وقتی معمارانِ فکری ۵۷، علیه خود شوریدند!
✍️کنجکاو کم حوصله - از کانال مهدی نصیری
داریوش شایگان و داریوش آشوری؛ دو قطب روشنفکری ایران که روزگاری علیه «غربزدگی» و «پادشاهی» مینوشتند، در فصلی از پختگی به یک نقطه مشترک رسیدند: «گسست از توهمات ۵۷». اما فرجام این بازنگری برای هر دو یکسان نبود.
شایگان با همان صراحتِ اشرافیاش تیر خلاص را به گذشتهاش زد: «ما گند زدیم!» او اعتراف کرد روشنفکران در فضایی «اساطیری و انتزاعی» سیر میکردند و با ایدئولوژیک کردنِ سنت، هم ایران را به مسلخ بردند و هم خرد را.
اما داریوش آشوری از این «اعتراف ذهنی» فراتر رفت و به «رئالپولیتیک» رسید. او با کالبدشکافیِ تاریخ، فهمید که روشنفکریِ ضدپهلوی، در واقع یک «ناسپاسیِ استراتژیک» علیه تنها نیروی مدرنساز و معمارِ ایرانِ نوین بود.
آیا آشوری از شایگان درس گرفت؟
بله! شایگان «بُنبستِ فکری» را نشان داد، اما آشوری «خروجیِ سیاسی» را پیدا کرد. شایگان در سطحِ «نقدِ معرفتشناختی» ماند، اما آشوری شجاعت داشت که بگوید: «پهلوی، علیرغم تمام نقدها، پروژهی ملیِ ما بود و ما تیشه به ریشهاش زدیم.»
تفاوت بنیادین اینجاست:
🔹 شایگان: از رادیکالیسم به «مدارا و هویت چهلتکه» پناه برد.
🔸 آشوری: از رادیکالیسم به «ملیگراییِ خردورزانه و دفاع از نهاد پادشاهی» رسید.
آشوری ثابت کرد که روشنفکریِ بالغ یعنی: اگر روزی علیه «نوسازی» شوریدی، روز دیگر شجاعت داشته باشی و از «معمارِ آن نوسازی» اعاده حیثیت کنی. او نسخه عملگرایانه و صریحِ نقدهای فیلسوفانه شایگان بود.
نتیجه نهایی؟
نتیجه عمر این دو متفکر سندی است بر شکستِ پروژهی روشنفکریِ ۵۷. یکی با «نقدِ خود» از صحنه کنار رفت و دیگری با «بازگشت به ریشههای ملی و توسعهگرای پهلوی»، آدرسِ درست را به نسلهای بعدی داد.















