Wednesday, Feb 18, 2026

صفحه نخست » ریشه‌های سرکوب خشونت‌آمیز مردم در ایران، نوری آل حمزه

hamzeh.jpgچهل روز از کشتار بی رحمانه جوانان ایرانی به دست رژیم جنایت پیشه حاکم بر ایران می گذرد. ابعاد سیاسی، عقیدتی و استراتژیک سرکوب خشونت‌آمیز معترضان در ایران، پدیده‌ای نیست که تنها به شرایط اقتصادی یا سیاسی آنی محدود شود. این خشونت، ریشه در ساختار عمیق نظام سیاسی دارد که ویژگی‌های توتالیتر آشکاری از خود نشان می‌دهد. به نظر می رسد برای درک این پدیده، باید به سه بعد اصلی آن توجه کنیم: بعد عقیدتی که خشونت را توجیه می‌کند، بعد سیاسی که خشونت را ضروری می‌سازد، و بعد استراتژیک که آن خشونت را به ابزاری برای تسلط کامل حاکمیت تبدیل می‌کند.

در این راستا هانا آرنت در کتاب «توتالیتاریسم»، چارچوب تحلیلی قدرتمندی ارائه می‌دهد که می‌تواند این سرکوب را روشن کند. آرنت استدلال می‌کند که در رژیم‌های توتالیتر، کشتار یا ترور نه فقط وسیله‌ای برای حذف مخالفان، بلکه جوهره خود حکومت است و ابزاری برای نابودی هرگونه کثرت، فردیت و امکان مقاومت اجتماعی است.

ریشه‌های عقیدتی: ایدئولوژی به عنوان مبنای توجیه ترور و کشتار در نظام حاکم بر ایران است که بر پایه مفهوم ولایت فقیه و تفسیری خاص از اسلام سیاسی شیعی استوار است. این ایدئولوژی، مخالفان را نه صرفاً منتقدان سیاسی، بلکه دشمنان وجودی نظام می‌بیند که با اراده الهی در تضادند. هر اعتراض، حتی اگر ابتدا اقتصادی باشد، به سرعت به «محاربه با خدا» یا «فتنه» تعبیر می‌شود. این نگاه، دقیقاً همان چیزی است که آرنت «منطق ایدئولوژیک» می‌نامد: ایدئولوژی‌ که همه واقعیت را به یک اصل بنیادین واحد تقلیل می‌دهد و هر چیزی که با آن سازگار نباشد را محکوم به نابودی می‌کند. آرنت هشدار می‌دهد: وقتی ایدئولوژی بر فکر و تجربه انسانی غلبه کند، ترور به ابزاری برای تحقق یک «قانون تاریخی» تبدیل می‌شود که هیچ انسانی نمی‌تواند در برابر آن ایستادگی کند.

ریشه‌های سیاسی: ترس از فروپاشی و بحران مشروعیت از منظر سیاسی و سرکوب خشونت‌آمیز ریشه در بحران مزمن مشروعیت رژیم دارد. جمهوری اسلامی از ابتدا با تناقض روبرو بوده است. انقلابی که با شعار عدالت و آزادی آغاز شد، به سرعت به حکومتی اقتدارگرا تبدیل شد که آزادی‌های حد اقلی را هم محدود کرد. اعتراضات مکرر دهه‌های اخیر نشان می‌دهد که بخش بزرگی از مردم، به ‌خصوص نسل جوان، دیگر ایدئولوژی رسمی را نمی‌پذیرد. در این میان رژیم می‌داند که هر عقب‌نشینی کوچک می‌تواند به زنجیره‌ای از مطالبات بزرگتر منجر شود که حتی در برگیرنده تغییر قانون اساسی و تمرکززدایی از قدرت سیاسی و هموار ساختن راه مشارکت ملل غیر فارس در چارچوب یک نظام فدرال باشد. همچنین برای تنش زدایی در سیاست خارجی رژیم برای بقا ناچار است استراتژی صدور انقلاب را به کلی و برای همیشه ملغی سازد. وضعیت رهبری بی حد وحصر ولایت فقیه را نیز باید به سود جمهوریت اصلاح کند. اما رژیم در همین پله اول به مردم حمله می کند تا راه را بر سایر عقاید سیاسی کشورداری مسدود کند.

مطالعات تطبیقی درباره رژیم‌های اقتدارگرا نشان می‌دهد که وقتی اعتراضات از سطح اقتصادی به سطح سیاسی ارتقا می‌یابند، حکومت‌ها اغلب به خشونت گسترده روی می‌آورند تا هزینه مشارکت اجتماعی را به شدت بالا ببرند. همان‌طور که در بهار پراگ ۱۹۶۸ یا اعتراضات لهستان در دهه ۱۹۸۰ رخ داد. در ایران، این خشونت نه فقط برای پراکنده کردن جمعیت فعلی، بلکه برای ارسال پیامی به کل مردم به معنی اینکه هر فعالیتی با مرگ و زندان پاسخ داده خواهد شد. این استراتژی، رژیم را در کوتاه ‌مدت حفظ می‌کند، اما در بلندمدت، شکاف بین حاکمیت و مردم را عمیق‌تر می‌کند.

ریشه‌های استراتژیک: ترور و کشتار عمومی به عنوان ابزار خشونت در ایران ویژگی‌های کشتار و ترور توتالیتر را دارد که آرنت توصیف می‌کند: تروری که نه علیه دشمنان مشخص، بلکه علیه کل مردم اعمال می‌شود تا انسان‌ها را به اتم‌های منزوی و ترس‌خورده تبدیل کند. استفاده از نیروهای شبه‌ نظامی، تیراندازی مستقیم، حمله به مراکز درمانی، قطع اینترنت، دستگیری‌های گسترده و شکنجه سیستماتیک، همه بخشی از این استراتژی هستند.

هدف نظام، نه فقط سرکوب اعتراض فعلی، بلکه کاشت بذر ترس عمیق برای آینده است. این استراتژی، مردم را از سازمان‌یابی محروم می‌کند و هرگونه همبستگی را نابود می‌سازد. آرنت تأکید می‌کند که در رژیم‌های توتالیتر معمولا ترور مداوم و غیرقابل پیش‌بینی است تا هیچ‌ کس احساس امنیت نکند. در ایران، این غیرقابل پیش‌بینی بودن در انتخاب تصادفی قربانیان، اعدام‌های ناگهانی و سرکوب حتی اعتراضات کوچک دیده می‌شود.

تاریخ رژیم‌های توتالیتر پر است از نمونه‌های مشابه که ابتدا با سرکوب گسترده موفق به نظر می‌رسیدند، اما در نهایت فرو پاشیدند. در آلمان نازی، رژیم هیتلر در دهه ۱۹۳۰ با ترور سیستماتیک مخالفان سیاسی، یهودیان و اقلیت‌ها، جامعه را کاملاً تحت کنترل درآورد. گشتاپو و اردوگاه‌های کار اجباری، دقیقاً همان نقش نیروهای امنیتی و زندان‌های ایران را بازی می‌کردند.

اما این کشتارها، در نهایت رژیم را در برابر تهاجم خارجی و مقاومت داخلی آسیب‌پذیر کرد و در ۱۹۴۵ به سقوط کامل منجر شد. در اتحاد شوروی استالین، پاکسازی‌های بزرگ دهه ۱۹۳۰ میلیون‌ها نفر را قربانی کرد. استالین با ایدئولوژی مبارزه طبقاتی، هر مخالفتی را خیانت می‌دید و ترور را به ابزاری برای حفظ وحدت حزب تبدیل کرد. اما همین ترور، نهادها را تضعیف کرد، اعتماد اجتماعی را نابود ساخت و در بلندمدت، به رکود اقتصادی و بحران مشروعیت منجر شد. پس از مرگ استالین، رژیم شوروی هرگز نتوانست مشروعیت ازدست ‌رفته را بازسازی کند و در نهایت در ۱۹۹۱ فرو پاشید. نمونه نزدیکتر، رژیم نیکولای چائوشسکو در رومانی است. در دسامبر ۱۹۸۹، وقتی اعتراضات در تیمیشوآرا آغاز شد، چائوشسکو دستور تیراندازی مستقیم به معترضان را داد.

نیروهای امنیتی صدها نفر را کشتند، اما این خشونت، به جای خاموش کردن اعتراض، آن را به انقلاب سراسری تبدیل کرد. در عرض چند روز، ارتش به معترضان پیوست و چائوشسکو و همسرش اعدام شدند. این نمونه نشان می‌دهد که وقتی کشتار گسترده می‌شود، حتی نهادهای سرکوبگر ممکن است بشکنند. در آلمان شرقی، رژیم اریش هونکر در پاییز ۱۹۸۹ با سرکوب اعتراضات لایپزیگ آغاز کرد، اما وقتی تعداد معترضان به صدها هزار رسید، نیروهای امنیتی عقب‌نشینی کردند و دیوار برلین سقوط کرد. این فروپاشی آرام نشان داد که کشتار مداوم، در نهایت، وفاداری حتی نیروهای وفادار را فرسوده می‌کند. رژیم پول پوت در کامبوج (۱۹۷۵-۱۹۷۹) شاید افراطی‌ترین نمونه باشد. آن رژیم با ایدئولوژی کمونیستی رادیکال، یک‌ چهارم جمعیت را در «میدان‌های کشتار» نابود کرد. اما این کشتار مطلق، رژیم را در برابر حمله خارجی (ویتنام) کاملاً بی‌دفاع گذاشت و در ۱۹۷۹ سقوط کرد.

این نمونه‌ها یک الگوی مشترک دارند: سرکوب اولیه نزد سرکوبگران موفق به نظر می‌رسد، اما هزینه‌های انسانی، اقتصادی و اخلاقی آن، رژیم را از درون پوسیده می‌کند و نقطه شکست را نزدیکتر می‌سازد.

اکنون فرسودگی حاکمیت و خشم انباشته مردم، رژیم ایران با ترکیب سرکوب و کنترل رسانه‌ای توانسته ظاهرا ثبات را حفظ کند، اما نشانه‌های فرسودگی آشکار است. گفته های روز گذشته علی خامنه ای رهبر رژیم و سعی او در فرار به جلو با تعریف قربانیان دی ماه به سه گروه و نامیدن گروه معترضان به عنوان فرزندان ایران گویای شکست درونی سیاست های امنیتی حاکمیت و ناتوانی او در توجیه این بحران بزرگ است. افزون بر آن بحران اقتصادی مداوم، فساد گسترده و انزوای بین‌المللی و تحریم های گسترده پایه‌های رژیم را لرزان کرده است. جوامع ایران، به‌ خصوص نسل جوان و ملل غیر فارس، عمیقاً بی‌اعتماد و خشمگین هستند.

حتی در میان نیروهای امنیتی، نشانه‌هایی از عدم تمایل به سرکوب وجود دارد. مشروعیت ایدئولوژیک رژیم به پایین‌ترین سطح خود رسیده و دیگر نمی‌تواند مانند دهه‌های اول، توده‌ها را بسیج کند. چرخه سرکوب یا نقطه شکست آینده حاکمیت ایران به عوامل متعددی بستگی دارد. اگر بحران اقتصادی تشدید شود و فشارهای خارجی افزایش یابد، یا در این بحبوحه مذاکرات میان ایران و امریکا شکست آن اعلام شود و حمله ای نظامی بر علیه ایران صورت گیرد موج‌های جدیدی از اعتراض شکل می گیرند که این بار گسترده‌تر و سازمان‌یافته‌تر خواهند بود. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که رژیم‌های توتالیتر یا شبه ‌توتالیتر، در نهایت یا با انقلاب داخلی، یا با فشار یا جنگ، یا با ترکیب چند عامل فرو می‌پاشند.

کشتار مداوم، همان‌طور که آرنت هشدار می‌دهد، حتی خود رژیم را می‌بلعد، زیرا هیچ مرزی نمی‌شناسد و در نهایت همه را دشمن فرض می‌کند. اما اگر رژیم بتواند با مدیریت اقتصادی و سرکوب هدفمند زمان بخرد، ممکن است بیشتر دوام بیاورد. با این حال، مردم ایران دیگر آن مردم منفعل دهه‌های گذشته نیستند. الان مردم ایران آگاه، اما مستاصل و خسته از وعده‌های توخالی هستند. تغییر، دیر یا زود، خواهد آمد. سوال فقط این است که با چه هزینه‌ ای و از چه مسیری این تغییر شکل خواهد گرفت.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy