ویژه خبرنامه گویا
بازخوانی دو پارادایم فکری حاکم بر تحلیلهای یکیدو سال اخیر ضرورتی مبرم یافته است. این یادداشت به واکاوی تضاد بنیادین میان دو جریان فکری میپردازد: یکی جریانی که بر حفظ نظم موجود به هر قیمت تأکید داشت و دیگری جریانی که بر ناگزیری فروپاشی کارکردی سیستم پای میفشرد.
در این میان، ضروری است مرز میان «ادعای عقل سرد» و «عمل عقل سرد» روشن شود. در حالی که برخی از مدعیان تحلیل واقعبینانه، در جایجای نوشتار خود به زبانی عاطفی، نوستالژیک و هراسافکن پناه میبرند تا مخاطب را درگیر احساس گناه یا ترس بدوی کنند، این یادداشت تلاش میکند تا به معنای واقعی کلمه، عقل سرد را در مقام تشخیص بالینی به کار گیرد.
تفاوت بنیادین در اینجاست: یکی از عاطفه برای توجیه بقای ذلیلانه استفاده میکند و دیگری از مفاهیم علمی (آفازیا و آنتروپی) برای کالبدشکافی فرآیند غیرقابل بازگشت یک انهدام ساختاری. اولی به دنبال تخدیر مخاطب با هراس از آینده است و دومی به دنبال تجهیز مخاطب با شناخت واقعیت جاری.
تبیین دیدگاه تدریجگرایی هراسمحور
این جریان فکری که ریشه در تجربهی اصلاحطلبی سه دههی اخیر دارد، سیاست را نه در تغییر بنیادین، بلکه در مدیریت بقا جستوجو میکند. رئوس کلی و استدلالهای این دیدگاه به شرح زیر است:
-
استدلال خلأ نهادین:
این دیدگاه معتقد است که حکومت فعلی، با تمام ایرادات ساختاریاش، تنها سازهی موجود برای تمشیت معیشت و نظم شهری است. از این منظر، سقوط حکومت به معنای ورود به وضعیت جنگ همه علیه همه است، زیرا هیچ جایگزین سازمانیافتهای برای ادارهی بوروکراسی وجود ندارد. -
استدلال گنگستریسم و شبهنظامیگری:
هراس اصلی این جریان از مسلح شدن فضای سیاسی است. آنها معتقدند هرگونه فروپاشی سختافزاری، قدرت را نه به دست مردم دموکراسیخواه، بلکه به دست گروههای شبهنظامی و باندهای تبهکار میسپارد که پدیدهی سوریهای شدن را رقم خواهند زد. -
استدلال شر بیرونی:
این دیدگاه به نیات قدرتهای خارجی (بهویژه جناح رادیکال جمهوریخواهان در آمریکا) به دیدهی تردید مطلق مینگرد و معتقد است هدف نهایی فشار حداکثری، نه دموکراسی، بلکه ویرانی زیرساختها و خنثیسازی ژئوپلیتیک جغرافیای ایران از طریق جنگ داخلی است.
نتیجهی این دیدگاه، اصرار بر حفظ نظم موجود بهعنوان یک شر ضروری است. حتی اگر این نظم با سرکوب و غارت مردم همراه باشد، باز هم بر بیثباتی وحشتناک پس از سقوط ترجیح دارد.
تبیین دیدگاه واقعگرایی ساختاری
پیش از تبیین این دیدگاه، ضروری است تأکید شود که هدف از بهکارگیری مفاهیمی چون آفازیا و آنتروپی، ارتقای سطح تحلیل از لایهی عواطف به شناخت مکانیسم فروپاشی یک سیستم است. این رویکرد به فعال سیاسی ابزاری میدهد تا فراتر از شعارها، درک کند که چرا یک ساختار سیاسی در نقطهی بحرانی، دیگر «توان» اصلاح و واکنش منطقی را ندارد، حتی اگر در برخی از کارگزارانش «میل» به آن وجود داشته باشد.
این جریان فکری، سیاست را در DNA صلب قدرت و آنتروپی سیستمیک (میزان بینظمی و فروپاشی درونی یک ساختار) میبیند. استدلالهای این مکتب که تضادی ماهوی با دیدگاه اول دارد، به شرح زیر است:
-
نظریهی اسب تروای پایداری:
برخلاف تصور مصلحتگرایان، این جریان معتقد بود انتخاب کارگزاری چون پزشکیان، یک گشایش نبود، بلکه یک سازهی کارکردی (Functional Construct) بود. مأموریت این سازه، کسب مشروعیت کاذب برای اجرای مأموریتهای پرخطر هستهی سخت قدرت بود. با شکست این طراحی در جلب مشارکت تودهای، اسب تروا خالی به مقصد رسید و عملاً به یک ابزار بیمصرف در گلوی سیستم تبدیل شد. -
استدلال آفازیای مدیریتی:
واقعگرایی ساختاری معتقد است سیستم دچار یک انسداد عصبشناختی شده است. آفازیا (گفتارپریشی) در علوم اعصاب به اختلال پیوند میان ادراک و عمل اطلاق میشود؛ وضعیتی که در آن مغز واقعیت را میبیند اما قادر به صدور فرمان صحیح برای واکنش نیست. ادعای کشتار دهها هزار نفر توسط تروریستهای موهوم در دیماه، نشانهی قطعی این اختلال است؛ جایی که حاکمیت دیگر نه میتواند با واقعیت خشم و فقر مردم تکلم کند و نه میتواند فرمانی جز شلیک غریزی صادر کند. -
استدلال آنتروپی بازگشتناپذیر:
از منظر فیزیک قدرت، بینظمی درونی سیستم (آنتروپی) به چنان سطحی رسیده است که بازگشت به نظم قبلی از لحاظ فنی غیرممکن است. در یک سیستم بسته که تمام روزنههای اصلاح و انرژی جدید (مشروعیت) را بسته است، فروپاشی ساختاری یک جبر ریاضی است. آنچه مصلحتگرایان نظم مینامند، تنها یک «انجماد گورستانی» است که بهجای حل بحران، تنها در حال فشردهسازی انرژی انفجار برای لحظهی برخورد نهایی است. -
تأثیر آرمادا:
حضور فشار خارجی در یک سیستم دچار آفازیا، منجر به توافق نمیشود، بلکه منجر به «انقباض انتحاری» میگردد. حاکمیت چون توان مقابله با فشار خارجی را ندارد، فشار را به درون و بر روی پیکر ملت تخلیه میکند (قتلعام دیماه).
در روز هجدهم دیماه، ساعاتی قبل از شروع «قتلعام»، در حالی که جریان مصلحتگرا هنوز با زبانی تردیدآمیز میپرسید که «آیا حاکمیت به دنبال کاهش التهاب است یا این روند را برکت میداند؟»، جریان واقعگرایی ساختاری با ارجاع به واقعیت عریان میدان، هرگونه پرسش از عقلانیت سیستم را یک خطای متدولوژیک دانست:
«چو دانی و پرسی، سؤالت خطاست.»
و
«در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.»
وقوع قتلعام دهها هزار نفری و قطع ارتباطات، ثابت کرد که در خانهی قدرت، مدتهاست که دیگر سوژهای برای مدیریت بحران باقی نمانده است. سیستم وارد فاز «انتحار آنتروپیک» شده و مصلحتگرایانی که تنها «استراتژی»شان خرج اعتبار برای اسب لمپن بیسواد تروا با تکنیت «متر ۱۰۰» بودن جهت تلاش برای انزال منویات اربابش بوده، اکنون با خواندن و طفره از پاسخگویی، به ورشکستگی تحلیلی خود اعتراف میکنند.
فرجام ایران در تلاقی سُرب و هراس
دیدگاه مصلحتگرا به دلیل هراس از آینده، مقتول را به سازش با قاتل فرامیخواند و تنها زمان لازم را برای سیستم فراهم میکند تا خود را برای برخورد نهایی تجهیز کند. دیدگاه واقعگرایی ساختاری با درک فاجعهی جاری، هشدار میدهد که تداوم وضع موجود، نه مانع جنگ داخلی، بلکه خود موتور محرک جنگ داخلی است.
امروز، اصرار بر حفظ نظم موجود به بهانهی معیشت، تکیه بر دیواری است که هماکنون فرو ریخته است. ایران نه با بیثباتی پس از سقوط، بلکه با نابودی تدریجی تحت سایهی بقای رژیم روبهروست. تاریخ نشان داد که وقتی کلمات نجیبانه در برابر سرب داغ قرار میگیرند، سخن کسانی شنیده میشود که فریب «اسکناس ۷ تومنی قلابی» وفاق را نخوردند.
پینوشت
(انتحار آنتروپیک: سیستمهای بسته که انرژی جدید ـ مشروعیت ـ دریافت نمیکنند، به مرور دچار بینظمی درونی میشوند. قتلعام دیماه، اوج این بینظمی است؛ جایی که سیستم برای حفظ بقای لحظهای، زیرساختهای بلندمدت بقای خود ـ اعتماد عمومی و ثبات اجتماعی ـ را نابود میکند.)
سروش سرخوش
تحلیلگر استراتژیک و روانکاو فرهنگی
آرشیو تحلیلها در توییتر:
https://x.com/sarkhosh1341
















