Thursday, Jan 29, 2026

صفحه نخست » یک روز در زندگی خامنه‌ای؛ رهبری که بیش از همه از مردم می‌ترسد

play.jpg

آنچه پیشِ‌رو دارید یک نمایشنامهٔ هجو سیاسی است؛ روایتی خیالی اما به‌شدت آشنا از یک روز در بیت رهبری. این متن با شکستن حریم تقدس، و با اتکا به طنز سیاه و اغراق آگاهانه، منطق درونی قدرت در جمهوری اسلامی را به تصویر می‌کشد.

این نمایشنامه به قلم عزت مصلی‌نژاد نوشته شده و از سوی نویسنده برای انتشار در اختیار خبرنامه گویا قرار گرفته است. اثر حاضر نه گزارش خبری است و نه بازسازی واقعیت عینی، بلکه تلاشی ادبی برای عریان‌کردن ترسِ مزمنی است که در قلب ساختار قدرت لانه کرده است.

افراد نمایش:

سید علی خامنه‌ای
منصوره خجسته باقرزاده (همسر خامنه ای)
اصغر حجازی (معاون امنیتی بیت رهبری)
مجتبی (پسر خامنه‌ای)
عبدالرحیم موسوی (رئیس ستاد کل ارتش)
پزشکیان (رئیس‌جمهور)
غلامحسین محسنی‌اژه‌ای (رئیس قوه قضاییه)
فاطی (دختر جوان با حجاب کامل)
زینب (دختر دوم با حجاب کامل)
قالیباف (رئیس مجلس)
محمد پاکپور (فرمانده سپاه پاسداران)

صحنه اول: بیت رهبری - اندرونی

(حجازی در می‌زند منصوره در را باز می‌کند)

حجازی: سلام حاج خانم! با اجازهٔ شما آمده‌ام درِ اتاق خواب آقا را باز کنم.

(صدای اذان سکوت را بر هم می‌زند)

منصوره: حاج اقا حجازی، بیا و محض خدا صدای این خروس بی محل رو ببر. آقا دیشب اصلاً خواب درستی نداشت. از پشت در صدای فریادهایش را می‌شنیدم. به زمین و زمان بد و بیراه می گفت.

(حجازی از سه رمز مختلف استفاده می‌کند و سرانجام با تلاش بسیار در باز می‌شود. خامنه‌ای خوابیده و با صدایی بلند و آزاردهنده خروپف می‌کند)

حجازی: می بخشی حاج خانم. طبق تصمیم شورای عالی امنیت ملی باید شب ها اتاق خواب آقا را قفل کنیم و ایشان را تحت مراقبت بیست و چهار ساعته قرار بدهیم. حالا شما را با همسر بزرگوارتان تنها می‌گذارم.

(منصوره کنار تخت همسرش می‌نشیند. به خروپف او گوش می‌دهد و از ترس سر و شانه‌های خود را تکان می‌دهد. حرف زدن خامنه‌ای در خواب از زمزمه و تک‌واژه تا جمله‌های کامل تغییر می‌کند. او گاه داد می کشد، می‌خندد، گریه می‌کند، بگو مگو می‌کند، پارس می‌کند، زوزه می‌کشد و کلماتی نامفهوم بر زبان می‌آورد. حرف زدن او در خواب با غلت زدن، پریدن و تغییر وضعیت خواب همراه است.)

خامنه‌ای (در خواب): آهای پاسدار! هی بسیجی! منو نکش! رحم! مروّت! هی هو! سالم مالک! جهنم، مار غاشیه؛ وای که این ضعیفه داره منو خفه می کنه؛ ها مدد! لولو؟ حاجی؟ مقیمِ مقطعِ قنبری! شیطون، اسرائیل، نکیر، منکر، آمریکا، مارمولک....

(نور صحنه برای چند لحظه کم می‌شود. وقتی نور باز می‌گردد منصوره به‌آرامی سید علی را مشت و مال می‌دهد)

منصوره: حضرت آقا، قربون قد و بالای بلندت بشم. پاشو، چاشت کنیم.

خامنه‌ای: به ارواح پدر مرحومت آقا محمد اسماعیل بذار بخوابم که دیشب برام از شب اول قبر بدتر بود.

(منصوره با زحمت خامنه‌ای را بیدار می‌کند؛ دست‌های او را می‌گیرد و با لباس خواب به طرف میز صبحانه می‌برد. هر دو پشت میز می‌نشینند. فضا سنگین و متشنج است.)

خامنه‌ای: احوالات مبارکه چطوره؟ خبر مبر چه داری؟
منصوره: خبرها پیش خودته. من بدبختِ لچک به سر عملاً توی اندرونی زندانی‌ام - درست مثل دخترام بشرى و هدی

خامنه‌ای: من هم اینجا زندانی‌ام؛ مدام از جایی به جای دیگه منتقلم می کنن؛ همیشه مث بید می لرزم؛ از سایهٔ خودم می‌ترسم. راستش بگو تو چطور؟ از وضعیتت ناراحتی؟ ( با خنده) دلت می خواس مث زنهای فرنگی برای خودت قر بدی و شلنگ و تخته بندازی؟

منصوره: نه برعکس! به شرف فاطمه ی زهرا که من کاملاً از وضع خودم راضی‌ام. من به عنوان غزیز دردونه ی یک بازاری متدیّن ماندن در خانه و مراقبت از بچه‌ها را انتخاب کردم. این فرمان خداست و بنی آدم سگ کی باشه که اونه تغییر بده. یادت می آد؟ شانزده ساله بودم که مرحوم آیت‌الله میلانی، غفرالله، خطبه ی نکاح ما را خواند و ما رو به هم حلال فرمود. از آن زمان تا به امروز من پشت پرده زندگی کرده‌ام و تا آخر عمر هم از همین جا تکون نمی خورم. من کمینه برات شش تا بچه بزرگ کرده‌ام و به این کارم افتخار می‌کنم. الحمدلله هر چهار پسرمان در کسوت روحانیت هستند و دخترها زن مردان معمم شده اند. اگر همهٔ زنها به سنت اسلامی ما احترام بذارن و دنبال فرهنگ منحط غربی نرن، دنیا گلستون میشه.

خامنه‌ای: خدا روح مادرم خدیجه میردامادی را قرین رحمت بکنه. او بود که تو را برای من پسند کرد. زن، رحمت به شیر حلالی که خوردی! اگه زن خونه رو با همکاری و اطاعت از شوهر اداره کنه، خانواده به آرامش و ثبات می‌رسه.

(منصوره به آشپزخانه می‌رود؛ قوری و استکان‌ها را می‌آورد)

منصوره: من بابت حرف‌های ناجور خواهر زاده هات، فریده و محمود مرادخانی، علیه تو کلافه هستم. همکاری‌شان با سلطنت‌طلب‌ها و اسرائیلی‌ها منزجرکننده اس.

خامنه‌ای: همه ی این آتش ها از قبر شیخ علی تهرانی ولدالزنا درمی‌آد. همین سگ پدر بود که خواهرم بدری و بچه‌هایش را تحریک کرد. ولی ما نباید خودمونه درگیر این رسوایی بکنیم که مث تف سر بالاست. ولش کن! هرچه بهم بزنی گندش بیشتر بالا می آد.

(منصوره برای چند لحظه در اتاق قدم می‌زند. سپس روبه‌روی خامنه‌ای می‌ایستد و صاف در چشمان او نگاه می کند)

منصوره: محبوبیت فریده به خاطر حمایتش از سلطنت‌طلب‌هاست. تو آدم باهوشی هستی؛ باید دست‌شون را بخوانی
و بدلش بزنی.

خامنه‌ای: عچب ضعیفه ی کلکی هستی که مث اینکه صد سال قاب بازی کرده ای. ولی خیالت تخت باشه. من به پاسدارها فرمان داده‌ام که صداشونه خفه کنن. بفرما که غیر از این دیگه چه کاری از دستم برمی‌آد؟

منصوره: باید یک فکر اساسی کرد.

خامنه‌ای: منظور؟

منصوره: اگه حرف من چادر به سر را بشنوی همین الان محاس مبارک را سه تیغه کن، بعد عمامه‌ را از سر بردار و عبا و ردای آخوندی را بریز دور که دوره شون گذشته. من خودم یک تاج طلایی روی سرت می‌ زارم. تو میشی شاهنشاه یک مملکت در اندشت و من میشم ملکه، مجتبی هم ولیعهد. این اقدام انقلابی مخالفینت را آروم می کنه و محبوبیت از دست رفته‌ات را مث آب خوردن بر می گردونه.

خامنه‌ای: حقّا که زنی و راه‌حل هات زنونه! اگه خدای نخواسته به حرف تو گوش بدم جمهوری اسلامی معنا و مفهومش از دست میده و پاسدارها و بسیجی‌ها علیه من شورش می‌کنن.

منصوره: برعکس! تو براشون آن‌چنان جاذبیتی ساخته‌ای که هر تصمیمی بگیری چشم بسته اطاعت می‌کنن. تازه می تونی بگی از امام زمان به تو وحی شده. باور بفرما که تا وقتی که به منافع‌شان دست نزنی، غلام حلقه به گوشت می مونن.
خامنه‌ای: ای ضعیفه ی نفهم، پیشنهاد ابلهانه ی تو به درد عمه ات می خوره و اگه بذاری در کوزه آبش بخوری به صرفه ات هست. زن حسابی من خلیفه ی الهی‌ام و ولی مطلقه ی فقیه، تو میگی بیام و خودمه در حد یک شاه بی بو و خاصیت پائین بیارم؟ ول کن! بیا از چیزای دیگه حرف بزنیم.

منصوره: باشه! خدمت با سعادت شما عرض کنم که تو هشتاد و شش سال داری و من نزدیک هشتاد. پای هردوتامون لب گوره.
خامنه‌ای: خب که چی؟

منصوره: مرگ تو خطرناک‌ترین دشمن این نظام مقدسه. ازت خواهش می‌کنم پیش از آن‌که دیر بشه نظام قدرت اسلامی را مستحکم کنی.

خامنه‌ای: من دقیقاً دارم همین کار را می‌کنم.

منصوره: بیا و اشتباه امام خمینی را تکرار نکن؛ اگه او در زمان حیاتش پسرش را جانشین خودش کرده بود، احمد بیچاره جانش را از دست نمی‌داد (گریه امان نمی دهد و منصوره هق هق می گرید. او پس از آرامش ادامه می دهد)
منصوره: بر تو فرض است که شجاعت به خرج دهی و پسرمان مجتبی را به عنوان جانشین خودت به دنیا و مافیها معرفی کنی.

(خامنه‌ای آرام از جا بلند می‌شود. هردو دست منصوره را در دست می گیرد و با لحنی مهربانانه به او اطمینان می دهد)

خامنه‌ای: مجتبی از حمایت کامل سپاه پاسدران و نیروهای بسیجی‌برخوردار است. همه چیز از قبل تدارک دیده شده. او تا روز موعود سایهٔ من خواهد بود - نامرئی اما قدرتمند، تأثیر گذار اما پشت پرده.

منصوره: حالا وقتشه که آقای حجازی بیاد و ترا با خودش به بخش بیرونی بیت ببره. بگذار لباست را بپوشانم.

(منصوره عمامه، عبا و کفش‌های خامنه‌ای را می‌آورد و با شوخی و متلک تک تک لباس ها را به تنش می کند. پس از پوشانیدن لباس منصوره با تردید به او نگاه می‌کند)

منصوره: زود بگو فاطی و زینب چکاره ی تو هستن؟

خامنه‌ای: همان‌طور که مسبوق هستید فاطمه سلام‌الله‌علیها دختر پیامبر عظیم‌الشأن ماست و زینب کبری دختر اوست.

منصوره (با لبخندی تلخ): بیخود خودت را به کوچه ی علی چپ نزن! شایع است که اونا زنهای صیغه ای تو هستن....
خامنه‌ای (هاج و واج حرف منصوره را قطع می کند و با لحنی تضرع آمیز می گوید): تو بهتر از هر کس می‌ دونی که سال هاست کاری ازمن ساخته نیس....
منصوره (حرفش را قطع می‌کند): مهم نیس! من نمی‌خوام غیر از خودم احدی به تن و بدنت دست بزنه، مخصوصاً اسافل اعضاء.
خامنه‌ای (با تته پته): من هنوز یک طلبهٔ حوزوی ام. صد در صد بهت اطمینان می‌دم....

(صدای در شنیده می‌شود. حجازی وارد می‌شود)

حجازی (با لهجه ی غلیظ آخوندی)َ: السلام علیکم! صبحکم الله بالخیر!
(منصوره لقمه‌ای برمی‌دارد و آن را به طرف دهان خامنه‌ای می‌ برد)

منصوره: بخور! تخم کفتره؛ صدات را حسابی صاف می‌کنه.

حجازی: خواهش می‌کنم حاج خانم اصرار نفرمائید. ممکنه برای سلامت آقا مضر باشه.

منصوره: من با تخم کفتر اونه به این سن رسانده ام.

(منصوره می‌خندد. از خنده ی او خامنه‌ای و حجازی نیز می‌خندند. خامنه‌ای لقمه را می‌خورد. حجازی او را با خود می‌برد.)

پایان صحنه

صحنه دوم: بخش بیرونی بیت رهبری - دیدار با سردمداران رژیم


(فضا بیت رهبری را نشان می‌دهد. سالن ساده‌ای با قالی، قفسه‌های کتاب و دیوارهای گچی. خامنه‌ای کمی بالاتر از دیگران روی صندلی ساده‌ای نشسته و حجازی کنار او ایستاده است)

حجازی: به عرض مبارک می‌رسانم که امروز آدم های زیادی در فهرست دیدار هستند.

خامنه‌ای: حیف نون که به بعضی از مقامات شامخ برسه. خواست باشه فقط افراد رده بالاشون را یکی یکی بیار تو.

(حجازی خارج می‌شود و با مجتبی بازمی‌گردد. مجتبی با دسته‌ای پرونده در دست وارد می‌شود؛ پرونده‌ها را جلوی پدر می‌گذارد)

مجتبی: این فهرست انتصابات جدید است، لطفاً تأیید بفرمایید. (مکث) این فهرست کسانی است که باید برکنار شوند. این فهرست مربوط به متهمان اختلاس است که باید مشمول عفو رهبری شوند. (مکث) این فهرست هم پس از تأیید حضرتعالی برای صدور حکم اعدام به قوه قضاییه ارسال می‌شود.

(خامنه‌ای یکی پس از دیگری برگه‌ها را امضا می‌کند)

خامنه‌ای: مرحبا! احسنت! فرزند خلف من! دست های بریده ی حضرت عباس بی دست نگهدار دست‌های پر توانت باشد. تو مناسب‌ترین جانشین منی. هوشیار باش و پشت پرده آماده بمان! خداوند تبارک و تعالی تا امروز ما را حفظ کرده، در آینده هم حفظ خواهد فرمود. ما تحت حمایت امام زمان هستیم و روح پر فتوح امام راحل با ماست.

(مجتبی تعظیم می‌کند و با شتاب خارج می‌شود)

خامنه ای (از حجازی می خواهد که کنار او بنشیند. سپس در گوش او نجوا می کند): مواظب مجتبی باش و تمام حرکاتش رو زیر نظر بگیر و مرتباً منو در جریان قرار بده. مبادا که به سرش بزنه، در زمان حیات من چایم را بگیرد که این مهلک ترین ضربه برای امت اسلامی است. مجتبی جانشین برحق منه ولی بعد از اینکه از این دنیای دون رحلت کردم)

(حجازی تعظیم می کند و دست روی چشم هایش می گذارد)
حجازی: حضرت اقا، آقای عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد ارتش، اجازهٔ ورود می‌خواهد

خامنه‌ای: باز این مردک مخبّط بی کفایت چه دسته گلی به آب داده؟ (مکث) بیارش اینجا ببینیم!
(موسوی وارد می‌شود، تعظیم می‌کند و دست خامنه‌ای را می‌بوسد)

موسوی: حضرت اقا، اوضاع در مرزها بسیار متشنج است. در مرزهای غربی گروه‌هایی از مردم بسیج شده‌اند و خواهان خروج ارتش از شهرهایشان هستند. به نظر حقیر درگیری باعث خونریزی گسترده می‌شود. اجازه بفرمائید باب مذاکره را با این گروه ها باز کنیم.

(خامنه‌ای عصای خود را بالا می‌برد و به شکلی تهدید کننده رو به موسوی می کند)

خامنه‌ای: ارتش باید اطاعت مطلق از رهبر را اصل قاطع خود بداند. هیچ مذاکره‌ای مجاز نیست. این گروه ها را با تمام قوا سرکوب کنید. به عنوان جانشین خدا بر زمین به شما امر می کنم و برای پیروزی تان دعا. اکنون بروید و طبق فرمان عمل کنید.

(موسوی خارج می‌شود)

حجازی: حضرت آقا، رئیس‌جمهور پزشکیان خواستار دیدار فوری است.

خامنه‌ای: اگه می تونی یه جوری دست به سرش کن. بلا به نسبت قضای حاجتم گرفته؛ باید فوراً بروم بیت الخلاء.

(در این لحظه خامنه‌ای با صدای بلند گوز رها می‌کند. حجازی بوی بد را استشمام می‌کند و چهره‌اش سرشار از تحسین می‌شود)

حجازی: مرحبا ای هدهد هادی شده. این بو از رایحه ی بهترین گل‌های عالم دل انگیزتر است. اجازه دهید شما را به بیت الخلاء راهنمایی کنم. دستمال توالت آماده است.

خامنه‌ای: این کاغذها میراث دشمنان غربی است. بردارشان و یک آفتابه بزرگ آب پاک بیاور!

حجازی: همین حالا می‌آورم و از شما تمنا دارم که افتخار شستن ماتحت مبارکتان نصیب من شود.

(نور صحنه کم می‌شود. خامنه‌ای بازمی‌گردد و به شکم خود ضربه‌ای آرام می‌زند)

خامنه‌ای: الحمد الله سبک شدم.

حجازی: عافاکم‌الله!

خامنه‌ای: سلمکم الله!
حجازی: بفرمائید با پزشکیان چکار کنیم؟

خامنه ای: می خوام سر به تنش نباشه که تن لشی داره. به جهنم! بگو بیاد تو!

(پزشکیان با چهره ای خسته و آشفته وارد می‌شود؛ تعظیم می‌کند و دستان خامنه‌ای را می‌بوسد)

پزشکیان: رهبر معظم و محبوب من، جانشین خدا بر زمین؛ کشور در آستانهٔ ورشکستگی است. تحریم‌های جهانی منابع داخلی را نابود کرده؛ بیشتر منابع صرف سرکوب اغتشاشات داخلی شده؛ تورم مردم را فقیرتر کرده؛ مردم انتظار اندکی رفاه دارند اما کاری از دست ما برنمی‌آید. در عین حال اختلاس و دزدی مسئولان به شدت افزایش یافته. یا باید با جهان انعطاف نشان دهیم یا شاهد فروپاشی تدریجی یا ناگهانی نظام باشیم.

(حجازی با تندی به او نگاه می‌کند)

حجازی: آقای دکتر وقت شما تمام است.

پزشکیان: اجازه دهید حقیقت را به گوش رهبرم برسانم.

خامنه‌ای: مسعود عزیز، تو را رئیس‌جمهور کردیم تا دستور اجرا کنی. اگر از عهدهٔ وظایفت برنمی‌آیی استعفا بده، وگرنه محبورت می کنند.

پزشکیان: آقا مردم را نمیشه تا ابد توی فلاکت نگه داشت. به خدای لاشریک له که کار به استخون مردم رسیده. یاید یک فکری بکنیم.

خامنه ای: همه ی این بدبختی ها را بنداز گردن آمریکا، اسرائیل، استکبار جهانی و هرکس دلت خواست. دیگه ساکت شو و برو پی کارت و کمتر غر و لند کن! گر نگهدار من آن است که من می دانم / شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.

(پزشکیان خارج می‌شود)

حجازی: رئیس قوه قضاییه، غلامحسین محسنی اژه‌ای، اجازهٔ دیدار می‌ طلبد.

خامنه‌ای: بگو بفرمایند داخل. او نورچشم ماست.

(محسنی اژه‌ای وارد می‌شود؛ تعظیم می‌کند؛ دست خامنه‌ای را می‌بوسد)

محسنی اژه‌ای: خوشحالم که افتخار دیدار شما را دارم. گزارش فهرست اعدام‌شدگان هفتهٔ گذشته و کسانی که هفتهٔ آینده حذف می‌شوند آماده است.

خامنه‌ای: فهرست‌ها را قبلاً دریافت کرده‌ام. قوه قضاییه کارآمدترین نهاد کشور است و یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌ها را بر دوش دارد. باید بدون هیچ‌گونه اغماض با اغتشاشگران و وابستگان دشمنان داخلی و خارجی برخورد کند. تو بهترین رئیس قوه هستی. خدا ترا حفظ کند و در جنت اعلی همنشین با امام راحل محشور سازد. با دشمنان نظام بی‌رحمانه برخورد کن و اگر دولت های غربی از آمار اعدام‌ها شکایت می‌کنند، خم به ابرو نیاور. آنچه اهمیت دارد بقای نظام است. دستور داده‌ام حقوقت دو برابر شود. برو و با قاطعیت به کارت ادامه بده.

(محسنی اژه‌ای تعظیم می‌کند و خارج می‌شود. حجازی با اضطراب به خامنه‌ای نگاه می‌کند)

حجازی: حضرت آقا، حالا زمانش رسیده که اندکی از فشار کار آسوده بشوید. یک مشت و مال حسابی حال مبارک را جا می آورد. فاطی و زینب حاضر به خدمت اند. اجازه بفرمائید لباس های مبارک را بیرون بیاورم.

(حجازی شروع به درآوردن لباس‌های خامنه‌ای می‌کند. سپس او را روی کاناپه می‌خواباند و خارج می‌شود. فاطی و زینب با حجاب کامل وارد می‌شوند؛ لحظه‌ای مکث می‌کنند؛ حجاب‌هایشان را کنار می‌گذارند با لباس‌ شنا مشت و مال ملایم خامنه ای را آغاز می‌کنند)

خامنه‌ای: الحمدلله اسلام همه چیز را آسان کرده، شما همسران شرعی منید و چشم و گوشم. شما اجازه دارید در حضور من چیزهایی بگویید که هیچ‌کس جرأت گفتنش را ندارد.

فاطی و زینب (با هم): آقا ما کنیز کوچک شما هستیم.
خامنه‌ای: حالا کج بنشینید و راس بگویید. آیا شنیده‌اید که پاسدارها و بسیجی‌ها دربارهٔ من مضمون کوک ‌کنند؟

فاطی: آقا تا دلتان بخواهد. جسارتاً بگم که تقریباً همه‌شان در خلوت فرمایشات و حرکات شما را دست می اندازند.

زینب: آن ها لقب‌هایی برای شما ساخته‌اند مثل "سیدعلی گدا"، "علی روضه خون"، "آخوند صنّاری" ....

خامنه‌ای : شما میان مردم عادی رفت‌وآمد می‌کنید بدون آن‌که شناخته شوید. می خواهم بدانم مردم به چه لقب هایی به من داده اند.

فاطی: کفتار پیر.

زینب: و گاهی خامنه‌ای جلاد.

فاطی: خانوادهٔ کشته‌شدگان و اعدام شده ها بدترین توهین‌ها را نثار حضرتعالی می‌کنند.

خامنه‌ای: خجالت نکشید؛ رک بگویید.

فاطی: جاکش، دیوث، لاشخور، منحرف، بی شرف، پلید، پست و فرومایه.
زینب: حرام‌زاده، ضحاک، شیطان، خفاش خون‌آشام، زالو و خیلی فحش های دیگر.
خامنه‌ای: بگذار بگویند، هیچ‌کدام از این ها به جایی نمی‌رسد. حال به من بگویید شعارهای جمعیت معترض چیست؟

فاطی: مرگ بر خامنه‌ای

زینب: امسال سال خونه؛ سیدعلی سرنگونه!

خامنه‌ای: هجویه هم ساخته‌اند؟

فاطی و زینب: کم نه!
خامنه‌ای: یکی را بخوانید.

فاطی: آقا هجویه ها خیلی ناجورند.

زینب: بعضی هاشان آنقدر نیش دارن که ما خجالت می کشیم تکرار کنیم.
خامنه ای: خجالت نکشید؛ به نوبت بخوانید.

(خامنه ای هجویه را با ادای کلماتی مانند "عجب!" "چی!"، "واویلا!"، "زهر مار!"، "شاقولوس" دنبال می کند)

فاطی:

سید علی دست خر حواله ی تو

پای شیخ قطر حواله ی تو

مجتبی با عبا و عمامه

با همه کر وفر حواله ی تو

کاسه لیسان بیت رهبری ات

مرد و زن سر به سر حواله ی تو

آن حجازی عاری از وجدان

با غر و لند و عر و عر حواله ی تو

اژه ای، قالیباف و شمخانی

با رییسی بد گهر حواله ی تو

زینب:

پاسدار و بسیجی و مزدور

با پدر، بی پدر حواله ی تو

حشد شعبی، شباب و حزب الله

با خبر، بی خبر حواله ی تو

کامیون های گشت ارشادت

با چراغ خطر حواله ی تو

لوله ی توپ و دسته ی یوزی

اره و دیلم و تبر حواله ی تو

فضله ی سگ درون شاش شتر

بد و گند و بتر حواله ی تو

آن منار بلند مسجد شاه

با دف ناب و چنگ تر حواله ی تو

مملکت را تو داده ای بر باد

میل قصر قجر حواله ی تو

خامنه‌ای (با خشم و فریاد): لعنت الله علیه الاجمعین! این به هجویه ای بر می گرده مال حدود صد سال پیش که خیلی رکیک تر از این ملک الشعرای بهار علیه داور سروده. حالا این ولدالزنا ها بسته ان به ناف من.
فاطی: آقا حیف وجود مبارک شما نباشه که عصبانی بشید.

زینب: آقا غصه نخورید. در دروازه را می شه بست ولی حرف مردم رو نمیشه

فاطی: راستی حضرت آقا ما یک خبر خوب شنیده ایم: می‌گویند همان وقت که شما از رحم مادرت تشریف آوردین بیرون با صدای بلند فرمودی "یا علی!"

زینب: آقا این خبر درسته؟ شما خودتون یادتون می آد؟
خامنه‌ای: باید بگویم که بین خدا و بندگان مخلص اش رازهایی هست که کسی حق گفتنش را ندارد. (مکث) یادم رفت تأکید کنم که مبادا به گوش منصوره برسد که شما زنهای صیغه ای من هستید. خودتون می دونین که کاری از من ساخته نیست و من محضاً لله شما را به حباله ی نکاح خود در آورده ام.

فاطی و زینب (با هم): آقا ما کنیز کوچک شما هستیم.

خامنه ای: از خبر رسانی تان ممنونم و از مشت و مال جانانه تان مشکور. دست گل تون درد نکنه که مرده بودم زنده شدم. تا چند دقیقه ی دیگه با هم ناهار صرف می کنیم، بعدش هم شما مرخصید.
(حجازی با سینی غذا وارد می‌شود. همه با هم ناهار می‌خورند. سپس حجازی ظرف‌ها را می‌برد. فاطی و زینب خارج می‌شوند. حجازی خامنه‌ای را به اتاق خواب مجاور می‌برد)

حجازی: آقا خواب بعدازظهر برای سلامت شما ضرورت تام و تمام دارد.

(خامنه‌ای دراز می کشد و خیلی زود خروپف سنگین فضا را پر می‌کند. پس از حدود دو ساعت حجازی او را بیدار می‌کند. خامنه‌ای هراسان است و بدنش می‌لرزد. معلوم است کابوس دیده است)

حجازی: رئیس مجلس آقای قالیباف اینجاست.

خامنه‌ای: بگو خبر مرگش بیاد داخل!
(قالیباف وارد می‌شود، چند بار تعظیم می‌کند. دست‌ها و پاهای خامنه‌ای را می‌بوسد)

قالیباف: آقا تصدق عقل و کمال شما بروم. من با زحمت فراوان و تحت اوامر عالی شما قانون حجاب سفت و سخت برای زنان را از مجلس گذراندم، لیکن رئیس‌جمهورتان پزشکیان از اجرایش امتناع دارد. دستور بفرمایید پا را از گلیم خودش دراز تر نکنه.

خامنه‌ای (با تشر): پزشکیان در این موضوع هیچ اختیاری ندارد. این تصمیم شورای عالی امنیت ملی است که زیر فرمان مستقیم من عمل می‌کند. اجرای این قانون فعلاً متوقف می‌شود، ولی صبر داشته باش و اطاعت کن. انشاء الله زمانش که رسید با شدت و حدّت قانون حجاب را اجرا می کنیم. حالا برو و به کار و کاسبی ات برس.

(قالیباف تعظیم می‌کند و خارج می‌شود. در این لحظه صدای شعار و همهمه ی تظاهرات از بیرون شنیده می‌شود. پاکپور بدون اجازه وارد می‌شود. چهره‌اش مضطرب است)

پاکپور: آقا در سرتاسر کشور تمام مردم سر به شورش گذاشته اند. باید محل شما را دوباره تغییر بدهیم. آماده باشین که از طریق تونل‌ها شما را خارج کنیم. هیچ‌کس حتی آقای حجازی یا اعضای خانواده تان نباید از محل جدید شما خبر داشته باشد.

خامنه‌ای (با اضطراب در حالی که صدایش می لرزد): پاسدارها، بسیجی‌ها و ارتش را بسیج کنید. همه را بکشید، بی‌هیچ رحمی. نیروهای کمکی از عراق، لبنان، یمن، سوریه و جاهای دیگر وارد کنید. لباس‌شخصی‌ها را از یاد نبرید.
پاکپور: آقا نترسید. ما در آمادگی کامل به سر می بریم. (پاکپور دست خامنه ای را می گیرد و با زور او را به خود به طرف بیرون می کشاند)
خامنه‌ای: ولم کن! می‌ترسم. وحشت‌ دارم که کار همه مونه تموم کنن. آخ که حالت سکته دارم. محض خدا منو فوراً ببر پیش دکتر. التماس می‌کنم! گُه خوردم! غلط کردم! به قبر پدرم خندیدم. دیگه نمی‌خوام رهبر باشم.

(خامنه‌ای شروع به گریه می‌کند. گریه به فریاد و بعد به زوزه بدل می‌شود)

پاکپور: کور خوندی؛ راه در رو نداری. تو رهبر و فرمانده ی کل مائی. دم ما به عمامهٔ شما بسته است.

(صدای جمعیت بلندتر می‌شود)

صدا:
مرگ بر خامنه‌ای!
مرگ بر جمهوری اسلامی!
زنده باد آزادی!
زن، زندگی، آزادی!

ژن، ژیان، ئازائی!

(پرده می افتد)

تورنتو 26 ژانویه ۲۰۲۶



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy