تأملی بر کرامت انسانی، تکثر و خطر تکرار تاریخ در میانهٔ خونینترین سرکوب معاصر ایران
ایران در زمستان ۲۰۲۵ و آغاز ۲۰۲۶ بار دیگر صحنهٔ اعتراضات سراسری شد؛ اعتراضی که نهتنها گستردگی جغرافیایی بیسابقهای داشت، بلکه با سرکوبی مواجه شد که برخی منابع آن را خونینترین سرکوب تاریخ معاصر ایران میدانند.
گزارشها از تیراندازی مستقیم، قطع گستردهٔ اینترنت، بازداشتهای جمعی و دفن شتابزدهٔ اجساد حکایت دارند.
در چنین شرایطی، پرسش از کرامت انسانی، سکوت در برابر خشونت و نحوهٔ مواجههٔ نیروهای سیاسی با این کشتار بار دیگر در مرکز توجه قرار گرفته است.
در این میان، سکوت بخشی از نیروهای منتسب به چپِ محور مقاومتی یکی از آزاردهندهترین جلوههای اخلاق دوگانه است. این نیروها نسبت به رنج مردم فلسطین حساسیت شدید نشان میدهند، اما در برابر کشتار ایرانیان، اوکراینیها یا قربانیان جنگ سودان یا سکوت میکنند یا به توجیه خشونت میپردازند.
در این روایت، معترضان ایرانی گاه «عوامل آمریکا و اسرائیل» نامیده میشوند؛ گویی هر مطالبهٔ آزادیخواهانهای که با منافع یک بلوک جهانی همپوشانی پیدا کند، خودبهخود نامشروع است.
در چنین دستگاهی، انسان از جایگاه ارزش ذاتی به ابزار یک پروژهٔ بزرگتر تقلیل مییابد؛ پروژهای که نامش «مقاومت» است، اما هزینهاش را بدنهای مردم ایران میپردازند.
اما مسئله فقط سکوت ایدئولوژیک نیست. بخشی از نیروهای چپ و لیبرال جهانی نیز نسبت به کشتار مردم ایران حساسیت چندانی نشان نمیدهند.
همانطور که یاسمین میظر در برنامهٔ بنبست در گفتوگو با محمد منظرپور توضیح میدهد، این بیتفاوتی تنها ناشی از ناآگاهی نیست؛ بلکه نتیجهٔ تصویری است که بخشی از اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور از جنبش ایران ساخته است.
وقتی در تجمعات خارج از کشور پرچم اسرائیل در کنار پرچم شیر و خورشید حمل میشود، وقتی برخی چهرههای رسانهای ایرانی از مواضع نتانیاهو در برابر مردم غزه دفاع میکنند، و وقتی شعارهایی مانند «مرگ بر سه مفسد: چپی، ملا، مجاهد» یا «رهبر ما پهلویه، هر که نگه اجنبیه» شنیده میشود، برای چپ و لیبرال جهانی پیام روشنی دارد:
این جنبش، جنبشی راستگرا و همسو با سیاستهای جنگطلبانهٔ اسرائیل است.
حتی اگر این تصویر با واقعیت جامعهٔ ایران همخوان نباشد، در فضای سیاسی اروپا واقعی است و اثر میگذارد.
نتیجه آن است که نیروهای مترقی جهان--که رسانه، دانشگاه، سازمانهای حقوق بشری و نفوذ سیاسی دارند--از جنبش ایران فاصله میگیرند و خون ایرانیان در معادلات جهانی بیهزینهتر میشود.
اما بحران فقط در اینسو نیست. در سوی دیگر، بخشی از طرفداران آلترناتیو واحد گرفتار اضطراری دیگر شدهاند؛ اضطراری که میگوید «الان وقت نقد نیست» و «برای نجات کشور باید پشت یک نفر جمع شد».
این همان ذهنیتی است که در سالهای منتهی به انقلاب ۵۷ جامعه را به دوگانهٔ سادهٔ «شاهِ شر مطلق / خمینیِ نجات مطلق» فروکاست و هر انتقادی را خیانت نامید.
هانا آرنت این وضعیت را «استثنا» مینامید: لحظهای که سیاست از مسیر گفتوگو خارج میشود و به میدان نجاتطلبی رانده میشود.
در چنین وضعیتی، جامعه بهجای اندیشیدن، بهسوی حقیقتهای آماده رانده میشود؛ حقیقتهایی که نه از دل تکثر، بلکه از دل اضطرار ساخته میشوند.
در این میان، یادآوری جنبش «زن، زندگی، آزادی» ضروری است؛ جنبشی که در ۱۴۰۱ برای نخستینبار پس از دههها، سیاست را از چنگال دوگانهسازیهای ایدئولوژیک بیرون کشید و به بدنها، تجربههای زیسته و تکثر واقعی جامعه بازگرداند.
این جنبش نشان داد که جامعهٔ ایران میتواند بدون رهبر واحد، بدون مرکزیت، و بدون تقدیس هیچ فردی، به شکلی افقی و چندصدا حرکت کند.
در آن لحظهٔ تاریخی، مردم ایران از اضطرار عبور کردند؛ نه بهنام یک فرد، بلکه بهنام زندگی.
این تجربهٔ زیسته، امروز معیار مهمی برای سنجش هر آلترناتیوی است که بخواهد دوباره تکثر را قربانی «ضرورت لحظه» کند.
در کنار این اضطرار، پدیدهٔ دیگری نیز در حال ظهور است: گروههای فشارِ آلترناتیو.
گروههایی که پیش از رسیدن به قدرت، خود را پلیس غیررسمی آلترناتیو میدانند و با شعارهایی مانند «رهبر ما پهلویه، هر که نگه اجنبیه»، «مرگ بر سه مفسد: چپی، ملا، مجاهد » و حتی «۵۷تی» در پی تصرف خیابان و حذف تکثرند.
این منطق، از نظر ساختاری، تفاوت چندانی با شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» ندارد؛ هر دو بر تقدیس رهبر، تعریف دشمن داخلی و یکصدایی تکیه دارند.
این الگو در تاریخ جهان بارها تکرار شده است:
سیاهجامگان موسولینی، اسآ در آلمان نازی، گروههای فشار حکومت سرهنگها در یونان، و جوخههای مرگ در آمریکای جنوبی--all پیش از تثبیت قدرت رسمی، خیابان را تصرف کردند و تکثر را با زور حذف کردند.
در همهٔ این نمونهها، گروه فشار محصول مستقیم اضطرار بود؛ اضطراری که میگفت برای نجات کشور باید یکصدا شد.
اما تاریخ نشان داده که این یکصدایی همیشه به استبداد ختم شده--حتی اگر با نام آزادی آغاز شده باشد.
در چنین لحظهای، یادآوری یک نکته ضروری است: هرگاه سیاست به وضعیت استثنایی تبدیل شود، آزادی اولین قربانی است.
اضطرار، نقد را تعلیق میکند؛ گفتوگو را تعطیل میکند؛ انسان را ابزار میکند؛ و رضایت را مصنوعی میسازد.
در یکسو، انسان ابزار مبارزه با امپریالیسم میشود؛ در سوی دیگر، ابزار تثبیت یک آلترناتیو واحد.
در هر دو حالت، کرامت انسانی، تکثر سیاسی و آزادی اندیشه قربانی میشوند.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به حقیقتگویی دربارهٔ کشتارها، پافشاری بر کرامت انسانی بدون تبعیض ایدئولوژیک، و پذیرش تکثر نیاز دارد.
آیندهٔ ایران را نمیتوان با اضطرار ساخت.
درس ۵۷ هنوز آموخته نشده است.
و تا زمانی که این درس آموخته نشود، هر انقلابی--حتی زیباترین و شجاعانهترین آن--در خطر تکرار همان چرخهٔ تاریخی خواهد بود.

















