Thursday, Jan 29, 2026

صفحه نخست » تعلیق توسعه یا آستانهٔ حقیقت؟ اسماعیل لیاقت

liaghat.jpgروایتی از جامعه‌ای که از مرز تحمل عبور کرده است
این متن در لحظه‌ای نوشته شده که جامعهٔ ایران از یک آستانهٔ تاریخی عبور کرده است؛ لحظه‌ای که خشونت ساختاری، کشتار سازمان‌یافته و انسداد کامل سیاسی، روان جمعی را وارد مرحله‌ای تازه کرده است. بسیاری از تحلیل‌هایی که سال‌ها بر امکان اصلاح، صبر اجتماعی یا تغییر تدریجی تکیه داشتند، امروز دیگر با واقعیت جامعه هم‌خوان نیستند. این مقاله تلاشی است برای بازخوانی وضعیت کنونی ایران بر اساس شناختی که پس از این نقطهٔ عطف شکل گرفته: شناختی که هم ماهیت ایدئولوژیک-دینی ساختار قدرت را در نظر می‌گیرد، هم تغییرات عمیق در افکار عمومی را، و هم خطرات و امکان‌هایی را که در برابر جامعه قرار دارد. این متن نه نسخه‌نویسی است و نه دعوت به یک مسیر مشخص؛ بلکه کوششی است برای فهمیدن آنچه اکنون در ایران می‌گذرد و آنچه این لحظهٔ تاریخی از ما می‌خواهد.
در ایران امروز، دیگر نمی‌توان از «بحران» سخن گفت؛ بحران، وضعیتی است که می‌آید و می‌رود. آنچه اکنون با آن روبه‌رو هستیم، یک وضعیت پایدارِ فروپاشی تدریجی است؛ وضعیتی که در آن نه ساختار توان بازسازی دارد و نه جامعه توان تحمل. این وضعیت، نه محصول یک حادثهٔ منفرد، بلکه نتیجهٔ سال‌ها انباشت خشونت، تحقیر، بی‌عدالتی و انسداد سیاسی است. اما آنچه این دوره را از تمام دوره‌های پیشین متمایز می‌کند، نقطهٔ عطفی است که پس از کشتار اخیر شکل گرفت؛ لحظه‌ای که روان جمعی جامعهٔ ایران از آستانهٔ تحمل عبور کرد و وارد مرحله‌ای شد که در علوم اجتماعی به آن «مرحلهٔ پس از آستانه» می‌گویند.
در این مرحله، مردم دیگر به امکان اصلاح باور ندارند. صبر، دیگر فضیلت نیست؛ تبدیل به ابزاری برای تداوم خشونت شده است. جامعه‌ای که سال‌ها با امید به تغییر تدریجی، هزینه داده بود، اکنون به این نتیجه رسیده که هیچ راه داخلی باقی نمانده. این تغییر، نه محصول هیجان است و نه نتیجهٔ تبلیغات؛ بلکه واکنشی طبیعی به خشونتی است که ساختار سیاسی بر جامعه تحمیل کرده است. تحلیلگری که از بیرون به مردم توصیهٔ صبر می‌کند، در واقع رنج مردم را نادیده می‌گیرد. تحلیلگر حق ندارد به جامعه‌ای که زیر بار خشونت خرد شده، بگوید «تحمل کن». این نه اخلاقی است و نه علمی.
شاهدی از دل جامعهٔ آموزشی
در همین دوره، فعالان صنفی مانند اسماعیل عبدی گزارش داده‌اند که در اعتراضات اخیر، بیش از چهل دانش‌آموز زیر هجده سال و چهار معلم جان خود را از دست داده‌اند. این آمار در تجمعی در شهر کلن و در حضور شهردار این شهر مطرح شد؛ رویدادی که نشان می‌دهد خشونت ساختاری نه‌تنها متوجه معترضان بزرگسال، بلکه متوجه کودکان و بدنهٔ آموزشی کشور نیز بوده است. چنین واقعیت‌هایی به‌خوبی نشان می‌دهد که چرا جامعهٔ ایران احساس می‌کند از مرز تحمل عبور کرده است.
ماهیت ساختار: حقیقت مطلق، نه قدرت سیاسی
برای فهم این وضعیت، باید ماهیت ساختار سیاسی ایران را به‌درستی شناخت. ایران یک دیکتاتوری سکولار کلاسیک نیست؛ نه شبیه پینوشه است، نه شبیه صدام، نه شبیه نظام‌های نظامی آمریکای لاتین. ساختار سیاسی ایران یک نظام ایدئولوژیک-دینی است که مشروعیت خود را نه از رأی مردم، نه از کارآمدی، بلکه از باور به حقیقت مطلق می‌گیرد. در چنین ساختاری، قدرت نه یک نهاد سیاسی، بلکه «امانت الهی» تلقی می‌شود. این تفاوت، همه‌چیز را عوض می‌کند.
در نظام‌های سکولار اقتدارگرا، مصالحه ممکن است؛ چون قدرت، قدرت است. اما در ساختار ایدئولوژیک-دینی، مصالحه نه ممکن است و نه مجاز. وقتی ساختار خود را «حقیقت» بداند، هر مخالفتی «باطل» تلقی می‌شود. وقتی «حفظ نظام» واجب شرعی باشد، هر اعتراض، تهدید وجودی است. وقتی مشروعیت از آسمان بیاید، مردم روی زمین فقط باید اطاعت کنند. این منطق، نه یک قضاوت اخلاقی، بلکه تحلیل رفتار ساختارهای ایدئولوژیک است.
در چنین ساختاری، گفت‌وگو معنایی ندارد، اصلاح معنایی ندارد، مصالحه معنایی ندارد. ساختار به این نتیجه رسیده که هر جنبنده‌ای که به فکر تغییر باشد، باید حذف شود. این منطق، جامعه را به نقطه‌ای رسانده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. و این همان نقطه‌ای است که روان جمعی را تغییر می‌دهد.
تغییر در افکار عمومی و درماندگی ساختاری
در این وضعیت، تغییر در افکار عمومی دربارهٔ مداخلهٔ خارجی، یک واقعیت اجتماعی است. کسانی که سال‌ها مخالف هرگونه دخالت خارجی بودند، امروز به این نتیجه رسیده‌اند که هیچ راه داخلی باقی نمانده. این تغییر، نه نشانهٔ بی‌صبری است و نه نشانهٔ هیجان؛ نشانهٔ درماندگی ساختاری است. جامعه‌ای که بارها با خشونت پاسخ گرفته، طبیعی است که به گزینه‌هایی فکر کند که پیش‌تر غیرقابل تصور بودند. تحلیلگر حق ندارد این تغییر را محکوم کند؛ فقط باید آن را بفهمد.
اما فهمیدن، به معنای تشویق کردن نیست. تحلیلگر می‌تواند خطرها را توضیح دهد، اما نمی‌تواند به مردم بگوید چه باید بخواهند. مردم ایران، امروز در موقعیتی هستند که خواستشان از کنترل تحلیلگر خارج شده است. این خواست، محصول رنج است، نه محصول تحلیل. و هیچ تحلیلگری حق ندارد رنج را نادیده بگیرد.
نقش نیروهای خارجی در لحظهٔ گذار
در صورتی که فروپاشی ساختار سیاسی ایران با نقش‌آفرینی نیروهای خارجی رخ دهد، این نیروها به‌طور طبیعی در لحظهٔ گذار شریک خواهند بود. اما شریک بودن در لحظهٔ گذار به معنای تعیین‌کنندگی در ساخت آینده نیست. تجربهٔ تاریخی نشان داده که هیچ قدرت خارجی--حتی اگر ساختار را سرنگون کند--نمی‌تواند جامعه‌ای را بسازد. آیندهٔ پایدار تنها زمانی شکل می‌گیرد که جامعهٔ ایران، با نهادهای خود، با حافظهٔ خود و با همبستگی خود، مسیرش را تعیین کند. نقش خارجی‌ها در لحظهٔ گذار ممکن است پررنگ باشد، اما آیندهٔ ایران را نه آن‌ها می‌سازند و نه تحلیلگران؛ آینده را مردم ایران می‌سازند، در شرایطی که ممکن است دیگران نیز در صحنه حضور داشته باشند.

ظرفیت جامعه، نه سرنوشت ساختار
در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی باید برود» یا «چه کسی باید بیاید». پرسش اصلی این است که چگونه می‌توان جامعه‌ای را که از آستانهٔ تحمل عبور کرده، از فروپاشی اجتماعی نجات داد؟ چگونه می‌توان در دل این خشونت، امکان آینده‌ای متفاوت را حفظ کرد؟ چگونه می‌توان از چرخهٔ انتقام، نفرت و تکرار تاریخ گریخت؟
برای پاسخ به این پرسش‌ها، باید دو سناریوی محتمل را بررسی کرد: نخست، وضعیتی که ساختار سیاسی همچنان پابرجاست؛ و دوم، وضعیتی که یک شوک بزرگ--اعم از داخلی یا خارجی--ساختار را فرو می‌پاشاند. اما در هر دو سناریو، مسئلهٔ اصلی نه خود ساختار، بلکه ظرفیت جامعه است. جامعه‌ای که نهادهایش تضعیف شده، اعتماد اجتماعی‌اش فرسوده شده، و حافظهٔ جمعی‌اش زخمی است، در برابر هر تغییری آسیب‌پذیر است.
در سناریوی نخست، جامعه تنها زمانی می‌تواند از وضعیت کنونی عبور کند که به ساختن ظرفیت‌های خود بپردازد: تشکل‌های صنفی، شبکه‌های همبستگی، رسانه‌های مستقل، گروه‌های محلی، و نهادهای کوچک اما واقعی. این‌ها سپر جامعه‌اند. در سناریوی دوم، یعنی در صورت فروپاشی ساختار، این نهادها تنها چیزی هستند که می‌توانند جامعه را از هرج‌ومرج نجات دهند. تجربهٔ منطقه نشان داده که فروپاشی بدون نهاد، به جنگ داخلی، تجزیه یا ظهور اقتدارگرایی جدید منجر می‌شود.
اخلاق تغییر
اما فراتر از سناریوها، مسئلهٔ اصلی اخلاق تغییر است. تغییر بدون اخلاق، فقط جابه‌جایی قدرت است؛ اما تغییر با اخلاق، آغاز یک جهان تازه است. اخلاق تغییر یعنی دیدن آینده از چشم ضعیف‌ترین‌ها: کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان، بازنشستگان، فعالان محیط‌زیست و کودکان کار. اگر این گروه‌ها امنیت و کرامت نداشته باشند، هیچ آینده‌ای--حتی اگر با بهترین نیت‌ها ساخته شود--پایدار نخواهد بود.
ایران، در این روایت، نه یک جغرافیاست و نه یک حکومت؛ ایران، نام زخمی است که هنوز می‌تپد. نام مردمی که زیر بار تاریخ خم شده‌اند، اما هنوز قامتشان نشکسته. نام زنانی که در تاریکی چراغی کوچک را پنهان کرده‌اند تا روزی در روشنایی آن را بلند کنند. نام کارگرانی که با دست‌های پینه‌بسته‌شان چرخ جهان را می‌چرخانند اما خودشان در حاشیهٔ جهان ایستاده‌اند. نام معلمانی که آینده را درس می‌دهند در حالی که خودشان از آینده بی‌نصیب‌اند. نام دانشجویانی که هر بار دهانشان را می‌بندند، اما اندیشه‌شان را نه. نام بازنشستگانی که عمرشان را داده‌اند و اکنون در صف اعتراض با عصا بر زمین می‌کوبند تا شاید زمین بشنود. نام فعالان محیط‌زیست که برای درخت و رود و خاک در زندان‌اند، اما ریشه‌ها هنوز نامشان را زمزمه می‌کنند. و نام کودکانی که کودکی نکرده‌اند، اما چشم‌هایشان آیندهٔ ما را نگاه می‌کند.
ایران، کشوری نیست که باید نجاتش داد؛ ایران، روایتی است که باید بازنویسی‌اش کرد. نه با نسخه‌های از پیش‌نوشته‌شده، نه با توصیه‌های اخلاقی از بیرون، نه با تعیین ابزار برای مردمی که خودشان هزینهٔ هر انتخاب را می‌پردازند. آیندهٔ ایران را نه تحلیلگران می‌سازند و نه قدرت‌های خارجی؛ آینده را همان دست‌های کوچک بی‌شماری می‌سازند که در دل تاریکی، راه خود را پیدا می‌کنند--با هر ابزاری که در آن لحظه برایشان ممکن، ضروری یا اخلاقی باشد. هیچ‌کس حق ندارد به جامعه‌ای که از آستانهٔ تحمل عبور کرده، بگوید چگونه باید مقاومت کند؛ تنها می‌توان گفت که هر تغییری، اگر بر کرامت ضعیف‌ترین‌ها بنا نشود، پایدار نخواهد بود.
و شاید روزی، در روشنایی آن آینده، به این روزها نگاه کنیم و بگوییم
«ما از دل تاریکی گذشتیم،
اما تاریکی از دل ما عبور نکرد.»
این پایان نیست.
این آغاز مسئولیت است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy