خبرنامه گویا - آنچه این روزها در فضای رسانهای میگذرد، صرفاً واکنشی احساسی به حذف یک فرد نیست؛ بلکه نشانهی شکافی عمیق در فهم ماهیت جمهوری اسلامی است. بخشی از نیروهایی که خود را منتقد یا حتی مخالف میدانند، همچنان در چارچوبی سخن میگویند که مسئله را به «روش حکمرانی» تقلیل میدهد، نه به «ماهیت نظام». یادداشت دیروز آقای مهدی جامی (که در زیر میآید) نمونهی روشنی از این رویکرد است؛ رویکردی که بهجای نقد بنیادین ساختار ولایت فقیه، نقد را به این تقلیل میدهد که چرا رهبر «همراه دولتهای منتخب» نبود یا چرا «اصلاحپذیرتر» عمل نکرد.
وقتی گفته میشود «بزرگترین گناه خامنهای مقابله با دولتهای منتخب بود»، پرسش این است: مگر اساساً در چارچوب ولایت فقیه، دولت منتخب معنایی مستقل دارد؟ ساختاری که از دل نظریهی روحالله خمینی بیرون آمد، از ابتدا بر تقدم ارادهی فقیه بر رأی مردم بنا شد.
مشکل، «اصلاحطلب نبودن» خامنهای نبود؛ مشکل، اصل تمرکز قدرت در جایگاهی غیرپاسخگو و مادامالعمر بود. اگر امروز گفته شود که او میتوانست «زندانی سیاسی نداشته باشد» یا «دولت در دولت درست نکند»، این گزاره ناخواسته چنین القا میکند که زندان، سرکوب و مهندسی انتخابات اموری عرضی و قابل حذف در چارچوب همین نظام بودهاند.
این نوع روایت، به شکلی خزنده به سفیدشویی دوران خمینی نیز میانجامد. وقتی گفته میشود «اگر خمینی تصویر ما در بهمن ۵۷ بود»، باید پرسید تصویر کدام «ما»؟ آیا همان «ما»یی که چند سال بعد با اعدامهای گسترده، جنگ قدرت درونحاکمیتی و حذف هر صدای مستقلی مواجه شد؟
چنین نگاهی است که سبب میشود بخشی از اپوزیسیون به تعبیر افکار عمومی «نابینا به شر، ناشنوا به شر و ساکت در برابر شر» خوانده شود. اینان نه با اصل جمهوری اسلامی، بلکه با نسخهی فعلی آن مسئله دارند؛ نه با ولایت فقیه، بلکه با «شدت عمل» آن.
در کوتاهمدت، این شکاف تحلیلی میتواند پیامدهای مهمی داشته باشد. اگر گذار سیاسی در افق دیده شود، جامعه نیازمند صداقتی بیپرده دربارهی گذشته است.
امروز ایران در آستانهی لحظهای تاریخی ایستاده است. مردم ما بهای سنگینی پرداختهاند؛ از زندان و تبعید تا خون جوانانی که در خیابانها بر زمین ریخت. درد ما فقط از یک فرد نیست، از رؤیایی است که به نام عدالت و آزادی ربوده شد. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، باید با شجاعت بگوییم ریشه کجاست. با نیمهحقیقت نمیتوان بر زخم یک ملت مرهم گذاشت.
نوشته مهدی جامی در شبکه اکس:
امروز روز شادی نیست. خامنه ای رهبر خوبی نبود. اما مرگ او به دست خبیث ترین دشمنان ایران و منطقه و جهان شادی ندارد. همه می میرند و او هم بدون این خونریزی دیر یا زود می رفت.
تجربه ما از رهبری او دردناک بوده است. ولی راضی بودن به مرگ او به دست دشمن خلاف عزت نفس و فرهنگ ایران است. او بسیاری را از صحنه خدمت به کشور تاراند. بسیاری را به زندان نشاند. بسیاری تر را از کشور راند. با مشت آهنین ولو پوشیده به مخمل حکومت کرد. می توانست زندانی سیاسی نداشته باشد. می توانست با آیت الله منتظری رفتار خردمندانه ای داشته باشد. می توانست در همان جنبش سبز با مردم و با میرحسین کنار آید.
می توانست حتی پیشتر با خاتمی همراهی کند. قدر رفسنجانی را بداند. امثال کرباسچی را بر سردار نقدی ها ترجیح دهد. اما عقاید صلب و متعصبانه ای داشت. تنها در یک دوره در جنبش مهسا زنان و دختران ما بر او چیره شدند. اما در پدری برای کشور خشن بود. با جوانان و دانشجویان و ملت بزرگ ایران مهربان نبود.
بسیاری مثل مرا سالها و سالها از دیدار وطن و عزیزانشان محروم ساخت. زمانی نوشتم اگر خمینی تصویر ما در بهمن 57 بود خامنه ای تصویر ما و نماینده ما در این سی چهل ساله نبود. داوری درباره او آسان نیست. اما بزرگترین خطای او مقابله اش با دولت های منتخب بود. می توانست با دولتها و روسای جمهور و رای مردم همراهی کند. می توانست دولت در دولت درست نکند. سیاست اش مبتنی بر استخفاف و استصواب بود.
کشوری بزرگ و متنوع چون ایران را اسیر سیاست تک نفره خود کرد. حال آنکه باید به روی این تنوع آغوش می گشود.
راه ارتقای نمایندگان واقعی مردم را باز می کرد. ایران را برای همه ایرانیان می خواست. اما تن به حکومت اقلیت بر اکثریت داد. این بزرگترین گناه او بود. گناهی که در آن بسیاری حکومت های منطقه مشترک اند. ولی باید قدر ملت بزرگ ایران را می دانست. ملتی که با انقلاب خود می خواست به عدالت و آزادی برسد و استقلال خود را پاس دارد.
ولی تنها به استقلال فکر کرد. این حسن او و همزمان عیب او بود. نتوانست برای عدالت و آزادی هم میدانی باز کند. و نهایتا راهی را هموار کرد که استقلال ایران را هم به خطر انداخته است. او مظهر ناکامی های فکری و گفتمانی ما بود.

محمود احمدینژاد کشته شد















