مقدمه
در ادبیات گذار به دموکراسی، شکاف میان «شور انقلابی» و «واقعیت میدانی» اغلب تعیینکننده سرنوشت جنبشهای اجتماعی است. تجربههای اخیر نشان میدهد که صدور فراخوانهای تهاجمی برای تصرف نهادهای دولتی، بدون برخورداری از سازماندهی لجستیکی، پشتوانه نظامی یا حمایت بینالمللی ملموس، نه تنها مسیر گذار را هموار نمیکند، بلکه به رژیمهای اقتدارگرا فرصت میدهد تا با بازتعریف بحران در قالب یک «جنگ نظامی»، سرکوب را تا سر حد یک فاجعه انسانی پیش ببرند.
۱. توهم سقوط و فقدان «توده بحرانی»
نخستین خطای استراتژیک در فراخوانهای رادیکال، نادیده گرفتن نسبت جمعیت معترض به توان سرکوب است. طبق نظریات جامعهشناسی سیاسی، موفقیت اعتراضات مدنی معمولاً مستلزم مشارکت فعال حداقل ۳.۵ تا ۵ درصد از کل جمعیت کشور است. زمانی که رهبری سیاسی، فراتر از واقعیتِ موجود در خیابان، فرمان پیشروی صادر میکند، عملاً «پیشقراولان جنبش» را در وضعیتی آسیبپذیر قرار میدهد. این «رادیکالیسم زودرس» باعث میشود بدنه خاکستری جامعه که هنوز به مرحله قطعیت برای پذیرش ریسکهای جانی نرسیده است، از بدنه اصلی جنبش جدا شده و معترضان پیشرو در برابر ماشین سرکوب تنها بمانند.
۲. دکترین بقای حاکمیت: تبدیل اعتراض به جنگ نامتقارن
حاکمیت در ایران طی دهههای اخیر، استراتژی دفاعی خود را بر پایه «جنگهای نامتقارن شهری» بازتعریف کرده است. برای رژیمی که در مواجهه با نافرمانی مدنی گسترده دچار بحران مشروعیت میشود، تبدیل صحنه از «اعتراض مدنی» به «درگیری نظامی» یک موهبت استراتژیک محسوب میشود.
- مدل سوریهای کردن: با تحریک معترضان به سمت تصرف مراکز حساس، رژیم توجیه لازم را برای استفاده از یگانهای رزمی و سلاحهای جنگی پیدا میکند. در این الگو، هدف رژیم القای این حس به جامعه است که جایگزینِ وضع موجود، نه دموکراسی، بلکه یک جنگ داخلی فرسایشی و ویرانی زیرساختهای ملی است.
- جنگ کوچه به کوچه: ساختار نیروهای شبهنظامی به گونهای طراحی شده که در محیطهای متراکم شهری، با استفاده از تاکتیکهای جنگ نامتقارن، هزینه پیشروی را برای هر نیروی غیرمسلح به قیمت جان هزاران نفر تمام کند. رژیم از حمله نظامی خارجی یا درگیری داخلی استقبال میکند تا در لایههای پیچیده جنگ شهری، مخالفان را مستهلک نماید.
۳. قمار روی حمایت خارجی در غیاب دیپلماسی فعال
یکی از بزرگترین لغزشهای محاسباتی در فراخوانهای تندروانه، فرضِ وجود حمایت نظامی بینالمللی بدون داشتن توافقات مکتوب و رسمی است. تاریخ معاصر نشان داده است که قدرتهای جهانی بدون وجود یک «آلترناتیو منسجم و دارای قلمرو»، به ندرت وارد مداخله نظامی مستقیم به نفع معترضان میشوند. صدور فرمان حمله به مراکز دولتی با این پیشفرض که «پس از شروع درگیری، جهان مداخله خواهد کرد»، نوعی قمار بر سر جان انسانهاست. این خلاء حمایتی، معترضان را در یک بنبست تاکتیکی قرار میدهد: آنها نه قدرت عقب راندن نیروی نظامی حاکم را دارند و نه راهی برای عقبنشینی ایمن.
۴. عینیت یافتن بحران؛ کالبدشکافی یک فرمان
نمونه بارز این شتابزدگی استراتژیک را میتوان در فرامین اخیر رضا پهلوی مشاهده کرد. فراخوان ایشان برای تصرف دستگاههای دولتی، آن هم در شرایطی که نهادهای سرکوب حاکمیت هنوز دچار ریزش جدی نشده بودند و جمعیت معترض در خیابان به «آستانه شکستناپذیری» نرسیده بود، یکی از بحثبرانگیزترین لحظات جنبش اخیر بود.
این فرمان با یک خلاء بزرگِ پاسخگویی مواجه بود: آیا این دستور بر پایه توافق با لایههایی از ارتش یا تضمین حمایت لجستیکی خارجی صادر شده بود؟ در غیاب چنین پشتوانهای، گسیل داشتن تودههای بیدفاع به سمت مراکز حساس، عملاً به معنای فرستادن آنها به مسلخ بود. این رویکرد نه تنها باعث فروپاشی رژیم نشد، بلکه با شعلهور کردن فاز نظامی سرکوب، باعث عقبنشینی بدنه میدانی از ترسِ هزینههای جانیِ جبرانناپذیر شد. این شتابزدگی به جای تسریع سقوط، به حاکمیت فرصت داد تا با ابزارِ «وحشتافکنی سیستماتیک»، سرمایه انسانی جنبش را مستهلک نماید.
نتیجهگیری
رهبری در دوران گذار، بیش از آنکه نیازمند «صدور فرمان تصرف» باشد، محتاج «مهندسی ریزش در قدرت» است. تا زمانی که اپوزیسیونی نتواند پاسخی واقعبینانه برای خنثیسازی ماشین جنگ نامتقارن رژیم ارائه دهد، هرگونه فراخوان تندروانه تنها به مثابه هدیهای استراتژیک به اتاق جنگ حاکمیت خواهد بود تا سناریوی خونین خود را به قیمت جان مردم تکمیل کند.
منابع و مآخذ برای مطالعه بیشتر:
- Gene Sharp (1993), From Dictatorship to Democracy.
- Erica Chenoweth & Maria J. Stephan (2011), Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict.
- Theda Skocpol (1979), States and Social Revolutions: A Comparative Analysis of France, Russia, and China.
- Max Abrahms (2018), Rules for Rebels: The Science of Victory in Militant History.

















