گذار از سیاست نمادین به سیاست نهادمحور توسعهگرا
چکیده
این نوشتار به تبیین ضرورت ایدئولوژیـاسطورهزدایی از سیاست و گذار به نهاد-برنامهمحوری در جنبشهای مردمی ایران میپردازد. تمرکز تحلیل بر جنبش «زن، زندگی، آزادی» (۲۰۲۲) و موجهای اعتراضی ۲۰۲۵-۲۰۲۶ است که در بستر بحران اقتصادی، فرسایش سرمایه اجتماعی و بیاعتمادی نهادی حاکمیت ولایی شکل گرفتند. استدلال اصلی آن است که چسبندگی بخشی از اپوزیسیون به اسطورههای تاریخی و روایتهای هویتی ـ اعم از نوستالژی «دوران طلایی» یا بازتولید روایتهای اسطورهای انقلاب ۱۹۷۹ ـ مانع شکلگیری ائتلافهای نهادمحور و برنامهگرا شده و در عمل به سود رژیم حاکم شده وبه بازتولید اقتدارگرایی آ« انجامیده است. چارچوب نظری نوشتار بر تلفیق نظریه قاببندی (Framing) پژوهشگرانی نظیر بنفورد و اسنو(David Snow و Robert Benford) Benford، نظریه بسیج منابع زلاند و مک کارتی(John McCarthy و Mayer Zald )، و نظریه گذار و پیمانهای نخبگان استپان و لینز(Juan J. Linz و Alfred Stepan ) استوار است. نتیجه نشان میدهد که بدون اسطورهزدایی و تمرکز بر نهادسازی و اهداف همسو با شاخصهای توسعه پایدار، اپوزیسیون در چرخه تفرقه گرفتار میشود و ساختار اقتدارگرا از این شکافها بهره میبرد.
۱. مقدمه: از سیاست هویتی به سیاست نهاد-برنامه محور
جنبش «زن، زندگی، آزادی» یکی از فراگیرترین خیزشهای اجتماعی ایران معاصر بود که از سطح اعتراض هویتی فراتر رفت و به نقد ساختار قدرت و ناکارآمدی نهادی انجامید. با گسترش موجهای اعتراضی ۲۰۲۵-۲۰۲۶، مطالبات اقتصادی (تورم، رکود، فساد ساختاری، مهاجرت نخبگان) به مطالبات سیاسی پیوند خورد. با وجود ظرفیت بالای بسیج اجتماعی، این جنبشها نتوانستند به یک پروژه نهادی-برنامه ای گذار تبدیل شوند. شکاف میان جمهوریخواهان سکولار، سلطنتطلبان مشروطهخواه، و دیگر گرایشهای سیاسی اعم از گرایش های قومی و ایدئولوژیک، انرژی جنبش را از «ساختن آینده» به «جدال بر سر گذشته» منحرف کرد.
پرسش محوری مقاله چنین است:
چگونه چسبندگی به روایت هایی از گذشته و اسطورههای تاریخی و رقابتهای نمادین، مانع شکلگیری نهاد-برنامهمحوری و حکمرانی خوب(Good governance) و سمت گیری به سوی توسعه پایدار و فراگیر شده و هزینههای اقتصادی و اجتماعی سنگینی بر جامعه تحمیل کرده است؟
۲. ادبیات نظری: اسطوره سیاسی، بسیج منابع و گذار نهادی
تحلیلهای تاریخی انقلاب ایران، از جمله آثار یرواند آبراهامیان( Ervand Abrahamian) ، نشان میدهد که اسطورهسازی سیاسی و طرفداری از این یا آن روایت تاریخی یا شخصیت که در قید حیات نیستند یا این نماد و آن نماد چگونه در شکلگیری و تداوم فرقه گرایی و تشتت سیاسی در میان مخالفان رژیم ولایی نقش ایفا میکند. اسطورهها، سرمایه عاطفی تولید میکنند، اما در صورت تقدیس، مانع عقلانیت نهادی و برنامه محور میشوند. نظریه قاببندی اسنو و بنفورد (David Snow و Robert Benford) توضیح میدهد که جنبشها از طریق «قابهای تشخیصی و انگیزشی» معنا میآفرینند. اما همین قابها میتوانند به «چسبندگی شناختی Cognitive Stickiness» بینجامند و امکان بازتعریف اهداف را محدود کنند. در مقابل، نظریه بسیج منابع تأکید دارد که موفقیت جنبشها نه به شدت هیجان، بلکه به سازمانیابی، تقسیم کار، مدیریت منابع و طراحی برنامه عملیاتی وابسته است. در عرصه گذار دموکراتیک، استپان و لینز(Juan J. Linz و Alfred Stepan) نشان میدهند که بدون پیمانهای در میان سیاست ورزان و چهره های سیاسی بر سر قواعد بنیادین بازی سیاسی، گذار به بیثباتی یا بازگشت اقتدارگرایی میانجامد. تجربه بهار عربی نمونهای از این وضعیت است؛ چه طی آن که فقدان برنامه محوری و اجماع نهادی و رقابت ایدئولوژیک، گذار را ناکام ساخت.
۳. چارچوب تحلیلی: از اسطورهزدایی تا نهاد-برنامهمحوری
۳.۱ اسطورهزدایی به مثابه عقلانیسازی سیاست
اسطورهزدایی به معنای نفی تاریخ یا هویت نیست، بلکه به معنای عبور از تقدیس گذشته و تبدیل آن به موضوع نقد عقلانی است. سیاست اسطورهای بر نماد، رهبر و روایتهای احساسی تکیه دارد؛ در حالی که سیاست نهادمحور بر قواعد، سازوکارها و پاسخگویی در امروز و گذار به سوی آینده استوار است. چسبندگی به روایتهای «نجاتبخش» ـ چه در قالب نوستالژی از هر نوع آن اعم از تقدیس گذشته و چه در قالب آرمانگرایی انقلابی از هر نوع آن ـ توجه را از مسئله اصلی، یعنی نهادسازی برای آینده، منحرف میکند.
۳.۲ نهاد-برنامهمحوری: گذار از رهبرمحوری به قاعدهمحوری
نهاد-برنامهمحوری مستلزم آن است که کنش سیاسی از سطح شعارها، نمادها و شخصیتها فراتر رود و بر طراحی ساختارمند آینده تمرکز کند. این رویکرد با تعریف اهداف روشن و قابل سنجش آغاز میشود، اهدافی که بتوان میزان پیشرفت در تحقق آنها را ارزیابی کرد. در ادامه، تدوین یک نقشه راه مشخص برای گذار ضروری است تا مراحل، زمانبندی و اولویتها روشن باشد. تقسیم کار سازمانی و هماهنگی میان نیروهای مختلف نیز شرط کارآمدی و جلوگیری از پراکندگی است. افزون بر این، ایجاد سازوکارهای پاسخگویی و نظارت، تضمین میکند که قدرت از مسیر شفاف و قانونمند اعمال شود. تمرکز بر اصول حکمرانی خوب ـ همچون شفافیت، حاکمیت قانون و کارآمدی ـ سیاست را از سطح رقابتهای فردمحور به سطح قواعد پایدار و نهادهای تنظیمکننده «بازی سیاسی» ارتقا میدهد؛ جایی که مشروعیت نه از گذشته، اسطوره یا شخصیتها، بلکه از کیفیت نهادها و عملکرد آنها سرچشمه میگیرد.
۳.۳ پیمانهای حداقلی و اجماع بر توسعه پایدار
گذار موفق زمانی تحقق مییابد که نیروهای سیاسی و اجتماعی فارغ از تکثر و تنوعشان بر مجموعهای از اصول بنیادین به توافق برسند؛ اصولی که چارچوب نهادی نظم آینده را تعیین میکنند. در مرکز این توافق، پذیرش تفکیک قوا به عنوان سازوکار جلوگیری از تمرکز قدرت قرار دارد، همراه با برگزاری انتخابات آزاد و رقابتی که امکان گردش مسالمتآمیز قدرت را فراهم کند. استقلال قوه قضائیه برای تضمین حاکمیت قانون و حمایت از حقوق شهروندان نیز از ارکان اساسی چنین نظمی است. افزون بر این، تضمین حقوق اقلیتهای قومی، مذهبی و جنسیتی شرط لازم برای تحقق عدالت و انسجام اجتماعی به شمار میآید. در نهایت، تعهد به توسعه فراگیر و پایدار، جهتگیری کلان سیاستگذاری را از منازعات هویتی به سوی بهبود ملموس کیفیت زندگی شهروندان و پایداری بلندمدت اقتصادی و اجتماعی هدایت میکند. همسویی با چارچوب اهداف توسعه پایدار سازمان ملل (SDGs) میتواند زبان مشترک و غیرایدئولوژیک برای این اجماع فراهم آورد؛ زیرا این اهداف بر رفع فقر، برابری جنسیتی، آموزش باکیفیت، رشد پایدار، انرژیهای تجدیدپذیر و صلح پایدار تأکید دارند.
۴. تحلیل شکافهای اپوزیسیون و پیامدهای آن
۴.۱ منازعه نمادین جمهوریخواهی و سلطنتطلبی
در موجهای اخیر اعتراضات، بخش مهمی از انرژی رسانهای و سازمانی اپوزیسیون صرف جدال بی حاصل بر سر شکل نظام آینده شد، پیش از آنکه قواعد گذار تعریف شود. این جابهجایی اولویتها، «رقابت بر سر نماد» را جایگزین «رقابت بر سر برنامه» کرد. نتیجه آن، فرسایش سرمایه اجتماعی، چندپارگی شبکههای بسیج، و ناتوانی در شکلدادن به جبههای واحد برای فشار گسترده بر استبداد ولایی بود.
۴.۲ هزینههای اجتماعی و اقتصادی تفرقه
پیامدهای این وضعیت را میتوان در سطوح گوناگون مشاهده کرد. نخست، شکافها و پراکندگی نیروهای سیاسی موجب کاهش قدرت چانهزنی در عرصه داخلی و بینالمللی میشود و امکان شکلگیری یک صدای واحد و مؤثر را از میان میبرد. دوم، این تفرقه عملاً راهبرد «تفرقه بینداز و حکومت کن» را برای ساختار اقتدارگرا تسهیل میکند و ظرفیت مهار و کنترل اعتراضات را افزایش میدهد. سوم، ناامیدی از چشمانداز تحول نهادمند، به تشدید مهاجرت نخبگان و فرار سرمایه انسانی میانجامد. چهارم، بیثباتی و کشمکشهای مستمر، بیاعتمادی اجتماعی را تعمیق میکند و سرمایه اجتماعی را فرسایش میدهد. در نهایت، فقدان آلترناتیو نهادمحور و برنامهمحور، امکان اصلاح ساختاری اقتصاد را کاهش داده و به تداوم بحرانهای تورمی و رکودی دامن میزند. در چنین شرایطی، بسیجهای اعتراضی به جای تبدیل شدن به پروژهای سازمانیافته برای گذار، در چرخهای تکرارشونده از اعتراض و سرکوب فروکاسته میشوند.
۵. افق جایگزین: سیاست توسعهگرا و نهادسازی پایدار
افق جایگزین برای عبور از چرخهی سیاست اسطورهای و منازعات هویتی، استقرار «سیاست توسعهگرا و نهادسازی پایدار» است؛ رویکردی که محور آن نه رقابت بر سر نمادها و شخصیتها، بلکه طراحی قواعد پایدار حکمرانی و تحقق اهداف قابل سنجش عمومی است. در این چارچوب، سیاست به جای اتکا به بسیج عاطفی، بر ساخت نهادهای پاسخگو، شفاف و قانونمدار تمرکز میکند و موفقیت خود را با شاخصهای عینی همچون کاهش فقر، مهار تورم، برابری جنسیتی، کیفیت آموزش، حفاظت محیطزیست و رشد فراگیر اقتصادی میسنجد. همسویی با چارچوب اهداف توسعه پایدار سازمان ملل (SDGs) میتواند زبان مشترک و غیرایدئولوژیک این گذار باشد، زیرا این اهداف بر رفاه شهروندان، عدالت نهادی و پایداری بلندمدت تأکید دارند. نهادسازی پایدار در این معنا مستلزم تفکیک قوا، تضمین حقوق بنیادین، استقلال نهاد قضایی، سازوکارهای ضدفساد و مشارکت سازمانیافته جامعه مدنی است؛ عناصری که امکان تبدیل انرژی اعتراضی به ظرفیت حکمرانی مؤثر را فراهم میآورند. تنها از رهگذر چنین پارادایمی است که سیاست از سطح کشمکشهای هویتی به سطح رقابت برنامهها و کیفیت نهادها ارتقا مییابد و گذار به نظمی دموکراتیک و توسعهگرا امکانپذیر میشود.
۶. نتیجهگیری
چسبندگی به اسطورههای تاریخی و رقابتهای هویتی، مهمترین مانع شکلگیری ائتلافهای نهادمحور در جنبشهای مردمی ایران بوده است. بدون ایدئولوژیـاسطورهزدایی و بدون تمرکز بر نهادسازی و برنامهمحوری، انرژی اعتراضی به فرسایش میانجامد و اقتدارگرایی بازتولید میشود. گذار پایدار مستلزم نوعی بلوغ سیاسی است که در آن گذشته موضوع نقد عقلانی قرار میگیرد، نه تقدیس یا انکار احساسی و هیجانی آن. چنین گذاری زمانی امکانپذیر است که نیروهای سیاسی از جدالهای نمادین و منازعات فرساینده بر سر اشخاص و روایتهای تاریخی فاصله بگیرند و انرژی خود را بر تعریف اهداف روشن، عملیاتی و سنجشپذیر متمرکز کنند. افزون بر این، شکلگیری پیمانهای حداقلی میان نخبگان سیاسی بر پایه اصول حکمرانی خوب ـ از جمله حاکمیت قانون، شفافیت و پاسخگویی ـ شرط ضروری تثبیت نظم جدید است. همسویی با شاخصهای توسعه پایدار نیز میتواند به مثابه زبان مشترک آینده عمل کند؛ زبانی که رقابت سیاسی را از سطح هویتها و اسطورهها به سطح کیفیت نهادها و کارآمدی سیاستهای عمومی ارتقا میدهد. تجربه جهانی و آزمون شکست های جنبش های داخل ایران نشان میدهد تنها از طریق تبدیل سیاست هیجانی-هویتی به سیاست نهادمحور توسعهگرا میتوان سرمایه نمادین جنبشهای اعتراضی را به نهادسازی پایدار و حکمرانی شفاف، پاسخگو و قانونمدار بدل ساخت.

















