Saturday, Feb 28, 2026

صفحه نخست » تجزیه‌طلبی یا هم‌زیستی، واکاوی مباحث مربوط به «حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش»، دارکوب

darkoob.jpgقسمت اول

آغاز

اخیراً بعد از شتاب سریع محبوبیت رضا پهلوی در داخل ایران و بین ایرانیان خارج از کشور که با یک فاصله نجومی از سایر کنشگران سیاسی-اجتماعی و احزاب سیاسی، عملاً به عنوان رهبر دفاکتو انقلاب در جهان مطرح شده است، رسانه‌های اجتماعی و اخبار عموماً بازتاب مواضع مخالفانی بود که به‌عنوان بخشی از اپوزیسیون از اینکه شاهزاده رضا پهلوی با آنان ائتلاف نمی‌کند و به دنبال اتحاد نیست به شدت به وی انتقاد داشته‌اند و به نظر می‌رسد مواضع غیرمنتظره‌ای مثل مورد اخیر از سوی چند گروه تجزیه طلب در مورد تمامیت ارضی ایران و یا انعکاس خبر حمله مجاهدین به بیت رهبری! و یا اعتراض پر سر و صدا اما بی‌معنی به ملاقات چند تن از روشنفکران سرشناس با شاهزاده، بیش از آنکه برآیند یک اقدام طبیعی در راستای مبارزه با ج ا باشد، بیشتر پاتکی به یکپارچگی و اتحاد بی‌نظیر مردم ایران است که در مراسم چهلم خاکسپاری و بازگشایی دانشگاه آن را به نمایش گذاشتند. احتمالاً اینگونه تلاش‌هایی که از هیچ اولویتی برخوردار نیست بیشتر برای دیده شدن و مطرح شدن است!

هنگامی که مهسا، دختر ایران، توسط اوباش ج ا به قتل رسید، وجدان یک ملت به درد آمد و یک ایران به پا خاست، چون ویژگی و ژن ایرانی اصولاً از هر گونه اتهام نژادپرستی مبّراست.

(نویسنده که زمانی در سال 1978 سال اول دبیرستانی در سیسرو شیکاگو بود، شهر کوچکی که به دلیل نژادپرستی هیچ سیاه پوستی را بدان راه نمی‌داد، بین ما چند نفر ایرانی یک اهل آبادان که چهره‌اش تیره بود وجود داشت و امریکایی‌ها وی را به‌عنوان سیاه‌پوست ایرانی‌ها چندان آزار و اذیت کردند که مجبور به ترک دبیرستان و عزیمت به شیکاگو شد! اعتراض نویسنده و یک دوست ایرانی که در کشور ما سیاه و سفید نداریم اصلاً برایشان قابل فهم نبود...)

مع‌الوصف جدا از ادعاهای کمیک و سخیف مجاهدین و اعتراض به ملاقات روشنفکران، موضوع جدایی بخش‌هایی از ایران به‌ویژه نزد احزاب کرد همیشه مطرح بوده و ما در سه یادداشت مستقل، سابقه و ماهیت این بحث بسیار مهم را که الزاماً باید از مفاهیم استاندارد آغاز کرد، بررسی خواهیم نمود.

به نظر نگارنده، توجه، دقت و مشارکت در این بحث بسیار لازم و حیاتی است و امیدواریم این سه‌گانه مسطور آغازی باشد برای غنای بیشتر بحث، تا در فردای آزادی به جای تمرکز بر توسعه و پیشرفت ایران مشغول این نوع حاشیه‌ها نباشیم.

بحث از «حق تعیین سرنوشت» در ایران امروز دیگر صرفاً یک موضوع دانشگاهی یا حقوقی نیست، بلکه به بخشی از گفتمان سیاسی جاری بدل شده است؛ گفتمانی که در آن، برخی کنشگران با تکیه بر روایت‌هایی از تبعیض تاریخی، توسعه‌نیافتگی منطقه‌ای و هویت‌های قومی، پروژه جدایی یا حاکمیت مستقل را طرح می‌کنند. در چنین فضایی، خطر آن است که مفاهیم بنیادین ــ از قوم و ملت گرفته تا خودمختاری و تمامیت ارضی ــ در هیجان سیاسی مصرف شوند، بی‌آن‌که تعریف دقیق و نسبتشان با حقوق بین‌الملل و واقعیت‌های ژئوپولیتیک روشن گردد. ضرورت این بحث از آن‌روست که اگر مرز میان محرومیت توسعه‌ای و «ستم ملی»، میان خودمختاری درون‌دولتی و تجزیه کامل، و میان نقد حکمرانی و نفی کلیت سرزمین مخدوش شود، گفت‌وگو جای خود را به تقابل می‌دهد. بازاندیشی سنجیده در این مفاهیم، نه برای انکار نارضایتی‌ها، بلکه برای جلوگیری از فروغلتیدن به دوگانه‌های ساده‌انگارانه و پرهزینه ضروری است؛ زیرا سرنوشت یک کشور را نمی‌توان بر مبنای شعار یا واکنش‌های مقطعی رقم زد، بلکه نیازمند فهمی دقیق از تاریخ مشترک، ساختار قدرت، عدالت اجتماعی و پیامدهای ژئوپولیتیکی هر تصمیم است.

نخستین لغزشگاه، نه در ساحت حقوق بین‌الملل، بلکه در قلمرو مفاهیم رخ می‌دهد؛ آنجا که واژه‌ها بی‌آن‌که به دقت سنجیده شوند، بر یکدیگر اطلاق می‌گردند و «قوم»، «اتنیک»، «قبیله»، «طایفه» و «ملت» در هم می‌آمیزند. حال آن‌که هر یک از این مقولات، گرچه در تاریخ و جامعه بر هم اثر می‌گذارند، از حیث خاستگاه، دامنه و کارکرد، تمایزهای ژرف دارند و بی‌توجهی به این تمایزها، بحث تعیین سرنوشت را از بنیاد دچار ابهام می‌سازد.

قبیله کهن‌ترین صورت سازمان‌یافتگی انسانی در این زنجیره‌ی مفهومی است. قبیله عموماً بر پیوندهای خونیِ واقعی یا اسطوره‌ای، بر تبار مشترکِ باورشده و بر شبکه‌ای از خویشاوندی استوار است. در قبیله، نسبت‌های سببی و نسبی نه تنها چارچوب همبستگی، بلکه بنیان اقتدار و تقسیم کار را شکل می‌دهد. ریش‌سفید، شیخ یا رئیس قبیله، مشروعیت خود را از سنت و تبار می‌گیرد، نه از قرارداد سیاسی یا اراده انتزاعی اعضا. قلمرو قبیله ممکن است جغرافیایی باشد، اما هویت آن پیش از آن‌که بر زمین تکیه کند، بر خون و روایت مشترک تکیه دارد. قبیله، به تعبیر جامعه‌شناختی، نظمی پیشادولتی است؛ واحدی طبیعی‌نما که بیش از آن‌که خود را «شهروند» بداند، «خویشاوند» می‌فهمد.

طایفه صورتی میانی و انعطاف‌پذیرتر از این سازمان خویشاوندی است. طایفه می‌تواند شاخه‌ای از یک قبیله بزرگ‌تر باشد یا شبکه‌ای از خاندان‌ها که به سبب منافع مشترک، سکونت در یک ناحیه یا پیوندهای تاریخی، هویت جمعی یافته‌اند. در طایفه، پیوند خونی هنوز اهمیت دارد، اما شدت و صراحت آن کمتر از قبیله است و گاه عنصر هم‌زیستی مکانی یا اشتراک در منافع اقتصادی جای آن را می‌گیرد. طایفه نسبت به قبیله سیال‌تر است؛ می‌تواند در دل ساختارهای بزرگ‌تر سیاسی حل شود و در عین حال حافظ نوعی تمایز درونی باقی بماند. اگر قبیله بیشتر بر «اصل و نسب» تکیه دارد، طایفه به «پیوند و همبستگی» نظر دارد، حتی اگر آن پیوند ریشه‌ای اسطوره‌ای داشته باشد.

قوم یا گروه اتنیکی، مفهومی مدرن‌تر و پیچیده‌تر است. قوم بر اشتراکاتی چون زبان، فرهنگ، حافظه تاریخی، اسطوره‌های بنیان‌گذار و احساس تمایز از دیگران استوار است. برخلاف قبیله، پیوند خونی در قوم شرط لازم نیست؛ آنچه اهمیت دارد، «باور به اشتراک» است، نه لزوماً اشتراک زیستی. قوم می‌تواند میلیون‌ها نفر را در بر گیرد، بی‌آن‌که میان آنان نسب‌نامه‌ای مشترک وجود داشته باشد. عنصر تعیین‌کننده در قوم، خودآگاهی فرهنگی است؛ یعنی آگاهی به این‌که «ما» در سنت، زبان یا تجربه تاریخی، از «دیگران» متمایزیم. قوم ممکن است در چارچوب یک دولت ملی زندگی کند و شهروند آن باشد، بی‌آن‌که ادعای حاکمیت سیاسی مستقل داشته باشد. بنابراین قوم، پیش از آن‌که یک واحد حقوقی باشد، یک واحد فرهنگی و هویتی است.

واژه «اتنیک» در ادبیات علوم اجتماعی، معادل یا نزدیک به همین مفهوم قوم است، با این تفاوت که بار تحلیلی و توصیفی آن در مطالعات جدید پررنگ‌تر است. اتنیک به شبکه‌ای از ویژگی‌های فرهنگی و نمادین اشاره دارد که مرزهای هویتی را می‌سازد. این مرزها نه لزوماً طبیعی‌اند و نه ثابت؛ بلکه در فرایند تاریخ، تعامل، قدرت و حتی رقابت‌های سیاسی ساخته و بازساخته می‌شوند. از این رو، هویت اتنیکی امری سیال است: می‌تواند تقویت شود، کمرنگ گردد یا در پروژه‌های سیاسی به ابزار بسیج بدل شود.

اما ملت، مفهومی است که از دل مدرنیته سیاسی سر برآورده است. ملت نه صرفاً یک اشتراک فرهنگی، بلکه یک «اجتماع سیاسیِ خودآگاه» است که خود را شایسته حاکمیت می‌داند. ملت هنگامی شکل می‌گیرد که جمعی از انسان‌ها، افزون بر زبان یا فرهنگ مشترک، به این باور برسند که باید در قالب یک واحد سیاسیِ مستقل یا خودمختار سازمان یابند. ملت، برخلاف قوم، همواره نسبتی با دولت دارد؛ یا خود را صاحب دولت می‌داند، یا در پی تأسیس آن است. در ملت، عنصر «اراده جمعی» برجسته می‌شود؛ اراده‌ای که می‌خواهد در قالب قانون، نهاد و سرزمین تثبیت شود. ملت از پیوند خون آغاز نمی‌کند، بلکه از پیوند قرارداد و خودآگاهی سیاسی آغاز می‌کند، هرچند ممکن است از عناصر فرهنگی و تاریخی برای تحکیم خود بهره گیرد.

بدین‌سان، می‌توان گفت قبیله و طایفه بیشتر بر تبار و خویشاوندی استوارند، قوم و اتنیک بر فرهنگ و حافظه مشترک، و ملت بر خودآگاهی سیاسی و اراده حاکمیت. این سیر، از پیوند طبیعی‌نما به سوی پیوند قراردادی و سیاسی حرکت می‌کند. در قبیله، «ما» یعنی خویشاوندان؛ در قوم، «ما» یعنی هم‌فرهنگان؛ و در ملت، «ما» یعنی شهروندانِ یک اراده سیاسی مشترک.

از همین‌جاست که بحث «حق تعیین سرنوشت» پیچیده می‌شود. زیرا این حق، در ادبیات حقوقی، عمدتاً به ملت‌ها نسبت داده شده است، نه به هر گروه خویشاوندی یا فرهنگی. اگر هر قبیله یا طایفه‌ای بتواند ادعای حاکمیت کند، نظم بین‌المللی به بی‌پایانیِ تجزیه خواهد انجامید. اما اگر ملت را صرفاً بر پایه فرهنگ تعریف کنیم، مرز میان قوم و ملت فرو می‌ریزد. از این رو، تعریف دقیق این مفاهیم نه صرفاً تمرینی نظری، بلکه پیش‌شرطی برای داوری منصفانه در باب خودمختاری و تعیین سرنوشت است.

در نهایت، آنچه این مفاهیم را از هم جدا می‌کند، نسبتشان با «قدرت سیاسی» است. قبیله و طایفه می‌توانند در دل یک ملت زیست کنند؛ قوم می‌تواند در چارچوب یک دولت ملی شکوفا شود؛ اما ملت، هنگامی که به خودآگاهی کامل می‌رسد، مسئله حاکمیت را پیش می‌کشد. فهم این تمایزها، راه را برای گفت‌وگویی دقیق‌تر و کم‌هیجان‌تر درباره سرنوشت جمعی انسان‌ها هموار می‌کند، زیرا نشان می‌دهد که همه اشکال همبستگی اجتماعی، به یک معنا و با یک سطح از ادعا، «ملت» نیستند.

ادامه دارد...



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy