجربه جنبش مهسا نمونه روشنی از ناتوانی در سیاستورزی ائتلافی بود. تلاش اولیه برای نمایش همبستگی میتوانست نقطه عزیمت یک اپوزیسیون فراگیر باشد. اپوزیسیونی که از فعالان مدنی و هنرمندان تا نیروهای سیاسی ناهمگون را زیر یک چتر گرد آورد. اما این تلاش بهسرعت فروریخت زیرا منطق برابری و شراکت جای خود را به ذهنیت برتریجویانه داد. همین لحظه بود که فرصت تاریخی برای شکلگیری اعتماد عمومی از دست رفت و اپوزیسیون بار دیگر به مجموعهای از جزایر پراکنده بدل شد.
در این میان نباید از حافظه تاریخی غافل شد. انقلاب ۵۷ هنوز زخمی باز در ذهن جامعه ایران است. آن زمان نیز انبوهی از مردم با نیت صادقانه و امید به رهایی زیر پرچم یک چهره کاریزماتیک گرد آمدند بیآنکه سازوکارهای مهار قدرت، پاسخگویی و مشارکت همگانی تعریف شده باشد. نتیجه استقرار یکی از خشنترین و پایدارترین دیکتاتوریهای معاصر بود. تکرار همان الگو این بار با نام و چهرهای دیگرمیتواند به بازتولید همان چرخه منجر شود حتی اگر نیتها متفاوت باشند.
بسیاری از حامیان رضا پهلوی مانند فاطمه سپهری هزینههای سنگینی پرداختهاند، زندان رفتهاند و برخی همچون زنده یاد مجید رضا رهنورد جان باختهاند. این واقعیت، صداقت و شجاعت بخشی از جامعه را نشان میدهد، امری که الزاما به معنی صلاحیت سیاسی فرد مورد حمایت نیست .صلاحیت سیاسی رهبری با میزان فداکاری هواداران سنجیده نمیشود بلکه با توانایی کاهش هزینهها، جلوگیری از خشونت و ساختن مسیرهای کمخطر تعریف میشود.
سیاستورزیِ واقعی یعنی شبکهسازی، نه موجسواری. خیزش اخیر محصول شرایط عینی جامعه بود نه نتیجه فراخوان یا سازماندهی مشخص از سوی رضا پهلوی. او بیشتر در انتظار شکلگیری موج است تا معمار آن. تفاوت میان یک رهبر سیاسی و یک نماد احساسی دقیقاً در همینجاست: اولی پیش از بحران ساختار میسازد دومی پس از بحران بر آن سوار میشود. رضا پهلوی ۴۶ سال فرصت داشت شبکه سازی کند ولی هیچ تلاشی در این زمینه نکرد. در نبود یک شبکه گسترده و منسجم خیزش های توده وار مردمی دوام چندانی ندارد. شبکه های گسترده و حرفه ای هستند که مشعل مبارزه را تا نتیجه نهأیی روشن نگاه می دارند.
سیاست ورزی شجاعت اخلاقی می طلبد. سیاست ورزی بیان سخنان دشوار می طلبد. چه بخواهیم چه نخواهیم از شخص خامنه ای که این روز ها شعار "مرگ بر خامنه ای" سر داده می شود گرفته تا سازمان مجاهدین خلق و تمامی گروه ها، احزاب و سازمان های ریز و درشت همه و همه ایرانی هستند. یک رهبر خردمند دارای صلاحیت سیاسی با شنیدن شعار "این آخرین نبرده / پهلوی بر می گرده" سوار بر توسن خیال نمی شود. او می تواند برای نمونه با صدور بیانیهای صریح هم خطاهای تاریخی نیروهایی مانند مجاهدین خلق--از جمله همدستی با صدام--را محکوم کند و هم بر ضرورت عبور از گذشته برای ساختن آیندهای مشترک تأکید ورزد. آیندهای که در آن «ایران برای همه ایرانیان» صرفاً یک شعار نباشد بلکه تضمینی برای مشارکت سیاسیِ همه جریانها مادام که به خشونت متوسل نشوند.
حتی فراتر از آن، سیاستورزی ایجاب میکند اصل گفتوگو به رسمیت شناخته شود. گفتن این جمله که «اگر طرف مقابل آماده گفتوگو باشد من حاضرم برای خروج از بنبست با هر نیرویی حتی دشمنان سیاسی بر سر یک میز بنشینم» نشانه ضعف نیست نشانه بلوغ سیاسی است. حذف، طرد و دیوسازی دقیقاً همان مسیری است که کشور را بارها به خشونت کشانده است.
سیاست یعنی یافتن راهی برای قانعکردن مخالف نه حذف او. هر جا سیاست تعطیل شود مسلسلها به میدان میآیند. آیا رضا پهلوی قادر است چنین رهبر خردمندی باشد؟ تاریخ ثابت خواهد کرد.
تصور شود خمینی بجای اینکه بگوید شاه باید برود می گفت من حاضرم برای یافتن راه حل بحران کنونی با شاه مذاکره کنم، در آن صورت آیا ایران به فلاکت امروز می رسید؟ اگر ۴۶ سال هزینه انقلاب ۵۷ به همین یک نتیجه برسد به قدر صد سال در پویش توسعه سیاسی پیشرفت کرده ایم.
درویش رنجبر

















