Thursday, Jan 15, 2026

صفحه نخست » خیابون بوی خون می‌دهد... رد خون همه‌جا هست...

blood.jpgگزارش روایی؛ شهادت تکان‌دهنده یک خانواده از کشتار خیابانی در تهران

پیام همراهان...

این روایت تکان‌دهنده از سوی یکی از مخاطبان آموزشکده توانا و در قالب یک پیام مستقیم برای ما ارسال شده است؛ پیامی از دیده‌ها و زیسته‌های یک خانواده در تهران می‌آید. روایتی از شلیک مستقیم به مردم در خیابان پیروزی، حضور تک‌تیراندازها، یورش به خانه‌ها، پرتاب گاز اشک‌آور به منازل، درمان مجروحان با امکانات ابتدایی در خانه، و تلنبار شدن پیکر جان‌باختگان مقابل پزشکی قانونی برای ایجاد رعب. این پیام شهادتی است از آنچه یک خانواده با تمام وجود لمس کرده: خیابان‌هایی که «بوی خون می‌داد»، مردمی که «در خون راه رفتند»، و حکومتی که دست به قتل‌عام سازمان‌یافته معترضان زده است.


روز سه‌شنبه حوالی ظهر، خانواده‌ام پس از چندین روز بی‌خبری، توانستند با من تماس بگیرند. تماس از طریق یک خط تلفن رومینگ‌شده انجام شد؛ تماسی کوتاه، اما پر از روایت‌هایی که هنوز صدایشان در گوشم می‌پیچد.

مادرم، پدرم و برادرم هرکدام با صدایی متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک، از آن‌چه در تهران گذشته بود گفتند:
کشتاری بی‌سابقه و سازمان‌یافته از سوی جمهوری اسلامی.

آن‌ها روایت کردند که در تظاهرات روز پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه در خیابان پیروزی تهران، نیروهای سپاه و بسیج مردم را به رگبار بسته‌اند.
برادرم گفت آن‌چه رخ داد، دیگر سرکوب نبود؛ جنگ تن‌به‌تن بود.
به بزرگ و کوچک رحم نکردند.
مردم را جلوی در خانه‌هایشان کشتند.
به خانه‌های شهروندان یورش بردند، به‌صورت وحشیانه قشون‌کشی کردند و داخل منازل، گاز اشک‌آور پرتاب کردند.

مادرم با گریه گفت حتی به خانه‌ی مادربزرگم هم گاز اشک‌آور انداخته‌اند.
برادرم گفت تک‌تیراندازها مستقر بودند.

او تعریف کرد که نیمه‌شب، نیروها در کوچه‌ها راه افتادند، فریاد «حیدر، حیدر» سر دادند، با لیزر، نور و صداهای هولناک فضای محله‌ها را پر کردند تا وحشت ایجاد کنند، تا مردم را بترسانند، تا بشکنند.

برادرم خودش گلوله ساچمه‌ای خورده بود؛ همراه با چند نفر دیگر.
پدرم گفت با یکی از دوستان پزشکش تماس گرفته و آن‌ها در خانه‌ی ما، بدون امکانات، ساچمه‌ها را از بدن مجروحان خارج کردند.

برادرم می‌گفت:
«خیابون بوی خون می‌ده...
رد خون همه‌جا هست...
توی خون راه رفتیم...
کفش‌هامون خونی شده.»

او گفت جلوی پزشکی قانونی، پیکر کشته‌شدگان را روی هم تلنبار کرده بودند؛
برای ترساندن،
برای دادن درس «عبرت».

مادرم جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد.
پدرم با صدایی که از بهت و ناباوری و خشم می‌لرزید حرف می‌زد.
و برادرم... صدایش پر از فریاد بود، پر از خشم، پر از درخواست کمک.

او گفت:
«دروغه بگم نترسیدیم... ترسیدیم.
اما خشم‌مون و امیدمون از ترس بیشتره.
این‌دفعه باید تمومش کنیم، وگرنه اونا ما رو تموم می‌کنن.»

گفت خیابان‌ها فعلاً خلوت شده، امکان تجمع نیست،
اما:
«همه‌مون پشت در آماده‌ایم.
منتظریم دوباره همدیگه رو تو خیابون پیدا کنیم.»

او از من خواست:
«هر کاری از دستتون برمیاد بکنید.
نامه بنویسید.
فریاد بزنید.
تظاهرات برگزار کنید.
صدامون رو برسونید.
به ترامپ، به دنیا
ما بدون کمک، جلوی این وحشی‌گری و گلوله‌ها تنها نمی‌تونیم.»

گفت دیگر کسی سر دیدگاه سیاسی بحث نمی‌کند:
«دیگه دو دسته‌ایم.
یا جمهوری اسلامی،
یا مردم.»

مادرم میان گریه می‌گفت:
«بگو به داد مردم برسید...
باورت نمی‌شه چه قتل‌عامی کردن...»

من گریه می کردم ، گفتم که این حرف‌ها را پشت تلفن نزنند.
می‌ترسیدم که شنود باشد .
پدرم گفت:
«این‌قدر خون و جنازه دیدیم که دیگه ترسی از این چیزا نداریم.
این روایت‌ها مهمه.
باید گفته بشه.
باید منتقلش کنی، هر قیمتی که داشته باشه.»

این‌ها روایت یک خانواده است؛
اما حقیقت، بسیار بزرگ‌تر از یک خانواده است.
آن‌چه در تهران گذشته، سرکوب نیست؛
قتل‌عام است.

و اگر این صداها منتقل نشود،
اگر گفته نشود،
اگر ثبت نشود،
تاریخ بار دیگر با سکوت ما نوشته خواهد شد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy