اسطوره زبان گویای فرهنگهای باستان برای بیان حقایق ازلی و الگوهای بنیادین بشری است. در زمانی که دانش تجربی به شکل امروزی وجود نداشت، انسانها با خلق اسطورهها تلاش میکردند تا به پرسشهای بنیادین درباره منشأ جهان، پدیدههای طبیعی و نیروهای ماورایی پاسخ دهند.
اسطوره ساختاری نمادین دارد که در آن قهرمانان، ایزدان و موجودات شگفتانگیز، تجسمی از نیروهای عظیم کائنات یا ویژگیهای اخلاقی انسان هستند. برای انسان باستان، اسطوره یک واقعیت زنده و مقدس بود که به کل هستی معنا و نظم میبخشید. بسیاری اسطوره را با افسانه یکی میدانند، اما در واقع تفاوت بنیادینی میان آنها وجود دارد. اسطوره روایتی مقدس است که در دوران باستان به عنوان حقیقتی مطلق پذیرفته میشد و ریشه در پیوند میان جهان قدسی و زیست انسانی دارد.
به بیان ساده تر اسطوره نمایشگر نمونههای مجسم از انسانهایی است که در کشاکش با هستی و نیروهای خیر و شر، به الگوهایی جاودانه تبدیل شدهاند؛ در حالی که افسانه بر بال تخیل و لذت ناب داستانپردازی مینشیند و ما را به سفری در اقلیم جادویی کلمات میبرد.
در واقع در پسِ هر سرگرمی، درسی اخلاقی در گوشمان زمزمه میکند که هدفش سرگرمی و در عین حال آموزش درسهای اخلاقی در قالب داستانهای جادویی است.
این داستانها در بستری حماسی شکل میگیرند؛ حماسه در واقع روایتی باشکوه و پهلوانی است که آرمانها و هویت یک ملت را در قالب نبردهایی عظیم به تصویر میکشد تا نشان دهد در چنین فضایی، جنگ فقط بر سر قدرت نیست، بلکه نبردی سرنوشتساز بین نور و تاریکی است.
شاهنامه فردوسی یکی از درخشانترین جایگاههایی است که در آن اسطوره و حماسه با هم پیوند میخورند. یکی از عمیقترین این روایات، داستان ضحاک است که با فریب ابلیس به سقوط کشیده میشود. ابلیس با بوسیدن شانههای ضحاک باعث روییدن دو مار سیاه شد که خوراکی جز مغز سر جوانان نداشتند. این مغزخواری نماد هولناک نابودی اندیشه و خرد در یک سرزمین ستمزده است.
هرچند ضحاک همین امروز در دنیای واقعی با بمب های سنگر شکن در مخفیگاهش و در اعماق زمین به فنا رفت و جسمش برای همیشه نابود شد، اما ساحتِ بیمرگِ اسطوره، ماجرا را فراتر از یک اتفاق فیزیکی روایت میکند. چه بسا در آن قلمرو، پیروزی نهایی نه در حذفِ یک تن، که در مهارِ افکارِ ارتجاعی باشد. از آنجا که همواره خیر و شر پا به پای هم انسان و دنیا را تهدید میکنند، در روایت شاهنامه، فریدون او را نکشت؛ بلکه او را در اعماق غاری تاریک در کوه دماوند به زنجیر کشید تا در بند بماند.
این زنده ماندن ضحاک در بند، هشدار صریحی است بر این حقیقت که سایهی شر هیچگاه به طور کامل از تاریخ ریشهکن نمیشود و همواره در کمین بشر است. ضحاک در بن آن غار ماند تا یادآور شود که هرچند مهرههای ظلم با بمب و آتش از میان میروند، اما ریشهی ظلم وستم ممکن است در لایههای پنهانِ جامعه یا تاریخ زنده بماند و همیشه باید با هوشیار بود و با نیروی علم و امید، در برابر بازتولیدِ آن ایستاد.
.
در حالی که افسانه بر بال تخیل و لذت داستانپردازی مینشیند و ما را به سفری در اقلیم جادویی کلمات میبرد و هدفش بیشتر سرگرمی یا آموزش درسهای اخلاقی در قالب داستانهای جادویی است ، حماسه با چنین نمادهایی، روح بیداری را در رگهای یک ملت جاری میکند. نمونه دیگر این بیداری، اسطوره آرش کمانگیر است که جان خود را در تیر گذاشت تا مرزهای ایران را از چنگال بیگانگان رها کند. او با پرتاب تیر از فراز البرز جان خود را فدا کرد تا خاک میهن گسترش یابد و به نماد فداکاری مطلق برای حفظ هویت یک ملت تبدیل شود.
در کنار این اسطورههای جدی، دنیای افسانهها با لطافت خود چاشنی زندگی هستند. یکی از زیباترین آنها داستان ماه پیشونی است. دختری مهربان که به دلیل قلب پاکش در برخورد با موجودات ماورایی پاداش یافت و ماهی تابان بر پیشانیاش نقش بست. این قصه نشان میدهد که زیبایی واقعی بازتابی از نیکی درونی است. افسانه شیرین دیگر، قصه پیرزن کدو قلقلیزن است که هوش یک پیرزن را در برابر قدرت جنگل نشان میدهد. پیرزن در مسیر رفتن به خانه دخترش با گرگ و پلنگ روبرو شد اما با خنده به آنها گفت بگذارید بروم و چاق و چله شوم و وقت برگشت مرا بخورید. او در راه برگشت داخل یک کدوی بزرگ پنهان شد و آن را قل داد. وقتی کدو به حیوانات رسید، پیرزن با زیرکی تمام صدایش را عوض کرد و با لحنی آهنگین از داخل کدو خواند: رفتم خوردم نون و پنیر، چاق شدم و شدم بینظیر، قلقلهزن کدو قلقلهزن. حیوانات که از شنیدن صدای کدو حیرتزده شده بودند پرسیدند: ای کدو آیا پیرزن چاق و چلهای ندیدی؟ و پیرزن با همان صدای تغییر یافته پاسخ داد: پیرزنی ندیدم، راه بیفت و برو.
در نهایت چه در هیبت با شکوه اسطورههایی مثل ضحاک و آرش و چه در سادگی دلنشین افسانههایی مثل پیرزن کدو قلقلیزن، یک پیام مشترک نهفته است. این روایات به ما یاد میدهند که در برابر تاریکی و خطر، چه با فداکاری جان و چه با زیرکیهای هوشمندانه، همواره راهی برای پیروزی خرد و امید وجود دارد.
اسطوره و افسانه آینههایی هستند که به ما نشان میدهند زندگی ترکیبی از نبردهای بزرگ و دلخوشیهای کوچک است که هویت ما را در طول تاریخ ساختهاند.

ما آزاد نیستیم! زهرا شمس

سیدعلی آخر نشد در جنگ به کافر سر شوی! یوسف جاویدان















