مالیخولیای بیگانهستیزی
یاری جستن از خارج گناه نیست، نوکری روسیه و چین گناه است
علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
خانم گلشیفته فراهانی به شیوه پدر هنرمندشان، بهزاد، که از نوجوانی در چنبره چپ فرو افتاد و هنوز هم، درباره مداخله خارجی هشدار دادهاند. البته این خارجی اگر پوتین و کاگب باشد، اشکالی ندارد، اما مرگ بر امپریالیستهای آمریکایی و انگلیسی و آلمانی و البته لهستان و چک و بلغار که بعد از فروپاشیدن امپراتوری سرخ، آنها هم به صف امپریالیستها پیوستهاند.
اگر دونالد ترامپ به میلیونها ایرانی در خیابانها که «مرگ بر خامنهای» سر دادند و همآواز خواندند «این آخرین نبرده / پهلوی برمیگرده» گفت که «بروید تسخیر کنید، انگشت من بر ماشه است. اسم جنایتکاران را ثبت کنید»، در برابر جانهای آنان که سخنش را باور کردند، مسئولیت سنگینی دارد.
شاهزاده آنچنان دقیق صحنه را مینگریست که فقط زمانی فراخوان داد که میلیونها تن در چهارسوی خانه پدری نامش را آواز دادند. این نهایت بیانصافی و عین خیانت است که چپ وابسته و دارودسته قلعه تیرانا مدعی شوند شاهزاده باعث کشتار شد. بعد هم بدون هیچ توضیحی، ناگهان جامه عاریتی وطنپرستی به تن کنند و با هرگونه حمایت خارجی مخالفت کنند. آیا در دو قرن اخیر کشور خارجی بیش از روسیه در شکستن حاکمیت ملی ما و تجاوز به خاکمان نقش داشته است؟
در سال ۱۳۵۷، مردگان عادی را بهعنوان شهید بر دوش میگرفتند و بازار مرکورکرم و کفن، پررونق بود. غرب با این تصاویر آمیخته به فریب و دروغ، به یاری خمینیون رفت. رمزی کلارک، فرستاده ویژه کارتر، دوزانو مقابل خمینی نشست و دو روز بعد، وعدههای او را با ترجمه ابراهیم یزدی، تحویل کارتر داد. بعد هم ژنرال هویزر به تهران اعزام شد تا مانع از حمایت ارتش از دکتر شاپور بختیار بشود. او در این کار موفق بود و با در خدمت داشتن حسین فردوست و قرهباغی و حاتم، اعلامیه بیطرفی ارتش را روی دست ملت ایران گذاشت .
بیگانه ستیزی
در دو قرن اخیر، نگرش حاکمان ایران به «عامل بیگانه» تفاوتهای آشکاری دارد که بخشی از آن با میزان اقتدار و اعتبار حاکم در ارتباط بود و هست.
ناصرالدین شاه به علت غرور شاهانهای که داشت، دل خوشی از بیگانه نداشت و یک بار تا حد اخراج سفیر بریتانیای کبیر آن روزگار از ایران کار را دنبال کرد، اما بعد از سفر نخستش به اروپا و مشاهده پیشرفتهای شگرف غرب، نگاه نسبتا مثبتی به غرب پیدا کرد و منهای قضیه «قانونمداری»، در زمینههای علوم و فرهنگ و مظاهر زندگی نوین، با شیفتگی آشکاری کوشید بعضی از این مظاهر تمدن و فرهنگ را در زندگی رعایای خود، وارد کند.
احمدشاه دربست شیفته غرب به ویژه فرانسه و سوییس بود و حاضر نبود هتلهای نیس و ژنو را بگذارد و فرحآباد دورافتاده و همهوقت غمزده را انتخاب کند.
رضاشاه از بیگانه و در راس آنها روس و انگلستان رویگردان و متنفر بود. البته او از همه خارجیها بدش نمیآمد و تفوق آنها را در زمینههای علمی و فرهنگی هم قبول داشت. بر این باور بود که باید با اعزام محصل به خارج، به جوانان ایران امکان داد با آموختن دانش جدید و بازگشت به کشور، صادقانه و با میهن پرستی در راه ساختن وطنشان کمر همت ببندند.
نگاه محمدرضا شاه به خارجیها در آغاز، آمیخته به ترس بود، اما اگر نفرتی چاشنی این ترس بود، تنها یک دولت اجنبی را شامل میشد و آن بریتانیایی بود که در نگاه شاه، پدرش را ناجوانمردانه مجبور به استعفا و ترک کشور کرده بود.
شاه به مرور و با قدرت گرفتن و فراهم شدن امکانات مالی در سایه افزایش بهای نفت، از یک سو از سالهای سخت آغازین سلطنت خود که طی آن، گاه دولتش با چند میلیون دلار کمک آمریکا سر پا بود (نیاز به خارجی) دور شد و از سوی دیگر، سخنان او که آهنگ تسلیم و سازش با خارجی قلدر داشت، آهنگ غرور و اعتماد به نفس و احیانا اظهار دلزدگی از رفتار بیگانه انگلیسی و آمریکایی و اسرائیلی گرفت.
با روسها اما پس از قرارداد ذوب آهن و خریدهای تسلیحاتی و دیدار بسیار موفقش از مسکو در عهد برژنف، پادگورنی، کاسیگین و حضور پادگورنی در جشنهای دو هزار و ۵۰۰ ساله شاهنشاهی، رفتاری دوستانه اما با احتیاط در پیش گرفت و با اقمار شوروی در اروپای شرقی نیز روابطی کاملا دوستانه به هم زد. ضمن اینکه ارتباط او با تیتو و چائوشسکو، جنبه دوستی شخصی نیز داشت.
هرچه شاه از نظر مالی بینیازتر و از نظر نظامیامنیتی قویتر و در عرصه سیاست خارجی موفقتر میشد، در رویارویی با متحدان اصلی دولتش یعنی آمریکا، بریتانیاــ که همیشه از نفرت دیرین شاه نصیب وافر میبردــ و اسرائیل و مصر و سوریه، تا حدود زیادی بعد از جنگ اکتبر ۱۹۷۳، بدبینتر میشد. شاه سه سال پیش از انقلاب، در گفتگو با دیوید فراست، دلزدگی و گاه نفرت خود از انگلستان را آشکارا با کنایه و به سخره گرفتن نظم و نظام در بریتانیا و بدگمانی خود به آمریکا و اسرائیل را در گفتگوی مفصل با «مایک والاس» اظهار میکند.
خمینی که از دانش تمدن و فرهنگ غرب کمترین بهرهای نداشت، ضدخارجی و به ویژه غربی، در معنای سنتی و مذهبی آن، بود. از نظر «آقا»، غربی کافر و نجس و آنچه از غرب مایه داشت، ضد اسلام و ایمان و سنت بود. خمینی حتی تحمل کراواتیها را نداشت و براندازی کراوات با اشاره او و البته توجیه هاشمی رفسنجانی (حدیث صلیب و ریسمان خر در نماز جمعه) انجام گرفت.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
برای خمینی، انقلاب «مشروعه» را غربزدهها با کمک انگلستان «مشروطه» کردند و سر شیخ فضلالله نوری با توطئه تقیزاده انگلیسی و غربزدههایی از نوع مشیرالدولهها و موتمنالملکها بالای دار رفت.
دشمنی خمینی با رضاشاه و سپس فرزندش هم بیش از هر چیز از نگاه مثبت پهلویها به بازسازی کشور و نظام حکومتی بر پایه الگوی غربی سرچشمه میگرفت. رضاشاه به دلیل عدلیه نوین، دانشگاه، رادیو، کشف حجاب و ساختن جاده و راهآهن و... (که از نگاه خمینی مردم را به سرعت از دینمداری و اعتقاد به روحانیت دور میکرد) و محمدرضا شاه برای شش ماده انقلاب سفید بهویژه موضوع برخوردار شدن زنان در حق گزینش و گزیده شدن، هدف نفرت و قهر او قرار داشتند.
آرامگاه مرحوم تقیزاده، این بزرگمرد آزاده سیاست و فرهنگ، به دستور رهبر جمهوری اسلامی با یک سنگ سیمانی پوشیده شد و نامش را نیز با بدشکلترین خط بر سیمان نوشتند. دوستی که به تازگی از آرامگاه ظهیرالدوله دیدار کرده بود، از وضع بد گور تقیزاده شکوه میکرد.
خمینی تا آخرین نفس، ضد اجنبی (در معنای نفرتانگیز و نژادپرستانه آن) باقی ماند. اجنبی که در به قدرت رساندن اوــ بیآنکه به تئوری توطئه باور داشته باشمــ نقشی پررنگ داشت (مصالح عالیه با توطئه فرق دارد). خمینی علیرغم همه عربزدگی (در مقام یک فقیه شیعه) بهشدت ضدعرب بود. یکی از عمدهترین دلایل این امر ضعف او در گویش عربی و ندانستن زبان معاصر عرب بود. آن شب که عرفات سه روز بعد از به تخت نشستنش به ایران آمد، من هم چنانکه در تصاویر مانده از آن شب پیدا است، از فرودگاه تا مدرسه علوی با ابوعمار همراه بودم.
خمینی عرش را سیر میکرد و حواریونش برای دست در گردن عرفات انداختن و تصویری به یادگار گرفتن، سر از پا نمیشناختند. من حیرت کردم وقتی دیدم خمینی با لهجهای بسیار بد و واژگانی نامفهوم و اغلب غلط به مدح و ثنای عرفات از انقلاب و شخص خود پاسخ میدهد. تعجب کردم، گو اینکه بسیار دیده بودم آخوندهایی را که هنگام تلفظ «والضالین»، آنقدر غلیظ و کشدار بانگ بر میداشتند که شنونده دلغشه میگرفت، اما دو کلمه عربی نمیدانستند و وقتی پدرم سربهسرشان میگذاشت و عربی دانستن مرا به رخشان میکشید، از مباحثه میگریختند.
حسین خمینی به داد جدش رسید. او پانزده شانزده سال بیشتر نداشت و نورچشم پدربزرگ بود. او و مریم بازماندگان سید مصطفایی بودند که روزگار مهتری و سلطانی پدر را ندید و در همان تبعیدگاه نجف به سکته درگذشت. منتها سید مصطفی اگر به سکته دماغی هم میمرد، در فضای آن روز حتما شهید به حساب میآمد و دست ساواک را در پس مرگش جستجو میکردند که کردند. با آنکه پزشکان عامل مرگ را بالا بودن چربی خون و قند و چاقی مفرط و سکتههای پیاپی اعلام کردند، ادعا شد حتما کاسهای زیر نیم کاسه بود و لابد ساواک در خورش بامیه یا آبگوشت بزباش او زهر هلاهل ریخته بود.
گاهی که به گذشته میاندیشم، میبینم مرگ جهانپهلوان تختی را هم که آلاحمد همچون مرگ صمد بهرنگی در رودخانه ارس، با اشاره و نیش و کنایه، به دست دستگاه امنیتی نسبت داد، ما همه باور کردیم و قول آلاحمد و شمار دیگری از مخالفان شاه را پذیرفتیم که بله آنها را کشتهاند.
باری، خمینی چون به مسائلی از نوع کنوانسیون ژنو و پیمانهای بینالمللی در رابطه با دیپلماتها و اتباع خارجی و... اعتنایی نداشت، گروگانگیری را تایید کرد، بر کشتار سربازان و دیپلماتهای آمریکایی و به گروگان گرفتن شهروندان غربی و کشتن دهها سرباز و افسر فرانسوی در لبنان صحه گذاشت و برای آدمکشانی که به این جنایات دست زده بودند، دعای خیر نثار کرد.
نگاه «سید» به اجانب
خامنهای در ابتدا، همچون هاشمی رفسنجانی، بهشتی و باهنر و مهدوی کنی و مطهری، به هیچ روی با غرب دشمنی نداشت. اجنبیستیزی از عوارضی بود که در مقام «نایب امام زمان» بر او عارض شد و علیاکبر ولایتی، مشاور سیاسی ارشد او که خود از فریفتگان فرهنگ و تمدن غرب و دلبسته پیشرفتها و فناوری آمریکا بود و هست، هم نهتنها برای رفع این عارضه کمکی نکرد بلکه هر روز با افسانهپردازی، ذهن «علی ابن جواد» را بیشتر به سوی ترس از آمریکا و اجنبیستیزی آن هم در مفهوم منفیاش، هدایت کرد.
خامنهای پذیرفته که هر بامداد، وقتی رئیس جمهوری آمریکا وارد دفتر بیضی خود میشود، بلافاصله از رئیس سیا سوال میکند از دیشب تا حالا جمهوری ولایت فقیه چه دستاوردهای عظیم در عرصه صنعت و امنیت و امور نظامی و راهبردی داشته و آیا سید علی آقا از ۱۰ شب تا صبح، یکسره خوابیده است؟
البته اجنبیستیزی «مقام معظم رهبری» فقط آمریکا و انگلستان و تا حدی فرانسه و البته یهودیان را شامل میشود. (دشمنی سیدعلی آقا با اسرائیل نیست، بلکه با یهودیان است) وگرنه روسها و کره شمالی، چینیها و کوباییها و بلاروسیها و ونزوئلاییها و سوریها مورد لطف و عنایت ویژه ایشاناند.
برخلاف تصور بعضی، مردم ایران در مجموع به هیچ روی خارجیستیز نیستند و از غیر ایرانی کینه ندارند. تا پیش از انقلاب، خیل جهانگردانی که از ایران دیدار میکردند، همگی با خاطرهای خوش از مهماننوازی مردم ایران، سرزمین ما را ترک میکردند. حتی امروز با وجود شرایط سختی که برای جهانگرد خارجی در ایران وجود دارد، باز هم، هر که از ایران دیدن میکند، جدا از مشکلاتی که حکومت عامل آن است، از مردم ایران بهجز محبت و مهماننوازی نمیبیند.
سالها «مرگ بر آمریکا» گفتند ولی در فردای فاجعه ۱۱ سپتامبر، هزاران ایرانی جوان و پیر، مرد و زن شمع به دست با چشمانی اشکبار در میدان محسنی، با ملت آمریکا، همدردی کردند.
شش میلیون ایرانی در خارج کشور زندگی میکنند. کجا شنیدهاید که یک ایرانی عضو گروههای ضدغربی مسلمانی شود که پاکستانیها و عربها و مسلمانان متعصب تحت تاثیر تبلیغات اسلامی ناب انقلابی سلفی بنلادنی و محمدی ولایی سیدعلی آقایی، در سالهای اخیر در غرب به راه انداختهاند؟
ما ضد خارجی نیستیم و از خارجی هم نمیهراسیم. در میان مهاجران مسلمان در جوامع غربی، شاید از معدود ملتهایی باشیم که در جامعه جا میافتیم و رفتار و گفتار و ظاهری عجیب و غریب نداریم تا انگشتنما شویم. نه ریشهای سلفی چندشآور میگذاریم و نه زنانمان با مقنعه و چاقچور، نگاه پرنفرت بومیان سرزمینهای محل اقامتمان را به دنبال دارند.
ایرانیانی که متظاهر به دینداریاند هم شاید به دلیل همان فرهنگ جاافتاده در جامعه ما، در خارج به ظاهر خود توجه دارند و کمتر با ظاهر متفاوت از ظاهر اکثریت مردم سرزمینهای محل اقامتشان، در کوچه و خیابان ظاهر میشوند.
در ارزیابی اجنبیستیزی و خارجیهراسی ایرانیان، یادمان باشد که مردم را از حکومت آنها جدا کنیم؛ حکومتی به نام جمهوری که جمعی بیمار روانی گرفتار مالیخولیای ضدخارجی، آن را اداره میکنند. متاسفانه مبتلایان به این عارضه فقط ذوبشدگان در ولایت سیدعلی خامنهای نیستند، بلکه تودهایهای سابق، چپهای به پیریرسیده مقیم دیار مستکبران و استعمارگران و اخیرا مخالفان شاهزاده رضا پهلوی نیز دچار این عارضه شدهاند و به محض آنکه نام آمریکا و اروپا به میان میآید، دچار تب میهنپرستی میشوند.
آشکارا میتوان دید که مبتلایان به «ویروس دشمنی با خارجی» بر این باورند که غربیها همه دارایی و مایملک و امکانات خود را به میدان آوردهاند و تلاش میکنند میان تمام گروههای داخلی و خارجی ضدانقلاب یک پیوند همهجانبه، هماهنگ، دارای تقسیم کار و جدول زمانی ایجاد کنند. حسین بازجو (شریعتمداری) و اخیرا دارودستههای مدعی اصلاحطلبی از نوع جلاییپور و شمسالواعظین ادعا میکنند از پس پرده رویدادهای اخیر باخبرند و انقلاب ملی ما دستپخت موساد و سیا است و آن زارع اهل ممسنی که فرزند و نوردیدهاش را از دست داده، در مقر موساد آموزش تروریسم دیده است!
بارها چنین تعبیرهایی را شنیدهایم و ای کاش حداقل در رابطه با تلاش برای همدلی اپوزیسیون، درست بودند. در پایان هفته، همه از مبتلایان به مالیخولیای ضدغربی تا آنها که امیدوارند دونالد ترامپ به وعده خود عمل کند، منتظر نتایج دیدار عمانیم. آیا پس از این دیدار عراقچی خندان از مسقط بازمیگردد یا ملت بزرگ فداکار ما است که اشکهایش را پاک میکند.
من تردیدی ندارم که صبح پیروزی نزدیک است.

مذاکرات «فعلا» به پایان رسید
















