Sunday, Feb 22, 2026

صفحه نخست » داریوش آشوری ساواکی بود چون...؛ ف. م. سخن

IMG_4411.pngدوستان نزدیک من به من می گویند رفتار تو گاهی مثل بچه ها می شود. زود به شوق می آیی، زود عصبانی می شوی، جلوی زبان ات را جایی که باید بگیری نمی گیری، و شادی و و اندوه ات را سریع بروز می دهی....

بله. واقعیت این است که من مثل بچه ها هستم و چون هر چه در ذهن دارم را بر زبان می آورم و دوستی و دشمنی ام را صاف و ساده نشان می دهم احساسات ام را تا ابد کش نمی دهم و اگر خلاف دوستی یا دشمنی به طور جدی و دنباله دار چیزی ببینم به راحتی رفتار خودم را تغییر می دهم. به عبارتی هیچ چیز برای من ابدی نیست. من توانستم دوستی پنجاه ساله ام را به خاطر اسراییل ستیزی دوست ام رها کنم و خودم را از سوهانی که بر روح ام کشیده می شد خلاص کنم.

این چند وقت چهار بار مثل بچه ها خوشحال شدم و ذوق کردم.

اول بار دیدن جمع دوستداران شاهزاده بود در اجلاس مونیخ.

بار دوم تجمع اعتراضی میلیون ها ایرانی بود در داخل کشور حول محور پهلوی و پرچم شیر و خورشید که متاسفانه به فاجعه ای وحشتناک ختم شد.

بار سوم تجمع دویست و پنجاه هزار نفری مونیخ بود که به رغم تلخی هایی که گروه های چپ و مجاهدین و تجزیه طلب ها بلافاصله بعد از پایان آن به وجود آوردند اندکی از بار غم از دست دادن عزیزان مان در ایران را کاهش داد.

و بار چهارم که امیدوارم بار آخر نباشد، نشست شاهزاده رضا با جمعی از روشنفکران و اهل سیاست معروف به چپ خاصه حضور جناب استاد داریوش آشوری و سرکار خانم شهلا شفیق در این جمع که این هم با کمال تاسف با بددهنی و زشت گویی چند نفر از اهل فرهنگ و سیاستی که آن ها را قابل احترام می دانستم و تصور می کردم بیشتر از عقاید خودشان به فکر مردم و جوانان زجر کشیده ی ایران باشند به اندوه گرایید.

حرف های زشت آن ها مثل:

«حیف از آشوری. حیف. هزار حیف. صدهزار حیف. ما به تو تکیه می کردیم مَرد! مُردی و مُردار شدی! آنکه طرف جنگ و تجاوز به وطن بایستد مُرداری بیش نیست. کاش مرده بودی و به این روز نمی رسیدی....»

یا شخصیت چپی که من ایشان را نه تنها انسان بلکه پهلوان و جوانمردی استثنایی می دانم و تصور می کنم اگر روزی مخالف جدی اش به خطر بیفتد بدون لحظه ای تردید خود را برای نجات او به خطر می اندازد که در باره ی آقای آشوری گفت: حیف از آشوری که رفته است در کنار کسی ایستاده که دو خط از کتاب های او را نخوانده است (نقل به مضمون)....

مثل پتکی سنگین بر سر م فرود آمد.

خلاصه خوشحالی های من با تلخی ها همراه شد که البته ایرادی ندارد. دخالت در سیاست همین است و از آن گریزی نیست. اصل بچه های ایران هستند که راه درست را تشخیص داده اند و سعی می کنند خود را از شر حکومت نکبت اسلامی خلاص کنند. آن چه ما اینجا در خارج شاهد آن هستیم اگر چه رنجاننده است اما اهمیت چندانی ندارد.

باری از دیدن مترجم والامقام «چنین بود زرتشت» در کنار شاهزاده بسیار خوشحال شدم و باید بگویم چنین دیدار و ملاقاتی جای اش در میان ملاقات های شاهزاده خالی بود. ملاقات با مخالفان فکری و مرامی گذشته یا حال. ملاقات با اهل تفکر و اندیشه ای که زمانی با حکومت پهلوی به دلایل متعدد مخالف بودند و بعد هم جانانه با حکومت اسلامی در افتادند و ناچار به جلای وطن شدند.

رنج نگاه غلط و دشمنانه را جناب استاد آشوری در گذشته ها هم متحمل شده اند. می گویند:
در جامعه ی ما گاه میان انتقاد و دشمنی شخصی فرقی گذاشته نمی شود. همین که آشوری در باره ی «غربزدگی» نقد نوشته این حتما از یه جایی آب میخوره. در زمانی که آل احمد چهره ی ضد رژیم شاه است کسی که او را نقد می کند حتما سرش به جایی بند است و مثلا ساواک به آشوری گفته این کار را بکند و آشوری هم لابد ساواکی ست... (نقل به مضمون)

یا مگر می شود سرکار خانم شهلا شفیق ی که در ابتدای کتاب
Le rendez-vous iranien de Simone de Beauvoir

نوشته است:
«شگفتی خود را به یاد می‌ آورم، آن‌ گاه که در مجله ی فردوسی ــ هفته ‌نامه ‌ای غیرتخصصی و مردم پسند که در سال ۱۹۷۰ بخش‌ هایی از کتاب سیمون دو بووار را به فارسی ترجمه و منتشر کرده بود ــ با تعبیر «جنس دوم» رو به ‌رو شدم. در آن زمان، با وجود آن‌ که بسیار می ‌خواندم، نویسنده را چندان نمی ‌شناختم. خواندن آن بخش‌ ها مرا مجذوب کرد و اصطلاح «جنس دوم» به‌ شدت توجه ام را برانگیخت، اما کنجکاوی‌ ام نسبت به کتاب و نویسنده‌ اش فراتر نرفت.

از نخستین سال‌ های دبیرستان به مسائل اجتماعی و سیاسی علاقه ‌مند شده بودم، با این همه پرسش ‌های مربوط به وضعیت زنان برایم جاذبه ی ویژه ‌ای نداشت. با ورود به دانشگاه نیز اوضاع چندان عوض نشد. به گروه ‌های دانشجویی فعال علیه دیکتاتوری شاه پیوستم و، به عنوان هوادار چپ رادیکال، نسبت به مسئله ی سلطه ی سرمایه ‌داری و استعمار به ‌خوبی آگاه و حساس شده بودم. وضعیت زنان را نیز تنها از همین منظر می ‌دیدم، بی ‌آن ‌که مسئله ی سلطه ی جنسیتی را جداگانه طرح کنم.
علاقه ی من به این موضوع از مواجهه ‌ای دردناک با اسلام ‌گرایی زاده شد؛ جریانی که با تحمیل رهبری خود بر انقلاب ضد دیکتاتوری ۱۹۷۹، مسیر تبعید مرا رقم زد...»

بغل دست شاهزاده و همسرش بایستد و با او سخن بگوید و با هم عکس بیندازند؟

باری. بر خلاف نظر استاد آشوری بیماری دشمن تراشی از منتقد در دوره ی فعلی هم برای ما ایرانیان معالجه نشده و ما همچنان در عصر جلال آل احمد به سر می بریم.

گامی که شاهزاده رضا پهلوی در ملاقات تاریخی - روشنفکری پاریس بر داشتند شاید به درمان این درد بزرگ و ظاهرا لاعلاج کمک کند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy