تمامگرایی نظامی است بسته، مطلقگرا و انحصارگر که توسط یک فرد یا الیگارشی، و زیر رهبری بیچونوچرای یک جبّار خودکامه، اداره میشود. این مقاله میکوشد روانشناسی جبّاران تمامگرا را بهصورتی اجمالی مورد بررسی قرار دهد. یادآوری این نکته ضروری است که جبّاران تمامگرا از آسمان به زمین نیفتادهاند؛ آنان محصول فرهنگِ خشونت، جباریت، اختناق و اقتدارگراییاند. جامعهای که تاریخاً از تقدیس قدرت، نیاز به «پدر»، زنستیزی، اطاعت کورکورانه، خرافات و بیمایگی رنج میبرد، زمینههای مساعدی برای تولید، رشد و بازتولید تمامگرایی فراهم میآورد.
کم نیستند کسانی که عقدهها و انحرافات دوران کودکی را معلول رفتارهای غیرانسانی جبّاران میدانند. اگرچه در میان جبّاران خونآشام روزگار، افراد سادیست و روانپریش فراوانند، سادهانگاری است اگر موضوع را به ناهنجاریهای دوران کودکی فرد تقلیل دهیم. در جوامع فقیر، اکثریت مردم دوران پررنجی را پشت سر گذاشتهاند، اما در بزرگسالی زندگیای آکنده از شفقت را برگزیدهاند. برعکس، انسانهایی هم بودهاند که قدرت و منفعت، آنان را به جباریت و تمامگرایی کشانده است. هر کس جامعه را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کند و دیگری را از هیئت انسانی خارج ببیند، قادر به ارتکاب جنایات هولناک خواهد بود.
روانشناسی حذف
روانشناسی جبّاران تمامگرا، روانشناسی حذف است. این افراد در مسیر حفظ سلطهٔ بیچونوچرای خویش، همواره به حذف و جایگزینی مشغولاند. حذف در نگاه آنان راهمیانبر و حلّال مشکلات جلوه میکند و چهبسا دامان نزدیکترین دوستان و بستگانشان را نیز بگیرد. بهعنوان نمونه، هیتلر در سال ۱۹۳۴، در «شب کاردهای بلند»، دستور حذف دوست و همکار قدیمی خود، ارنست رُهم فرماندهٔ «اسآ»، را به بهانهٔ همجنسگرایی او صادر کرد و در این تصفیهٔ خونین صدها نفر از رهبران «اسآ» نابود شدند. در سال ۱۹۳۷، تمامی همقطاران کمیتهٔ مرکزی حزب لنین (بلشویک) مشمول حذف شده بودند و تنها بازماندهٔ در خدمتِ «سوسیالیسم»، یوزف ویساریونوویچ استالین بود. مائو تسهتونگ نیز در جریان انقلاب فرهنگی، رفقای همرزم خود، لین بیائو و لیو شائوچی، را با برچسب «دشمن خلق» حذف کرد. موسولینی رفقای نزدیک و همسنگرهای اولیهٔ خود، ایتالو بالبو و دینو گراندی، را کنار گذاشت. صدام حسین اوباشانِ تکریت را تحریک کرد تا دامادش حسین کامل را بیرحمانه به قتل برسانند. خمینی نیز مانند همپالکی هایش، مخالفت واقعی یا موهومِ افرادی چون بنیصدر، امیر انتظام، قطبزاده، شریعتمداری و منتظری را «ضدیت با نظام» بازتعریف کرد و همه را حذف نمود. این ذهنیتِ حذف پس از خمینی ادامه یافت و دامانِ پسرش احمد را نیز گرفت. حذف همچنان یکی از ابزارهای اصلی جباریتِ تمامگرای ولایی در ایران امروز است.
کیش شخصیت
یکی دیگر از جنبههای روانیِ جبّاران تمامگرا «کیش شخصیت» است: وضعیتی که در آن هویت جبّار خودکامه بهگونهای بازتولید میشود که فراتر از نقد، خطا و قانون جلوه کند. با تکیه بر کیش شخصیت بود که هیتلر، موسولینی، استالین، مائو و صدام حسین القابی چون «پیشوا»، «رهبر»، «پیشوای بزرگ» و «فیلدمارشال» را از آنِ خود ساختند. عیدی امین، دیکتاتور اوگاندا، همه را با هم جمع کرد و خود را «الحاج، دکتر، فیلدمارشال دادا، فاتح بریتانیا و سرور همهٔ جانوران زمین و ماهیان دریا» نامید. لاهوتی در شعر زیر اعلام میدارد که با گفتن نام استالین، زمین تسلیم اراده دهقان میشود:
ستالین گویم و رانم زمین را
زمین تابع شود چون بیند این را
بکارم دانه و گل میدهد بر
به هر گل بنگرم روی لنین را
در دوران مائو نیز در چین این باور را جا انداخته بودند که خواندن «کتاب سرخ» او محصولات کشاورزی را فزونی میبخشد. به خمینی لقب «امام» یا «امام امت» دادند -- عنوانی که پیشتر تنها برای امامان شیعه بهکار میرفت -- و القاب دیگری چون «رهبر کبیر انقلاب اسلامی»، «بنیانگذار جمهوری اسلامی»، «ولیّ فقیه» و «ولیّ امر مسلمین» نیز به آن افزودند. خامنهای نیز در راستای دستوپاکردن کیش شخصیت، سرود «سلام فرمانده» را رواج داد که جوانان ایران آن را به «سلام درمانده» تغییر دادند.
با جاانداختن کیش شخصیت است که در نظامهای تمامگرا وفاداری به رهبر جای وفاداری به قانون، نهادها و خرد همگانی را میگیرد؛ تاریخ بازنویسی میشود، مخالفان «خائن» یا «دشمن» نام میگیرند، و چاپلوسی و ترس جمعی به ابزار ادارهٔ جامعه بدل میشوند.
خودمحوربینی
روانشناسی جبّاران تمامگرا با نوعی خودمحوربینی (سولیپسیسم) همراه است؛ بدین معنا که آنان جز خود کسی را نمیبینند و رسالتی بهظاهر نجاتبخش برای خویش قائلاند که به خاطر آن دشمنان واقعی و موهومشان را قلعوقمع میکنند. خمینی در بیستوهشتم مرداد ۱۳۵۸ خود را فرمانده کل قوا خواند و دستور حمله به کردستان را صادر کرد. همین خودمحوربینی و رسالت خودساخته است که سبب میشود جبّار تمامگرا حتی در دوران سالخوردگی، پس ازدهههای متمادی قدرت مداری، از اریکهٔ قدرت پایین نیاید. در این زمینه نمونههای فراوانی وجود دارند؛ از جمله: رابرت موگابه که بهعنوان شخصیتی ضداستعمار و ضد تبعیض نژادی وارد سیاست شد و ویژگی کاریزماتیک یافت، اما بهتدریج راه اقتدارگرایی و تمامیتخواهی را در پیش گرفت و پس از سیوهفت سال حکومت، در سن نودوسهسالگی با اکراه مجبور به کنارهگیری شد.
نقش مذهب و ایدئولوژی
دگماندیشی مذهبی و مرامی نقش مهمی در تولید و رشد جبّاران تمامگرا ایفا میکند. در مذهب، بهویژه ادیان پیامبرانهٔ ابراهیمی، خدایی یگانه و نادیدنی در ورای آسمانها، همچون قادری مطلق، دانای کل و حاضر در همهجا، با کاربرد قوهٔ قهریه فرمانروایی میکند. این خدا -- که اتفاقاً در اسلام با عناوین «جبّار» و «قهّار» نیز از او یاد میشود -- بندگان مطیع را در بهشت پاداش میدهد، عاصیان را در جهنم شکنجه میکند و قاطبهٔ مردم را به عبادت (بندگی) فرامیخواند. مجموعهای از احکام سفتوسخت وجود دارند که باید بیچونوچرا اجرا شوند تا کنترل همگانی بهآسانی میسر گردد. این خدای آسمانی تجسمی زمینی مییابد و فرد خود را نمایندهٔ خدا میپندارد. ایدئولوژی نیز میتواند با تکیه بر همین ساختار، پیشوا یا رهبری بسازد که کارکرد مذهب را ایفا کند.
دستگاه سرکوب
برای درک روانشناسی جبّاران تمامگرا نباید وجود یک دستگاه سرکوب و شکنجهٔ هراسانگیز را نادیده گرفت: پلیس مخفی، نیروهای شبهنظامی، بسیجیان، جوخههای مرگ، پلیس، ارتش، نیروهای جاسوسی و ضدجاسوسی، دستگاه قضایی و نظایر اینها. این نیروها، که همه زیر نظر جبّار تمامگرا یا الیگارشی جبّاران کار میکنند، از قدرت و ثروت بیکران برخوردارند و دستشان برای ارتکاب هر جنایتی باز است. نیروهای سرکوب علیرغم تضادهای درونیشان، از مخرج مشترکی برخوردارند: جبّاری که آنان را به هم پیوند میدهد و با عناوینی چون رهبر، پیشوا، صدر، امام یا امیرالمؤمنین بر آنان فرمان میراند. او در حالی که داعیهٔ رهبری دارد، همواره در حال مانور دادن است تا دلِ نیروهای مختلف و اغلب ناهماهنگ سرکوب را به دست آورد. خامنهای تقریباً پس از تمامی سرکوبها، از بسیجیان دلجویی کرده و از آنان پشتیبانی نموده است؛ او در جریان انقلاب مهسا، بیست درصد به حقوق این نیروها افزود که در واقع مزد سرکوب بود.
به این ترتیب، جبّار تمامگرا دست این نیروها را در سرکوب باز میگذارد و آنان را از هرگونه پاسخگویی معاف میدارد. این نوعی معاملهٔ نانوشته است که در ادامهاش، جبّار را به صورت خدای روی زمین درمیآورد و از نظر روانشناسی به جنون قدرتطلبی دچار میسازد. گفتنی است که تمامگرایی به یک جبّار ختم نمیشود؛ این نظام نوعی سلسلهمراتب پیچیده به وجود میآورد که در آن هر قطعه از ماشین سرکوب، خود یک تمامگرا در حوزهٔ کار خویش است.
اطاعت
جبّار تمامگرا از نظر روانی بر این باور است که همهچیز از خودش آغاز میشود و به خودش ختم میگردد. این دیدگاه مستلزم دریافتِ اطاعتی مطلق در تمام سطوح است. هر مخالفتی، حتی انتقادی ساده، در نطفه خفه میشود. دستگاههای عظیم تبلیغاتی به کار میافتند و فرهنگ اطاعت را در سطح جامعه جا میاندازند؛ اطاعت و وظیفه بهعنوان والاترین شایستگیها تقدیس میشوند. در سال ۱۹۸۷، جنایتکار جنگی کلاوس باربی در لیونِ فرانسه محاکمه شد. او متهم بود که یهودیان و اعضای نهضت مقاومت فرانسه را پیش از اعزام به اردوگاههای مرگ نازی شکنجه کرده است. او در جریان این محاکمه چنین گفت: "من فقط وظیفهام را انجام میدادم. به مقاومت احترام میگذاشتم. جنگ جنگ است."
در نظامهای تمامگرا، روانشناسی اطاعت به تعبّد و اطاعت کورکورانه بدل میشود. هانا آرنت در کتاب مشهور خود «آیشمن در اورشلیم»، دربارهٔ محاکمهٔ آدولف آیشمن نوشته است که او در جریان دادگاه هیچ تردیدی باقی نگذاشت که چنانچه دستور میگرفت پدرش را هم میکشت، و اگر وظیفهای را که به او محول شده بود انجام نمیداد دچار عذاب وجدان میشد.
جبّاران تمامگرا از نظر روانی بردهدارانیاند که برای حصول اطاعت بیچونوچرای مردم (که در دیدگاه آنان بردگانی بیش نیستند) فضیلت وحدت کلمه را به اوج میرسانند. در سپیدهدم خونین جمهوری اسلامی، این سطور بخشی از سرود رسمی دستگاه بود: «خدا یکی، ایمان یکی، ایران یکی، رهبر یکی، سنگر یکی.» بر اساس همین دیدگاه بود که شدیدترین سانسور را برقرار کردند، کتابها را آتش زدند، مطبوعات مخالف را سرکوب ساختند و در موازات آن دستگاه تبلیغاتی خود را به راه انداختند.
جبّار تمامگرا بیش از هر چیز از زیردستانش وفاداری میطلبد و کوچکترین نافرمانی را با برچسب خیانت به خاکوخون میکشد. همین نیاز روانی به وفاداری محض بود که نیروهای بسیجی را در ایران پدیدآورد؛ نیروهایی آماده برای دست زدن به کشتار بیچونوچرا. شستوشوی مغزی مداوم و افزایش قدرت و امتیازاتشان چنان احساس خودبزرگبینیای به این آدمکشان بخشیده که با خیال راحت شکنجه میکنند و با خونسردی اعدام. خامنهای بارها پاسداران و بسیجیان را «قهرمان» و «نجاتدهندهٔ نظام» خوانده، قربانیان را دیو جلوه داده، جوانان مخالف را دستنشاندهٔ آمریکا و اسرائیل نامیده و وانمود کرده هر بلایی بر سرشان بیاید به دست خودشان آمده است. به این ترتیب، او از نیروهای خودی انسانزدایی کرد و تهمانده وجدانشان را در راه تحکیم قدرت خویش از آنان بازپس ستاند.
روانشناسی ترس
جبّاران تمامگرا از سایهٔ خود نیز میترسند. همین ترس است که نظام را به حامی پروپاقرص اسارتِ فکری و روانی انسانها و دشمن سرسخت اندیشهٔ مستقل بدل میکند. هر زیردستی که شخصیتی مستقل داشته باشد و در جامعه محبوبیت پیدا کند، در دیدهٔ جبّار دشمنی بالقوه است که با ترفندهای امنیتی نابودش میکنند یا گوشهگیر و بدنام. ترس واقعی یا ساختگی از توطئهٔ دشمنان داخلی و خارجی، توجیهی به دست جبّار میدهد برای نابودسازی و ارتکاب جنایاتی که وجدان هر انسانی را در هر کجای این کره خاکی به لرزه درمیآورد.
وحشت نظامهای تمامگرا از شکلگیری هرگونه مخالفت، به تحقیر مداوم و برچسبزنیهای گوناگون به قربانیانشان میانجامد. آلمان نازی قربانیانش را با عناوینی چون «کمونیستهای بیوطن»، «یهودیانِ ویرانگر»، «کولیهای انگل» و «همجنسخواهانِ فاسد» روانهٔ اتاقهای گاز میکرد. در نسلکشی آوریل ۱۹۹۴ در رواندا، بیش از هشتصد هزار نفر از قبیلهٔ توتسی توسط اکثریت هوتو قتلعام شدند. پیش از اجرای این برنامهٔ شوم، سیلی از تبلیغات ضدتوتسی فضا را پر کرده بود؛ هوتوهای افراطی توتسیها را «مننزا» و «سوسک» میخواندند و با آتشافروزیهای تبلیغاتی میکوشیدند از آنان انسانزدایی کنند.
داروینیسم اجتماعی
واکنش روانیِ این ترس همیشگی، توان اندیشهٔ منطقی را از جبّاران تمامگرا سلب میکند و آنان را به ابتداییترین غریزهٔ حیوانی -- غریزهٔ بقا، که مستلزم تداوم سرکوب است -- تقلیل میدهد. ددمنشانی که به نسلکشی، جنایات جنگی، جنایت علیه بشریت، شکنجه و اعدام دست میزنند، اغلب جنایت خود را زیر پوشش داروینیسم اجتماعی توجیه میکنند.
دانشمند انگلیسی چارلز داروین (۱۸۰۹-۱۸۸۲) نشان داد که بنیاد تکامل زیستی بر مبارزهٔ قوی و ضعیف و انتخاب طبیعی از طریق بقای اصلح استوار است. داروین هرگز نظریهٔ تکامل زیستی خود را به جوامع انسانی تعمیم نداد. این کشیش و اقتصاددان انگلیسی توماس رابرت مالتوس (۱۷۶۶-۱۸۳۴) بود که در نظریهٔ جمعیت خود اعلام داشت رشد جمعیت بشریت را به جایی خواهد رسانید که انسانها، به قول هابز، مانند گرگ یکدیگر را خواهند درید. اگرچه داروین کتاب نظریهٔ جمعیت مالتوس را خوانده بود، پژوهشهایش مستقل از مالتوس و بر پایهٔ سفرهای علمی و آزمایشهای عینی صورت گرفته بود.
سلاخان جسم و روح انسانی در اقصی نقاط جهان، با بیشرمی و به شکلی دلبخواهی نظریهٔ تنازع بقا را به جوامع انسانی تعمیم میدهند: «تنازع بقاست، بکش تا کشته نشوی!» جبّاران با تبلیغ و ترویج این دیدگاه ددمنشانه تلاش میورزند از یک سو قربانیانشان را تحقیر کنند و روحیهشان را درهم بشکنند، و از سوی دیگر روحیهٔ همدستانشان را برای تشدید سرکوب بالا ببرند.
مرام برتر
جبّاران تمامگرا آیین یا مرام خود را مجزا و مطلق جلوه میدهند و آن را برتر از اندیشهٔ دیگران قرار میدهند. این برتریجویی از نظر روانی آنان را آماده میسازد تا با دگراندیشان با قساوت برخورد کنند. ادیان یا مرامهای برتریطلب همواره برای خود دشمن میتراشند، زیرا همیشه کسانی یافت میشوند که با اعمال یا حتی وجود فیزیکیشان مانع پیاده شدن دین یا مرام برتر شوند. در این حال، سرکوب، شکنجه، قتل و حتی کشتار همگانی امکان جولان پیدا میکند، بهویژه اگر دین یا مرام برتر عناصری از رادیکالیسم را در خود داشته باشد. شعار هیتلری «آلمان بالاتر از همه است» و اعتقاد راسخ او به برتری نژاد ژرمن، هولوکاست را به دنبال داشت. در کامبوج نیز ایدئولوژی برتر برای ایجاد جامعهای کشاورزی و مبتنی بر برابریگرایی به کشتارهای میلیونی انجامید. سردمداران جمهوری اسلامی اسلام -- بهویژه نوع شیعی آن -- را برترین و کاملترین ادیان جهان میدانند و با تکیه بر آن از کشته پشته میسازند. آنان از یک سو خود را صاحب دین برحق و برتر میدانند و از سوی دیگر قربانیانشان را گناهکار، کافر و مهدورالدم میشمارند. در چنین حالتی، شکنجه و قتل و جنایت به اعمالی مقدس و خداگونه بدل میشوند. بلز پاسکال گفته است که انسان شرارت را هیچگاه بهکمال و با شادمانی انجام نمیدهد، مگر آنگاه که به خاطر اعتقادات مذهبیاش به آن دست یازد.
بیمایگی
روانشناسی جبّار تمامگرا با بیمایگی ارتباطی تنگاتنگ دارد. «بیمایه» از نظر فلسفی به کسی اطلاق میشود که سطحی و تنگنظر است، عاری از فرهنگ و بری از فلسفهٔ انسانی؛ از زیباییها لذت نمیبرد، گوش موسیقیشناس ندارد و از درک هنری بیبهره است. بیمایه در افراطیترین حالت، زندگی را به حد خوردوخوراک و اطفای غرایز حیوانی پایین میآورد. چند نمونه از کلهپوکی جبّاران تمامیتخواه: عیدی امین، دیکتاتور سابق اوگاندا، بهعنوان انتقامجویی جگر یکی از مخالفان خود را خورد و برای حل یک نزاع مرزی، ژولیوس نیررهٔ رئیسجمهور وقت تانزانیا را به مسابقهٔ بوکس فراخواند. معمر قذافی در «کتاب سبز» خود زنان را به خاطر عادت ماهانه فروتر از مردان قلمداد کرد. بسیاری از آمریکاییان جورج بوش پسر را «رئیسجمهور سبکمغز» لقب داده بودند. ابراهیم رئیسی، یکی از جلادان کشتارهای جمعی زندانیان سیاسی تابستان ۱۳۶۷، در دوران ریاستجمهوریاش از تاجیکستان دکترای افتخاری و از چین عنوان «پروفسوری» دریافت کرد. او آخوندی بود تهیمغز که سخنان معمولی را غلط ادا میکرد؛ بهعنوان نمونه بهجای «شیخ طوسی» میگفت «شیخ رمضان البطوطی» و بهجای «لوکوموتیو» میگفت «لکوموتیر». یکی از ساکنان اردوگاههای هیتلری نوشته است: "تمام اساسهایی را که من و هماردوییهایم میشناختیم، افرادی بربر بودند که بویی از فرهنگ نبرده بودند."
وجدان گمشده
جبّاران تمامگرا موجوداتی تیرهبختاند که تهماندهٔ وجدان خود را در مسیرهای جهنمیِ شقاوت از دست داده و به عفریتانی هولناک بدل شدهاند. اما از آنجا که وجدان آدمی مانند آتشی زیر خاکستر گاه سر برمیآورد، چنین پیش میآید که حتی این افراد نیز نتوانند شبها به آرامش سر بر زمین بگذارند.
سادیسم
کاربرد منظم و بیوقفهٔ سرکوب، در نهایت به ناهنجاری روانیِ عاملان آن بدل میشود. جبّاران تمامگرا جنایات دهشتناک خود را کاری عادی میانگارند و بدتر از آن، از این جنایات لذتی سادیستی میبرند.
تروریسم دولتی
تروریسم دولتی جامعه را مانند گازی سمّی فلج میکند و میکوشد به آحاد جامعه تلقین کند که رژیم قدرقدرت و جباریت شکستناپذیر است؛ در حالی که ترسآفرینان خود از بزدلترین موجودات روی زمیناند. میگویند پلنگ در شمار ترسوترین جانوران درنده است؛ شکارچیان ماهر اندرز میدهند که اگر در کوه یا بیابان با پلنگ روبرو شدید، آرام به راه خود ادامه دهید. در غالب موارد، پلنگ قربانی میگیرد زیرا میترسد. در دوران نوزایی، دانشمند و فیلسوف برجستهٔ ایتالیایی جوردانو برونو (۱۵۵۰-۱۶۰۰) را محکمهٔ تفتیش عقاید به مرگ محکوم ساخت. برونو پیش از آنکه زندهزنده سوزانده شود به قضات گفت: "چهبسا شما این حکم را با ترسی بیشتر از آنِ من، علیهام صادر میکنید."
روانشناسی تمامگرایی زور را بهعنوان راهحل همهٔ مسائل اجتماعی جا میاندازد و معیارهای سالم داوری را دستخوش تباهی میسازد.
نتیجه
جباریت ذات رهبری سیاسی نیست، بلکه محصول شرایط بحرانی جبّارپرور است. رهبرانی که هویتی نیرومند و متمایز دارند، ارزشهای جهانشمول را پاس میدارند، قدرت را ناچیز میشمارند و خود را در ارتباطی تنگاتنگ و پیوسته با مردم و مشکلاتشان قرار میدهند، حتی در برابر فشارهای سنگین هم راه جباریت را در پیش نمیگیرند. اما مهمتر از ویژگی فردی رهبر، ساختار سیاسی و اجتماعی قدرت است که اگر متکی به آرای واقعی مردم نباشد، راه را برای ظهور جباریت و تمامگرایی هموار میکند. پیشزمینهٔ این ساختار مردمی، عدالت اجتماعی و فقرزدایی است؛ چرا که فقر و خشونت برادران همزادند. نظامهای تمامگرا اغلب به دنبال بحرانهای عمیق اقتصادی گامبهگام خود را در جامعه جا انداختهاند.
یکی از چالشهای پیش رو در جامعهٔ تمامگرای امروز ایران، نبود فرهنگی مبتنی بر مدارا، مهرورزی، آگاهیبخشی و انسان گرایی است - فرهنگی که سرکوبهای پیدرپی امکان رشد را از آن گرفته است. جمهوری اسلامی تلاش ورزیده تا با ترفندهای گوناگون، فرهنگ پویای گذشته را نابود و آن را با فرهنگی ایستا و منحط جایگزین کند. این خطر بزرگ میتواند بسیاری را به همرنگ جماعت سازد و در آن صورت، سرکوب و نابودسازی دگراندیشان آسانتر و ممکنتر خواهد شد.
درست است که در تحلیل نهایی، ریشهکن کردن تمامگرایی و ترور دولتی جز با تغییر نظامی مبتنی بر جباریت، ستم، تبعیض و بهرهکشی انسان از انسان میسر نیست؛ اما مبارزهٔ پیگیر و درازمدت در جهت روشنگری، خردگرایی، شکوفایی فرهنگی، صلح و همزیستی -- به عبارت دیگر فرهنگسازی -- ضرورتی تام و تمام دارد و میتواند در هر شرایطی، با رعایت تدبیرهای ایمنی، به اشکال مختلف انجام پذیرد. در برابر نظامی تمامگرا که بقایش را در نفرتپراکنی میبیند، باید عشق را بهعنوان ارزشی جهانشمول و پیوند دهندهٔ اجزای جامعه با کل، مانند مردمک دیدگانمان پاس بداریم.
تمام گرایی در برابر پویایی تاریخ پدیده ای است گذرا. زمانی بود که جبّارانی چون هیتلر، استالین و موسولینی دنیا را به آشوب کشاندند، لیکن امروز هیچدامشان وجود ندازند. آنچه در این برهه ی تاریخی بیش از همه بدان نیاز داریم امید همراه با شکیبایی و پشتکار است که باید چونان خورشیدی درخشان جان ودل های خسته مان را گرما بخشد.
تورنتو، فوریهٔ ۲۰۲۶ میلادی

ایران آینده؛ سکولار یا لائیک؟ محمود زهرایی

دود کدامین حرمان به چشم ما میرود؟ مهدی استعدادی شاد















