گاهی برای فهمیدن یک فاجعه، آمار کافی نیست. گاهی عددها آنقدر بزرگاند که ذهن انسان از درکشان ناتوان میشود. گاهی باید فاجعه را به زبان دیگری ترجمه کرد؛ به زبان «عمر».
من امروز یک محاسبه ساده انجام دادم؛ محاسبهای که شاید از نظر ریاضی پیچیده نباشد، اما از نظر انسانی طاقتفرساست. با در نظر گرفتن محتاطانه ترین آمار و حداقلِ آنچه این روزها درباره شمار قربانیان گفته میشود و با فرض میانگین سنی ۲۵ سال برای کشتهشدگان، به عددی رسیدم که واژه ای نتوانستم برای توصیف سنگینی آن پیدا کنم، پژواک فریادش مدام در ذهنم تکرار میشود: ۵۰۰ هزار سال!
۵۰۰ هزار سال یعنی چه؟ یعنی زندگیهایی که میتوانستند ادامه پیدا کنند؛ یعنی تلاش برای برآمدن و بالیدن جوانانی که میتوانستند درس بخوانند، عاشق شوند، کار کنند، خانواده تشکیل دهند، آینده بسازند. یعنی پدر و مادرهایی که روزها و ماهها و سالها برای بزرگ کردن فرزندانشان رنج کشیدند؛ شببیداری کشیدند، کم آوردند، اما امیدشان را نگه داشتند، تا روزی ثمره زحماتشان را در لبخند و موفقیت فرزندشان ببینند.
اما همهٔ آن امیدها--همهٔ آن «۵۰۰ هزار سال» رنج و تلاش یک ملت--تنها طی دو روز در خاک شد. و این فقط «روزهای از دست رفته قربانیان» نیست؛ این عدد، عمرِ یک ملت است که در ابعادی هولناک زخمی شده است.
با بک محاسبه ساده یعنی: این رژیم وحشی و جنایتکار «دویست میلیون روز » آمال و آرزوهای مادران و پدران ایران را تنها طی «دو روز» پرپر کرد!
گزارشهایی که از شهرهای مختلف به گوش میرسد، به دلیل قطع ارتباطات، سانسور شدید و تهدید خانوادهها، شاید هنوز نتواند ابعاد واقعی فاجعه را آشکار کند. اما آنچه بر اساس روال مرسوم جمهوری اسلامی و تجربههای پیشین میتوان نتیجه گرفت، روشن است: کشتن در تاریکی و پاک کردن رد خون از حافظه عمومی. و همین واقعیت باعث میشود بتوان انتظار داشت که ابعاد فاجعه، بسیار بزرگتر از آن چیزی باشد که امروز تصور میکنیم.
دیشب با دوستم صحبت میکردم. صدایش میلرزید و به سختی سخن میگفت. اما جملهای را نقل کرد که شاید خلاصه وضعیت امروز ایران باشد: «ما اتفاقی زندهایم.»
اینجا و آنجا، هر کجا میرویم بوی خون و بوی مرگ میدهد !
این جمله اغراق نیست. این جمله گزارش یک زیست روزمره است؛ زیستی که در آن مرگ میتواند بیدلیل و ناگهانی سر برسد و هیچ نهادی مسئولیت آن را نپذیرد.
خواهرم از حادثهای گفت که در محلهشان رخ داده بود. دختر همسایه، کودکی ۱۳ ساله، برای کاری ساده از خانه بیرون رفت: انداختن کیسه زباله در سطل. چند دقیقه گذشت و خبری نشد. مادرش پایین رفت تا ببیند چرا دخترش برنگشته است؛ و در پیادهرو با جسد خونین دخترش روبهرو شد.
در این روایت، نه «درگیری» معنا دارد و نه «اغتشاش» توضیحدهنده است. اینجا با یک واقعیت بیپرده روبهرو هستیم: کودکی که در کاری روزمره کشته میشود. چنین تصویری، خط فاصل میان «بحران سیاسی» و «فاجعه انسانی» است. وقتی کودک ۱۳ ساله در پیادهرو کشته میشود، دیگر هیچ واژهای نمیتواند خشونت را کوچک کند.
خواهرم روایت دیگری نیز نقل کرد: در ساختمان روبهروی آنها، مردی میانسال ماشینش را در کوچه پارک کرده بود. برای اینکه در جریان شلوغیها خودرو آسیب نبیند، تصمیم میگیرد آن را به داخل پارکینگ منتقل کند. او به کنار ماشین میرسد و همانجا، پیش از آنکه بتواند درِ ماشین را باز کند، به رگبار گلوله بسته میشود.
نه شعار داده بود، نه درگیری داشت، نه حتی در تجمعی حضور داشت. فقط میخواست داراییاش را حفظ کند. اما در ایران امروز، گاهی همین «زندگی عادی» هم جرم است. این روایتها صرفاً قصههای حاشیهای نیستند؛ نشانهاند. نشانه اینکه خشونت از یک چارچوب مشخص خارج شده و به سطحی رسیده که میتواند هر کسی را، در هر لحظهای، قربانی کند.
در کنار این روایتهای نزدیک، داستانهایی دهانبهدهان میچرخد که انسان را در جای خود میخکوب میکند. یکی از تکاندهندهترین آنها، روایت مادری است که دختر ۱۷ سالهاش--که برای خرید بستنی و دیدن دوستش از خانه خارج شده بود--ناپدید شده است. مادر شهر را زیر پا میگذارد؛ بیمارستانها، کلانتریها، مراکز امنیتی؛ هر دری که ممکن است پاسخی پشت آن باشد. اما پاسخها یا سکوتاند یا تهدید.
سرانجام او را به سالن بزرگی میبرند؛ جایی که اجساد را در کیسههای بزرگ سیاهرنگِ زیپدار قرار دادهاند، ردیف پشت ردیف. و مادر باید یکییکی کیسهها را باز کند تا دخترش را پیدا کند. او میگوید: «من اجساد کشتهشدگان را ورق میزدم.» این صحنه فقط یک تصویر تلخ نیست؛ دفتر قطور جنایت است.
در جایی دیگر، خانوادهای پیکر پسر جوانشان را پیدا میکنند؛ اما او مانند دیگران نیست. او مجروح بوده، نه مرده. از ترس اینکه اگر تکان بخورد، نیم کشته اش را «تمام کش» کنند، جرأت حرکت نداشته است. این فقط مرگ نیست؛ نمایش وحشت است؛ وحشتی که باید به جامعه منتقل شود تا هیچکس دیگر جرأت اعتراض نکند.
گزارشهای متعددی نشان میدهد بسیاری از خانوادهها از ترس ربوده شدن مجروحان از مراکز درمانی، آنها را به بیمارستان منتقل نکردهاند و در خانه نگه داشتهاند. تصمیمی که در یک کشور عادی غیرقابل تصور است؛ اما در ایران امروز به یک واکنش طبیعی تبدیل شده است: ترجیح دادن خطر مرگ در خانه، به خطر ناپدید شدن در بیمارستان. درد و رنج این خانوادهها دیدهشدنی نیست و شاید هیچگاه شنیده نشود.
در همین چارچوب، روایتهایی نیز وجود دارد مبنی بر اینکه برخی مجروحان از بیمارستان توسط نیروهای امنیتی خارج شدهاند و بعداً، در حالی که سرم به دستشان بوده، با تیر خلاص کشته شدهاند.
یک هفته پس از آن ۴۸ ساعت سیاه، ویدیوهایی که از میان شکاف سانسور به فضای مجازی رسید، صفهای طولانی خانوادهها را نشان میداد؛ مردمی که مقابل یکی از مراکز رژیم تجمع کرده بودند تا شاید بفهمند عزیزشان کجاست: زنده است یا کشته شده؟ این صحنه پیامد یک «حادثه محدود» نیست. این تصویرِ جامعهای است که هنوز در شوک است، هنوز در تروماست، هنوز حتی نمیداند چند نفر را از دست داده و چند نفر ناپدید شدهاند.
صفهای طولانی فقط صف انتظار نیست؛ صف بیپاسخی است. صف انسانهایی است که حکومت حتی حق دانستن را از آنها گرفته ، همانگونه که حق سوگواری برای عزیزانشان را.
برای آنان که امروز از شدت خشونت شوکه شدهاند، این شوک کاملاً قابل درک است. اما ایران این مسیر را پیشتر نیز تجربه کرده است. در تابستان ۱۳۶۷، جمهوری اسلامی هزاران زندانی سیاسی را در زندانهایش قتلعام کرد؛ زندانیانی که بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را میگذراندند و حق دادرسی عادلانه نداشتند. آن قتلعام یک نقطه تاریک در تاریخ نبود؛ یک پیام بود: میتوانیم بکشیم و هزینه ندهیم.
و بسیاری، آن زمان هم سکوت کردند. سکوتی که فقط از بیاطلاعی نبود؛ از مصلحت بود، از معامله بود، از ترجیح منافع بر اخلاق بود. امروز نیز همان دنائت ادامه یافته و سکوت خفتبار این جماعت همچنان ادامه دارد. اما اینبار، قربانیان فقط زندانیان پشت دیوار نیستند؛ قربانیان کودکانِ سرِ کوچهاند، رهگذران، خانوادهها، و مادرانی که در سالنهای سرد، کیسههای سیاه را «ورق میزنند» و ابعاد فاجعه فراتر از تصور و طاقت انسان !
خیانت به اخلاق!
اما آنچه بر ماتم این قتلعام بزرگ میافزاید، اظهارات برخی همپالکیهای جمهوری اسلامی نیز هست؛ همانها که در لباس اپوزیسیون ظاهر میشوند و درست در لحظهای که مردم ایران در خون و داغ میسوزند، فرصت را برای حمله به رقیب سیاسی خود مغتنم میشمارند. به جای همدردی با درد مردم، به شستن دستهای خونین قاتلان پرداختهاند و رضا پهلوی را متهم میکنند که اگر فراخوان برای تظاهرات نداده بود، رژیم چنین کشتاری انجام نمیداد!
گویا فراموش کردهاند این رژیم جنایتکار طی ۴۷ سال، بدون نیاز به هیچ فراخوانی، با مردم ایران چه کرده است؛ از زندان و شکنجه و اعدام تا قتلعام و سرکوبهای پیاپی. مسئول جنایت، قاتل است؛ نه کسی که مردم را به اعتراض مسالمتآمیز دعوت میکند.

















