Wednesday, Feb 18, 2026

صفحه نخست » کِل بر خاک، حماسه در خون، مرثیه‌ای برای رقصندگان بر گورِ جاویدنامان میهن، دارکوب

Thumbnail image for darkooblarge.jpgدر این یک ماهِ خونین که خیابان‌های ایران به رودخانه‌هایی سرخ بدل شد و نام بیش از چهل هزار انسان بی‌گناه چون ستارگانی فروافتاده بر آسمان غم‌‌زده‌ی ایران‌زمین، در حافظه جمعی مردمان این مرز و بوم نشست، جامعه ایرانی نه فقط عزادار، که دگرگون شد. آنچه رخ داد نه صرفاً کشتاری گسترده؛ زلزله‌ای بود در ژرفای روانِ جمعی ملتی که سال‌ها زیر لایه‌های ترس، عادت و آیین‌های تحمیل‌شده زیسته بود. اکنون، در گورستان‌ها، در میان خاک‌های تازه، عکس جوانانی که لبخندشان هنوز از قاب‌ها پاک نشده، چیزی بیش از سوگواری در جریان است؛ نوعی بازآفرینی هویت، نوعی قیام فرهنگی که زبانش نه فریاد، که رقص است.

آن پای‌کوبی بر آستانه‌ی خاک، آن کِل‌های شکافته از سینه، آن دست‌افشانی‌های لرزان در هوای غبارآلود گورستان، و آن نغمه‌هایی که با آیین‌های رسمی سوگ هم‌خوانی ندارند، نه نشانی از سبکباری غم، که آینه‌ای از ژرف‌ترین لایه‌های اندوه‌اند. اندوهی چنان سترگ و بی‌کران که در تنگنای واژگان نمی‌گنجد و در حصار زبان آرام نمی‌گیرد؛ اندوهی که از مرز کلمات عبور کرده و به پیکر آدمی پناه آورده است. این‌جاست که بدن، خود به مرثیه بدل شده؛ هر گام، هجایی از سوگ؛ هر چرخش، فریادی خاموش؛ و هر لرزشِ دست، ترجمان دردی که دیگر زبان از بیانش فرو می‌ماند. گویی تنی که سوگوار است تنها می‌تواند با رقص، عمق این فاجعه را بر خاک حک کند و با حرکت، آنچه را که گفتنی نیست، به تماشا بگذارد.

در نگاه نخست شاید بهت‌آور باشد؛ اما این بهت، همان شکاف در دیوارِ عادت است. در هر گامی که بر خاک کوبیده می‌شود، در هر چرخشی که دامن غم را به هوا می‌برد، می‌توان دید که مردم «مرگ» را همچون خنجری از چنگالِ ارعاب بیرون می‌کِشند و در قلبِ مذهبِ حاکم فرو می‌کنند تا به پرچم افتخار بدل شود. آنان عزیزان خود را «جان‌فدای میهن» می‌نامند؛ واژه‌ای که همچون زرهی زرین بر پیکر بی‌جانشان می‌نشیند و اجازه نمی‌دهد تا دستگاه قدرت آنان را به حاشیه‌ی روایت خود براند.

در ژرفای این رفتار جمعی، رازِ بزرگی نهفته است؛ رازِ واژگون‌کردن معادله قدرت.

آن‌ ضحاک که بر سریر فرمان نشسته بود، می‌خواست مرگ را به شلاقِ هراس بدل کند، سایه‌ای بیفکند تا دل‌ها بلرزند و گام‌ها بازایستند... اما مردمان، با شهامتی که از دلِ سوگ زاده شد، همان مرگ را به مشعلی برای همبستگی بدل کردند؛ آن را از تاریکی بیرون کشیدند و همچون مشعلی دست به دست کردند.

در منطق مقاومت، گاه بزرگ‌ترین نافرمانی نه در شکستن دیوار، که در دگرگون‌ شدن معناست: آن‌گاه که ابزارِ سرکوب، به نشانه‌ی ایستادگی تبدیل و سلاحِ ارعاب، به پرچمِ اعتراض پیوند خورد. آنچه امروز در گورستان‌ها رخ می‌دهد، تجسم همین کیمیای معناست. قبر، که می‌بایست جایگاه خاموشی و انفعال باشد، به میدان حضور و کنش بدل شد؛ خاک، که قرار بود خط پایان باشد، نخستین سطرِ فصل تازه‌‌ی تاریخ ایران را بازنویسی می‌کند...

این پای‌کوبی بر آستانه مزار، صرفاً نمادی نمایشی نیست؛ کوششی است جانانه برای آن‌که موجِ سهمگینِ این ترومای ملی، بنیاد روح‌ها را در هم نکوبد. فاجعه‌ای در چنین ابعاد، می‌تواند همچون توفانی سیاه بر جان یک ملت بتازد و تار و پود همبستگی و امید را از هم بگسلد؛ اما این آیین‌های خودجوش و خلاق، همچون سدی در برابر آن سیلاب قد می‌کشند. هماهنگی گام‌ها، درهم‌تنیدگی فریادها، و کِل‌هایی که از ژرفای سینه برمی‌خیزند و هوا را می‌شکافند، رشته‌ای ناپیدا از نظم عاطفی می‌تنند؛ رشته‌ای که دل‌های شکسته را به یکدیگر گره می‌زند و پراکندگی را به یگانگی بدل می‌کند.

در این هم‌ضرب شدنِ بدن‌ها، در این هم‌آوایی بی‌واژه، مردم تنها سوگوار نمی‌مانند؛ ستون می‌شوند. تنها اشک نمی‌ریزند؛ قامت راست می‌کنند، هم‌گام و هم‌صدا، ماتم را به نیروی مشترک تبدیل می‌کنند، که هر قدرتِ اهریمنی، از شعله‌ور شدنش بیم دارد.

آنچه اکنون در گورستان‌ها رخ می‌دهد، تنها واکنشی عاطفی نیست؛ بیانیه‌ای است تاریخی از اعماق وجود یک ملت، حکایت از اراده‌ای که از خاک برمی‌خیزد و ستون‌های قدرت را می‌لرزاند. بیانیه‌ای که فریاد می‌زند:

اختیار معنا، اختیار سوگ، اختیار روایت، هنوز در دستان «من» است.

این کنش، هم از ژرفای دل می‌آید و هم حاصل نگاه آگاهانه به شرایطی است که تحمیل شده؛ پیوندی است میان احساس و خرد، میان سوگ و انتخاب.

جامعه‌ای که بتواند در متن این عزای ملی، چنین جلوه‌ای زیبا از مقاومت بیافریند، فریاد می‌زند: من هنوز زنده‌ام و توان ساختن آینده‌ی بهتر را دارم.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy