خیرنامه گویا
سیارهای نفرین شده با صاحب منصبانی بیاخلاق
گویی بر این خاک، گرد مرگ پاشیدهاند
در این گوشهی وامانده از کهکشان، صدایی به گوش کسی نمیرسد. در عرض چهل و هشت ساعت، چهل هزار جانِ شیفته، چهل هزار لبخند و چهل هزار امید را به خاک و خون کشیدند و این ماشینِ کشتار، هنوز با ولع به پیش میرود. ما ماندهایم و یک سوالِ بی جواب : به کدامین محکمه باید شکایت برد؟
ما تکرار شدیم؛ در خیابانهای «مونیخ» با دویست و پنجاه هزار حنجره، در قلب «نیویورک» با سیصد و شصت هزار فریاد و در برف «تورنتو» با سیصد و پنجاه هزار جانِ معترض. ما در وجب به وجبِ این زمین لرزیدیم و گفتیم که دارند ما را از ریشه میزنند، اما جهانِ سیاست، گویی سالهاست که ناشنوایی را برگزیده است.
عدالت، واژهای است که در راهروهای دیپلماسی ذبح شده است.
چگونه میتوان باور کرد؟ در حالی که دستانِ جلاد به خونِ هزاران نفر آغشته است، در «ژنو» فرش قرمز زیر پایش پهن میکنند تا پای میز مذاکره بنشیند. در این سیارهی نفرینشده و تهی از اخلاق، به جای آنکه دستبندِ عدالت بر دستان جنایتکار بزنند، با او به گفتگو مینشینند، لبخند میزنند و در نهایت، او را با وقاحت تمام راهیِ هواپیمای شخصیاش میکنند تا به آشیانهی امن خود بازگردد.
بشریت به کدام مغاک سقوط کرده است؟
کجای تاریخ ایستادهایم که دوست مرا با جراحتِ تازه و تنی که هنوز بوی اتاق عمل میدهد، از تخت بیمارستان بیرون میکشند و در برابر چشمان بیتفاوتِ خیابان، او و همراهش را به گلوله میبندند؟ این دیگر سیاست نیست؛ این سقوطِ تمامعیارِ اخلاق است.
آی صاحبمنصبان! آی سیاستمدارانی که پشت میزهای صیقلیتان نشستهاید! صدای ما را بشنوید: ما را دارند آگاهانه و بیوقفه میکشند. شما تنها به «محکوم کردن» بسنده کردید؛ واژهای پوچ که نه جانی را نجات میدهد و نه گلولهای را متوقف میکند.
ما تمام شهرهای جهان را فریاد زدیم، اما پنداری این سیاره، سنگیست که نه چشمی برای دیدن دارد و نه قلبی برای تپیدن

بس نکته غیر ِ حُسن بباید، بهمن پارسا
















