از زمان کشتار گسترده تظاهرکنندگان در نیمه دیماه ۱۴۰۴ / آغاز ژانویه ۲۰۲۶، در گزارشهای خبری و حتی در گفتوگوهای رادیویی-تلویزیونی با کارشناسان یا در پادکستهای مختلف- در رسانه های آلمان-، هنگام بررسی وضعیت سیاسی ایران، معمولاً نابسامانی اقتصادی بهعنوان دلیل اصلی نارضایتیهای اجتماعی مطرح میشود. در ادامه نیز به فساد، ناکارآمدی حکومت و نهادهای دولتی و گاه به تحریمهای اقتصادی اشاره میشود.
اما آیا واقعاً این عوامل بهتنهایی میتوانند توضیح دهند که چرا هزاران نفر حاضرند به بهای جان خود به خیابان بیایند و کشته شوند؟ و چرا اعتراضاتی که ظاهراً با مطالبات اقتصادی آغاز میشوند، بهسرعت ساختار سیاسی و رهبر مذهبی کشور را هدف قرار میدهند؟
بر اساس اطلاعات بهدستآمده از شبکهای از پزشکان داخل ایران، در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ / دسامبر و ژانویه ۲۰۲۶، تعداد کشتهشدگان بین ۱۶۵۰۰ تا ۱۸۰۰۰ نفر برآورد میشود. هنوز آمار نهایی مشخص نیست. شمار مجروحان نزدیک به ۳۳۰۰۰۰ نفر تخمین زده میشود. همچنین در روزهای پایانی دیماه (اول تا بیستم ژانویه)، تنها ۷۰۰۰ مجروح چشمی به یک بیمارستان تخصصی در تهران مراجعه کردهاند که ۷۰۰ مورد آن به تخلیه چشم انجامیده است. این جراحات ناشی از شلیک تفنگهای ساچمهای و تنها در یک بازه زمانی چهار روزه بوده است.
(آخرین اطلاعات به دست آمده تا تاریخ ۵ بهمن ۱۴۰۴/ ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶: دستکم ۳۳ هزار کشته، ۲۴ هزار جراحت چشمی، ۱۰۰۰ تخلیه چشم و صدها اعدام از بازداشت شدگان تظاهرات.)
رئیس بیمارستان چشمپزشکی فارابی تهران نیز گفت که در جریان اعتراضات سراسری اخیر، تا روز شنبه ۲۰ دیماه حدود ۱۰۰۰ نفر که نیاز به عمل جراحی اورژانسی چشم داشتند.
دلایل اقتصادی بیتردید میتوانند بهانه و جرقه اولیه اعتراضات باشند. اما مسئله به تغییر حکومت یا حتی تغییر نظام سیاسی محدود نمیشود؛ موضوع عمیقتر از اینهاست.
در این نوشته میکوشم در نگاهی تحلیلی و بهاختصار، به سه زخم بزرگ تاریخی در ایران اشاره کنم؛ زخمهایی که چون هنوز درمان نشدهاند، هر از گاهی سر باز میکنند و مستقل از بهانه آغاز اعتراضات، موجهای تازهای از خشم و شورش اجتماعی را رقم میزنند. سه زخم عمیق که ایرانیان در نبردی تاریخی در پی «تصفیهحساب» با آنها هستند.
زخم اول
تصفیهحساب با اسلام/ اسلام سیاسی
ایرانیان- و در اینجا منظور اکثریت بزرگ نسل جوان و میانسال است- وضعیت امروز ایران را نتیجه حمله اعراب مسلمان در حدود ۱۴۰۰ سال پیش میدانند. آنان بر این باورند که اسلام با زور شمشیر، کشتار، ایجاد رعب، بهغنیمتگرفتن زنان و قتل مردان، و برپا کردن حمام خون در برابر هرگونه مقاومت، بر ایران تحمیل شد. آن شکست نظامی، برای چند قرن به فروپاشی فرهنگی و تمدنی ایران انجامید. تحقیر تاریخی حاصل از آن شکست هنوز در حافظه جمعی ایرانیان زنده است.
بسیاری از ایرانیان اسلام را دینی ناسازگار با توسعه و مدرنیته میدانند و معتقدند سلطه اسلام، ایران را از مسیر پیشرفت جهانی بازداشته است. از این منظر، «جمهوری اسلامی» را که از سال ۱۳۵۷ / ۱۹۷۹ به قدرت رسید، ادامه تاریخی همان هجوم تلقی می دانند. از همینرو، این حکومت در نگاه آنان یک حکومت «اشغالگر» است و شعار «ایران را پس میگیریم» بازتاب همین برداشت است.
این خودآگاهی جمعی در سالهای اخیر تقویت شده و به رشد ایرانگرایی انجامیده است: توجه به نمادهای ملی، اشعار حماسی، بازدید از اماکن باستانی، انتخاب نامهای ایران باستان برای فرزندان، و بزرگداشت گسترده مناسبتهای ملی همراه با رقص و شادی جمعی و مختلط، بازتابی از رشد همین هویت طلبی ملی است.
در سالهای اخیر، اسلام بهطور علنی به سخره گرفته میشود. جوکها و ویدیوکلیپهای فراوان درباره الله، محمد و ائمه شیعه رواج یافتهاند؛ پدیدهای که تصور آن در گذشته بسیار دشوار بود. این گرایش به قشر خاصی محدود نیست و تقریباً همه اقشار، حتی بخشهایی از جامعه سنتی را نیز دربرمیگیرد.
برخی میکوشند این روند را صرفاً مخالفت با «اسلام سیاسی» بدانند. اما آیا اسلام از همان آغاز، پس از استقرار محمد در مدینه، در پی قدرت سیاسی نبود؟ آیا گسترش آن از طریق جنگ صورت نگرفت؟ آیا قانونگذاری، قضاوت و اجرای احکام در تمامی شئون زندگی - از تولد تا مرگ - در قرآن تعریف نشده است؟ آیا حکومت های اسلامی مسئولیت قوه مقننه، مجریه و قضائیه را یک جا به عهده نداشتند؟ آیا وضع قانون و حکمرانی خود را برگرفته از قرآن و سیره محمد اعلام نمی کردند؟ به باور من با چنین برداشتی، میتوان گفت که اسلام از آغاز دینی سیاسی بوده است.
۴۷ سال حکومت اسلامی در ایران باعث شده اکثریت بزرگی از ایرانیان، اسلام و اسلام سیاسی را یکی بدانند؛ امری که هر روز تجربه میکنند و نیازی به بحث نظری درباره آن نمیبینند.
اگر انقلاب ۱۳۵۷ «انقلاب اسلامی» بود، انقلابی که اینک در ایران در جریان است، انقلابی است ملی و «سکولار- دموکراتیک» که خواهان جدائی دین از حکومت می باشد. این انقلاب ضد اسلام سیاسی بوده و بر آن است که دین (هر دینی) امری خصوصی است و کشور نباید دین رسمی داشته باشد. داشتن یا نداشتن دین نباید امتیاز به شمار آمده و کسی را بر کسی دیگر برتری دهد.
موفقیت ایرانیان در مبارزه با اسلام سیاسی نه تنها ایران را نجات می دهد، بلکه به دلیل تاثیرگذاری تاریخی- فرهنگی رویدادهای سیاسی- اجتماعی ایران بر کشورهای منطقه، می تواند شروع فصل تازه ای شود که اسلامگرائی در کشورهای مختلف نیز تضعیف شده و گرایش به سکولاریسم، دمکراسی و ارزش های حقوق بشری، بویژه آزادی زنان هرچه بیشتر تقویت شود.
موفقیت انقلاب ملی ایران حتی می تواند در کشورهای اروپائی و آمریکای شمالی نیز که اسلام گرائی در بیست و پنج سال گذشته در آنجا رشد چشمگیر داشته، زمینه رشد این گرایش را به میزان زیادی بخشکاند.
پیروزی انقلاب ملی ایران بحث های زیادی را در سطوح اجتماعی، رسانه ای و آکادمیک در جهان دامن خواهد زد که پیامد های آن بعد از یک دوره کوتاه از یک سو رشد جریان های سکولار دمکرات در کشورهای اسلام زده خواهد بود، و از سوی دیگر هر نیروئی که اسلام و اسلام گرائی را تبلیغ می کند را با چالش های جدی روبرو خواهد کرد.
در یک کلام؛ پیروزی انقلاب ملی ایران و دفن جمهوری اسلامی، فصلی تو در را در جهان رقم خواهد زد که در آن تروریسم و اسلامگرائی زمینه هر چه کمتری برای رشد داشته و بجای آن صلح و دوستی، همزیستی مسالمت آمیز و ارتباطات فرهنگی هر چه بیشتر تقویت خواهند شد.
زخم دوم
انقلاب ۵۷ و «پنجاهوهفتیها»
«پنجاهوهفتیها» به کسانی گفته میشود که در انقلاب ۱۳۵۷ مشارکت داشتهاند، از برپایی جمهوری اسلامی دفاع میکنند و همچنان به ارزشهای آن وفادارند.
بخش بزرگی از نسل جوان و میانسال امروز، نسلی را که در سال ۱۳۵۷ نظام پهلوی را سرنگون کرد و زمینه قدرتگیری جمهوری اسلامی را فراهم آورد، مسئول نابودی سرنوشت خود و وضعیت کنونی ایران میداند.
در میان آن نسل، گروهی انقلاب را اشتباه میدانند و آشکارا از آن انتقاد میکنند. اما دسته دوم همچنان از انقلاب دفاع میکنند. این گروه دوم معمولاً با ویژگیهایی چون ضدآمریکاییبودن، ضداسرائیلیبودن، یهودستیزی، ضدیت با پهلوی، بیاعتنایی به تاریخ باستان ایران و مخالفت با سبک زندگی آزاد شناخته میشوند.
طرفداران پهلوی انقلاب ۵۷ را نتیجه اتحاد «ارتجاع سرخ و سیاه» میدانند: روحانیت شیعه و پیروانش (ارتجاع سیاه) و نیروهای چپ مارکسیستی (ارتجاع سرخ). آنان معتقدند همان اتحاد، امروز نیز در مخالفت با رضا پهلوی، دوباره شکل گرفته و به بقای جمهوری اسلامی کمک میکند.
امروز، ایرانگرایان و طرفداران پهلوی در یک سو و «پنجاهوهفتیها» در سوی دیگر، در رویارویی آشکار قرار دارند؛ شکافی که هرگونه همکاری پیش یا پس از گذار از جمهوری اسلامی را تقریباً ناممکن کرده است.
در این زمینه، میتوان تقابل نسل جدید ایران با «پنجاهوهفتیها» را با تقابل نسل جوان آلمان پس از جنگ جهانی دوم با والدینشان مقایسه کرد؛ نسلی که در قالب جنبش ۶۸، مسئولیت اخلاقی نازیسم را از نسل پیشین طلب کرد.
پس از جنگ جهانی دوم، نسلی که در آلمانِ پساهیتلر رشد کرد، از دهه ۶۰ تا پایان دهه ۷۰ میلادی بهطور جدی با نسل والدین خود درگیر شد. این نسل، پدران و مادرانشان را نه فقط بهخاطر حمایت فعال، بلکه بهخاطر سکوت، انفعال و همدستی ساختاری در بهقدرترسیدن نازیسم، جنگ و هولوکاست مسئول میدانست. این تعارضِ نسلی در قالب جنبش ۶۸ و فرآیند «مواجهه با گذشته» (Vergangenheitsbewältigung) شکل گیری اعتراضات دانشجویی، نقد نهادهای آلوده به نازیسم و شکستن اقتدار سنتی خانواده و دولت خود را نشان داد. نتیجه این روند، دموکراتیزهشدن عمیق جامعه، نهادینهشدن حافظه تاریخی و جلوگیری از بازتولید فاشیسم بود.
همانطور که جوانان آلمانی از والدین خود میپرسیدند «کجا بودید؟ چرا سکوت کردید؟»، نسل کنونی ایران نیز از «پنجاهوهفتیها» میپرسد: چگونه انقلاب را ممکن کردید و چرا بعد از دیدن نتایجش هنوز از آن دفاع می کنید؟
آنچه در آلمان به جنبش ۶۸ / نسل ۶۸ (Die 68er-Bewegung) معروف است، پیچیده تر از چند جمله ای است که در بالا آمد. اما این مقایسه کوتاه کمک می کند تا خشم و مخالفت نسل جدید ایران با «پنجاه و هفتی ها» بهتر درک شود.
زخم سوم
تصفیهحساب با «خودِ تاریخی»
تمایل به مقصر دانستن دیگران، بهویژه «خارجیها»، پدیدهای شناختهشده در فرهنگ سیاسی ایران است؛ نگرشی که در جمله مشهور «کار، کار انگلیسیهاست» تجلی یافته است. این شیوه اندیشیدن، راهی آسان برای فرار از پذیرش مسئولیت فردی و جمعی بوده است.
به نظر میرسد طولانیشدن عمر جمهوری اسلامی، بسیاری از ایرانیان را به فاصلهگرفتن از این الگو سوق داده است. پرسشهایی از جنس «چرا گذاشتم کار به اینجا برسد؟» و «چرا زودتر نجنبیدیم؟» بهتدریج جای خود را در ذهن فردی و جمعی باز کردهاند. برای مثال؛
من چرا این همه ظلم و تحقیر روزانه از سوی حکومت را تحمل کردم؟
من چرا در برابر فساد و رشوه خواری و چاپلوس بازی ها سکوت کردم؟
من چرا وقتی آن دختر را بخاطر روسری در خیابان کتک زده و به زور سوار ماشین کردند و بردند تماشاچی بودم و کاری نکردم؟
من چرا در برابر این همه غارت ثروت ملی و هزینه کردن آن برای گروه های نیابتی سکوت کردم؟
من چرا در نمایش انتخابات رژیم شرکت کردم؟
من چرا فریب اصلاح طلبان را خوردم یا برای آنها هورا کشیدم؟
من چرا در برابر ظلم و ستم به بهائیان، کولبرها، سوخت برها، همجنسگرایان ساکت بودم؟
من چرا وقتی زن ها اجازه نداشتند وارد استادیوم شوند، سکوت کرده و خودم برای تماشا یا بازی به آنجا رفتم؟
من چرا در برابر اعدام ها سکوت کرده یا حتی برای تماشای آن به محل اعدام رفتم؟
من چرا، وقتی دیگران به شرایط بد زندگی اعتراض کردند، با آنها همراهی نکردم؟
و ...
این «من چرا؟»ها، آرامآرام به «ما چرا؟» تبدیل شده اند؛ نشانهای از آغاز یک نگاه خودانتقادی. هرچند این روند هنوز به آگاهی نظری و جمعی عمیق نرسیده، اما در لایههای زیرین ذهن ایرانیان در جریان است.
شکل گیری این آگاهی، هم در خودآگاه و هم در نیمه پنهان ضمیر جمعی، موضوعی است که چند نسل ایرانی با آن درگیر هستند. در بحث های روزانه ی دوستان یا خانواده می توان این« چراها» را مشاهده کرد. بخش زیادی از تولیدهای فکری با محوریت موضوعات سیاسی- اجتماعی، در حوزه فیلم های سینمائی، فیلم های مستند یا نقاشی و بخصوص در موزیک رپ، به این «چرا ها» ی فردی و جمعی می پردازد. این نگاه انتقادی یا از سه زخمی که در بالا به آن اشاره شد تاثیر گرفته، یا آنرا به نوعی در آثار خود انعکاس می دهد.
به نظر میرسد مردم ایران به نقش و مسئولیت خود در شکلگیری نکبت جمهوری اسلامی و ادامه آن و آنچه بر سر ایران و ایرانی آمد، آگاه شدهاند و در پی جبران این اشتباه فاجعهبارند. اگرچه نسلهای پس از انقلاب ۵۷ در ایجاد این حکومت نقشی نداشتهاند، اما در تداوم و بقای آن کموبیش مسئول بودهاند. این بخش از جامعه، بیآنکه از پذیرش مسئولیت خود بگریزد یا آن را به گردن خارجیان یا نسلهای پیشین بیندازد، در عمل پذیرفته است که اگر در برپایی جمهوری اسلامی نقشی نداشته، در ادامه یافتن آن مسئول بوده است.
با این حال، شکلگیری این نگاه «خودانتقادی» هنوز با آگاهی فردی و جمعی عمیق و بررسی نظری گسترده همراه نشده است. این روند فعلاً در لایههای زیرین ذهن و ضمیر ایرانیان جریان دارد. میتوان امیدوار بود که این خودانتقادی، پس از عبور از سطوح احساسی ــ همراه با تنشها، هیجانات، پیشداوریها، اتهامزنیها و پرخاشگریها ــ در نهایت به سطحی عقلانی راه یابد و از این منظر مورد واکاوی قرار گیرد. اگر این خودانتقادی از مرحله احساسی عبور کند و به سطحی عقلانی برسد، میتواند نقشی تعیینکننده در تقویت مسئولیت پذیری فردی و جمعی داشته و به روند دموکراتیزهشدن ایرانِ پس از جمهوری اسلامی کمک کند.
نتیجهگیری
بر اساس آنچه در بالا آمد، میتوان بهخوبی تصور کرد که تا زمانی که جمهوری اسلامی سرنگون نشود، مردم ایران آرام نخواهند گرفت. سرکوب وحشیانهی تظاهرکنندگان، زندان، شکنجه، تجاوز و هزاران کشته میتواند قیام ایرانیان برای «بازپسگیری ایران» را به عقب بیندازد، اما نمیتواند آن را متوقف کند. تا آن زمان، روند مواجههی ایرانیان با زخمهای تاریخی که با آنها درگیر هستند، عمیقتر شده و سطح بالاتری از فهم «چراییها» را بهوجود خواهد آورد. فرایندی که بیتردید عزم و ارادهٔ ایرانیان را برای مبارزه با جمهوری اسلامی، احیای هویت ملی و بازسازی کرامت انسانی، نیرومندتر خواهد کرد.

دفتری از نامها، فصلی از خون، سینا شبگرد
















