Wednesday, Feb 4, 2026

صفحه نخست » نسلی که دیگر نمی‌خواهد فهمانده شود، روایت تکاندهنده یک شاهد از دل خیابان

exl.jpgویژه خبرنامه گویا: این یادداشت، روایت یک شاهد از دل خیابان است؛ از زندان، دادسرا، شب‌های تیراندازی و خانه‌هایی که به درمانگاه و پناهگاه تبدیل شدند. روایتی از نسلی که هزینه داده، تحقیر شده، سرکوب را با پوست و استخوان لمس کرده و دیگر حاضر نیست فهمانده شود، نصیحت بشنود یا به صبر دعوت شود. این صدای نسلی است که خیابان را میدان آخر می‌داند و از همه می‌خواهد: یا روایتش کنید، یا سد راهش نشوید.

***

س. ش.

ابعاد نسل‌کشی و فاجعه انسانی به‌دست نیروهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی در شهرهای ایران چنان گسترده است که در ظرفیت روحی و گنجینهٔ زبانی من نمی‌گنجد. واژگان من فرسوده‌اند، قدیمی‌اند. نوشتن از آنچه نسل جوان در خیابان‌های شهرهای ایران به نمایش گذاشت، فراتر از حد توانایی من است. در این هنگام که این کلمه‌ها را در نهایت بهت و تروما پشت سر هم قطار می‌کنم، می‌دانم که جوانان در صدد تجدید قوا هستند و چشم امیدشان به خارج از مرزهای ایران دوخته شده است.

می‌نویسم تا فراموش نکنم؛ چه بر ما گذشت، یا می‌گذرد. من با همه وجودم درک کردم که دیگر قدم‌زدن در این شهر زیبا، حتی اگر رودخانه‌اش خشک باشد، مثل همیشه نیست. عمق نگاه‌های غمگین و اندوهِ آوارشده بر تک‌تک مردم را نمی‌توان تاب آورد. خیابان جای قدم‌زدن نیست، جای فریاد کشیدن است.

قدم می‌زنم؛ از این اتاق چندمتری به آن اتاق، به آشپزخانه و به سالن پذیرایی. به مزدا نگاه می‌کنم؛ روی مبل سه‌نفره و صورتی دراز کشیده، سرفه‌های بی‌امانش طاقتم را طاق کرده است. در زندان دستگرد اصفهان، در یک سوله ده سلول درست کرده‌اند و در هر سلول شصت نفر زندانی؛ و حالا حتماً پرتر هم شده است. هشت روز را با چهل نفر کف زمین، به پهلو خوابیده، چراکه به اندازه کافی جا نبوده تا کمرش را روی زمین سیمانی و نمناک بگذارد. می‌گوید سلول‌های دیگری هم هست و حتماً همه پرند. جوانان زیر هفده سال را کم‌کم با تعهد آزاد کرده‌اند. پدر و مادرها بیرون زندان به دنبال بچه‌هایشان هستند؛ گریه می‌کنند، التماس می‌کنند، ضجه می‌زنند و با بدترین برخورد نیروهای امنیتی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

مقابل ساختمان چندین‌طبقهٔ «دادستانی قوه قضائیه، شعبهٔ ۲۲ بهمن» مملو از جمعیت است. خانواده‌های دستگیرشدگان هراسان در لیست بیست‌وچهارنفرهٔ امروز به دنبال اسم فرزندانشان می‌گردند. اگر شانس بیاورند، می‌توانند فرزندشان را با سند خانه‌ای که در گرو بانک یا رهن و اجاره نباشد، به ارزش وثیقه‌های چندصد میلیونی تا چندمیلیارد تومانی، موقتاً آزاد کنند تا روز دادگاه برسد.

تمام طبقات دادستانی پر از کسانی است که با پرونده‌ای در دست به بازپرس‌های ویژهٔ دادستان التماس می‌کنند، شاید بتوانند همین امروز فرزندشان را به قید وثیقه از بند رها کنند. در شهر بیش از شش یا هفت دادسرا هست که وضع به منوال همین‌جاست. بازپرس‌ها؟ چقدر قیافه‌شان شبیه لباس‌شخصی‌هاست. بدنم می‌لرزد.

مادری گریه می‌کند. با تنها پسرش در خانه‌ای کرایه‌ای زندگی می‌کند. ملکی ندارد که برای وثیقه گرو بگذارد. با درآمد پسرش گذران عمر می‌کنند. از بنیاد شهید، به‌خاطر شهادت شوهرش در جنگ عراق علیه ایران، چیزی عایدش نمی‌شود که بتواند اسمش را امرار معاش بگذارد. فردی لباس‌شخصی که طی این شش روز گذشته مقابل ساختمان مدام دوروبر خانواده‌ها می‌پلکد، پرخاش‌کنان زن را هل می‌دهد:

«می‌خواستی بچه‌ات را درست تربیت کنی، حالا برو و مزاحم نشو!»

آسمان خاکستری است. خورشید زیر ابر و دود پنهان است. کوه صفه پیدا نیست. به چه کسی بگویم که اینجا بر سر مردم چه می‌آورند؟ چه کسی می‌فهمد؟

مزدا قصد ندارد به کلینیک مراجعه کند. می‌گوید: «مگر آنها که هنوز اسیر هستند، به درمانگاه دسترسی دارند؟» به معجون دست‌ساز من بیشتر اعتماد دارد. از وقتی از بند خارج شده، مدام سرفه می‌کند، چیز زیادی نمی‌گوید. هشت روز زندان، مزدا را به دنیایی پرتاب کرده که برای اطرافیان قابل درک نیست.

مزدا بعد از جنبش «ژینا ـ مهسا امینی» و سرکوب وحشیانهٔ جوانان در خیابان‌ها، مدام از «نیکا شاکرمی»، «سارینا اسماعیل‌زاده» و اعدام «محسن شکاری» و «مجیدرضا رهنورد» و دیگران می‌گفت؛ از خون‌هایی که به زمین ریخته شد، از گردن‌هایی که به طناب دار آویخته شدند.

مزدا از حس‌وحال دینی جامعه نسبت به دههٔ اول بعد از انقلاب حرف می‌زند و مدام تکرار می‌کند:
«اگر نسل شما با انتقاد به زرق‌وبرق و جلال و شکوه ساختگی رژیم شاه و با امید به مذهبِ ساخته‌وپرداختهٔ روحانیت به رهبری خمینی، نظام پادشاهی پهلوی را سرنگون کرد، الان دقیقاً برعکس شده است. ما به اندازه کافی از رحمت دین اسلام فیض برده‌ایم؛ دینی که با خشونت، خون‌ریزی و بی‌رحمی زندگی را برای ما غیرقابل تحمل کرده. نسل ما این شیوهٔ تفکر و رفتار این حضرات را قبول ندارد.»

پنجشنبه‌شب، هجدهم دی‌ماه، خیابان‌های شهر از ساعت هشت شب مملو از جوانان عصیان‌زده است. شعارهای «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده»، «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر خامنه‌ای»، «آزادی، آزادی، آزادی»، «ما تماشاگر نمی‌خواهیم، به ما ملحق شوید»، «جاوید شاه، جاوید شاه» خیابان اشرفی اصفهانی را پر کرده است. اطراف سازمان صداوسیما صدای تیراندازی لحظه‌ای قطع نمی‌شود. خبر می‌رسد که با سلاح سنگین به تظاهرکنندگان شلیک می‌کنند.

در پارکینگ خانه را باز کرده‌ایم تا جوانان بتوانند به داخل ساختمان فرار کنند. با لیزر سبز بچه‌ها را نشانه می‌گیرند. انگار درون گازهای اشک‌آور چیزی ریخته‌اند که این‌طور سینه‌هایمان می‌سوزد. کسی می‌گوید: «از گاز اشک‌آورهای جنگی استفاده می‌کنند.»

آبی به صورت می‌زنند و دوباره به خیابان سرازیر می‌شوند.
«نمی‌شه بچه‌ها را تنها گذاشت!»

مقابل در آسانسور، محل پانسمان پاهای پر از ساچمه است. از بیست‌وچند ساچمه فقط شش ساچمه را توانستیم از پای جوان بیست‌ودوساله خارج کنیم؛ بدون هیچ دانشی از علم پزشکی و بدون وسایل لازم. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند آنها را به بهداری ارجاع دهد. زمین پارکینگ و روبه‌روی آسانسور پر از خون است.

مزدا سرفه‌کنان از لای در پارکینگ نگاه می‌کند. می‌داند که نباید بیرون برود. به پشت‌بام خانه می‌رود؛ فریادش همهٔ کوچه را پر می‌کند.

تکاوران سوار بر موتورهای سنگین و دوپشته در حال گذار از خیابان هستند. نفر پشتی با سلاحی به داخل خیابان شلیک می‌کند. لباس‌شخصی، پای پیاده، وسط خیابان ایستاده و با سلاحی در دست به داخل خیابان شلیک می‌کند. شعار «بی‌ناموس، ما هم‌وطن هستیم»؛ چه انعکاسی دارد.

چندین ساعت همین‌طور می‌گذرد. کم‌کم صدای شعارها محو می‌شود. صدای تک‌تیر، سکوت؛ صدای رگبار، سکوت، سکوت، سکوت. صدای موتورهای سنگین خیابان را پر کرده. دیگر صدای شعاری نمی‌آید.

مزدا می‌گوید: «بهتر نبود روز به خیابان‌ها می‌رفتیم؟ شاید دیدن صورت جوانان و شرم حضور مانع کشتار می‌شد... نمی‌دانم.»

ساعت سه صبح است که صدای ماشین‌های سنگین توجهم را جلب می‌کند. از پشت‌بام نگاه می‌کنم. نیروهای امنیتی با لودر و کامیون مشغول جمع‌آوری لاستیک‌ها، سنگ‌ها و تابلوهای واژگون‌شده هستند. مأموران شهرداری خیابان را با ماشین جارو می‌کنند و می‌شویند.

صبحِ اول وقت به خیابان می‌روم.
از همهٔ فصل‌ها، خیابان تمیزتر است.

اینترنت را قطع کرده‌اند. در بی‌خبری مطلق به‌سر می‌بریم. دو شب متوالی قتل‌عامی کرده‌اند که در تاریخ ایران سابقه نداشته است. می‌دانم خارج از این مرزها، ایرانیان و خانواده‌ها در سرزمین‌های دور چشم به ما دوخته‌اند. آیا می‌دانند ما در چه فضایی نفس می‌کشیم؟ اگر اینترنت وصل شود، چه باید بنویسم که ذره‌ای از آنچه گذشت و می‌گذرد برایشان قابل لمس باشد؟

شبکه‌های تلویزیونی رژیم با بی‌رحمی همیشگی به تظاهرکنندگان نسبت جاسوس و ایادی اسرائیل و آمریکا می‌دهند که به مأموران انتظامی و اماکن عمومی حمله کرده‌اند و به همین دلیل سرکوب شده‌اند. خبرگزاری‌های ایرانی خارج از کشور می‌گویند: «کمک در راه است.» دلمان قرص می‌شود.

مادران و پدران، کسانی که دههٔ ششم و هفتم زندگی‌شان را می‌گذرانند، از کشته‌شدن عزیزانشان می‌ترسند و خانه‌نشین می‌شوند. مزدا در اتاق پذیرایی سر پدر و مادرش داد می‌زند. آنها هم از نتیجهٔ انقلاب پنجاه‌وهفت پشیمانند و نگران سلامتی پسرشان.

مزدا می‌گوید:
«چهل‌وهفت سال است که مماشات کرده‌اید؛ دنبال ثبت‌نام برای سکه، ماشین، حج تمتع، گرفتن یارانه و چه‌وچه بوده‌اید و حالا هم دنبال کالابرگ هستید.»

فقط مزدا نیست که این‌طور فکر می‌کند. مزدا تنها نیست.

آنانی که به زعم رژیم جمهوری اسلامی به سزای اعمالشان رسیده‌اند، انسان‌هایی هستند که فقط برای زندگی کردن و احقاق حقوقشان به خیابان‌ها آمده بودند. آنها سال‌هاست که پس از هر قیام و شورش، از سوی والدینشان سرزنش می‌شوند؛ رژیم به آنها انگ جاسوس و مخل نظم می‌زند و خارج از مرزهای ایران هم جدی گرفته نمی‌شوند.

مزدا حتی برای یک دقیقه هم روی کانال صداوسیما درنگ نمی‌کند. کانال‌های خارج از کشور را زیرورو می‌کند. دیاسپورایی که دههٔ ششم و هفتم زندگی‌اش را می‌گذراند، از عجولی، بی‌سوادی و بی‌توجهی جوانان به تاریخ معاصر می‌گوید؛ سرزنش‌شان می‌کند، راه و رسم مبارزه یادشان می‌دهد، تحلیل می‌کند؛ از تغییر ذره‌ذره، نافرمانی مدنی و ریزش نیروهای حکومت می‌گوید؛ از فرآیندی طولانی و دشوار برای تغییر وضعیت.

مزدا می‌گوید:
«بعد از هر دوره‌ای که ما هزینه دادیم، همان حرف‌ها را تکرار می‌کنند.»

بعد ادامه می‌دهد:
«اگر نمی‌توانند همدردی کنند، اگر شجاعت دیدن ندارند، اگر نمی‌خواهند باور کنند، دست‌کم در مصاحبه‌ها سرزنشمان نکنند، در نوشته‌هایشان نمک به زخممان نپاشند. به ما برچسب سلطنت‌طلب نزنند. اگر شعار می‌دهیم "پهلوی برمی‌گرده"، منظورمان همان "آخرین نبرده". این حضرات سه یا چهار دهه است که از این کشور دورند و در بن‌بست تاریخی مبارزه با محمدرضا شاه پهلوی گرفتار مانده‌اند.»

مزدا می‌گوید در جنبش «زن، زندگی، آزادی» هم دقیقاً همین‌طور با آنها رفتار شده است. بعد با لبخندی تلخ می‌پرسد: اگر آن جنبش پیروز می‌شد، آیا باز هم دیاسپورا همین‌طور درباره‌شان حرف می‌زد؟

«ما باید یکی شویم. چرا نمی‌فهمند؟ ما از این همه تفرقه چه به دست آوردیم؟ چرا فرق مبارزهٔ مدنی و مبارزه برای سرنگونی را درک نمی‌کنند؟ مبارزه برای دموکراسی، آزادی و دادخواهی وظیفهٔ ما می‌ماند؛ حتی بعد از گذار از این نظام. بعد از سرنگونی، رأی‌مان را به صندوق می‌اندازیم و دادخواه می‌مانیم. دیگر وقت تحلیل و دعوت به آرامش نیست. ما اینجا پر از خشم، بغض، عصیان و اندوهیم. نافرمانی و اخلال در نظم اقتصادی‌ـاجتماعی ارزانی خودشان. اگر می‌خواهند کنار ما باشند، سرزنش نکنند، معلم اخلاق نباشند؛ روایتگر ما باشند، شبکه‌های خودشان را بسازند، سازمان‌دهی کنند، متحد شوند. بیش از چهل سال وقت داشتند!»

بیش از سه هفته می‌گذرد. اوضاع روزبه‌روز بدتر می‌شود. خبرهای اعدام امانمان را بریده است. پول‌هایی که برای تحویل بدن فرزندانشان از مردم می‌خواهند، مردم را مستأصل کرده. انبوه کشته‌ها در سوله‌های کهریزک و سردخانه‌های دیگر نقاط کشور غیرقابل باور است. مردم کم‌کم از شوک خارج می‌شوند. رژیم دست به جابه‌جایی تجهیزات نظامی و نیروهایش زده است. هر روز شاهد عبور کاروان‌های نظامی در سطح شهر هستیم؛ شاید برای ایجاد رعب و وحشت.

مزدا به خبرهای تازه و شروع دوبارهٔ مذاکره سر تکان می‌دهد و با خشم بلندبلند با خودش حرف می‌زند:
«آیا دوباره بر سر ما معامله کردند؟»

روبروی تئاتر شهر منتظر دوستی هستم. به حرف‌های مزدا فکر می‌کنم:
«ایرانمان بیش از چهل سال است در کماست. روی این مملکت خاک مرده پاشیده‌اند. همه مستأصل شده‌اند و چشم امیدشان به نداها و وعده‌هایی است که کار جمهوری اسلامی را تمام کند. لطفاً به من خرده نگیر که به هر دعوتی برای پایان جمهوری اسلامی سلام می‌کنم.»

شهروند خبرنگار ایران

مطلب بعدی...
111.jpg
پسر قذافی کشته شد


Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy