بالاخره آن چه باید اتفاق می افتاد افتاد و سدعلی در سن ۸۶ سالگی به دست امریکایی ها و اسراییلی ها به دَرَک واصل شد.
اتفاقی که باعث خوشحالی ما مردم ایران شد چرا که جنایت هایی که در زمان رهبری او اتفاق افتاد بسیار بود.
جنایت تنها کشتن آدم ها نیست. جنایت می تواند کشتن روح آدم ها هم باشد. کشتن امیدها. کشتن استعدادها. در زمان رهبری او این کشتن ها که از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی و خمینی آغاز شده بود ادامه پیدا کرد ادامه پیدا کرد ادامه پیدا کرد. شما سال ۱۳۶۸ را به یاد آورید. یادتان می آید در این سال چه کار می کردید؟ اصلا به دنیا آمده بودید یا نه. اگر به دنیا آمده بودید مشغول چه کاری بودید؟ بچه بودید و مدرسه می رفتید؟ در مدرسه ای که معلم ها ریش داشتند یا حجاب بر سرشان بود چه چیزهایی به شما یاد می دادند؟ بعد که بزرگ شدید و دانشگاه رفتید آن جا چه می کردید؟ بعد که وارد بازار کار شدید چه می کردید؟ در آمدتان کافی بود؟جایگاه شغلی تان مناسب با سطح تحصیلات و تجربه و استعدادهای تان بود؟ حالا یک نگاه به آینه بیندازید. قیافه تان چقدر فرق کرده. آیا لبخند واقعی بر لب دارید؟ سال ۶۸ چطور؟ موهای تان در طول این سی و شش سال سفید شده؟ خوش گذشته در این سی و شش زندگی به شما؟ این ها را به من یا کس دیگر جواب ندهید. به خودهاتان جواب بدهید! آیا زندگی مردم کشورهای پیشرفته را می شناسید؟ فکر می کنید شما خوشبخت بوده اید یا آن ها؟
من خودم را می گویم. با وجود این که زندگی از نظر مادی و تحصیلی خوب و موفقی داشته ام، در سال هایی که جمهوری اسلامی بر سر کار بود، و در دوران رهبری خمینی و خامنه ای هیچ وقت احساس خوشحالی واقعی نکردم. احساس رضایت خاطر نکردم. همیشه از دیدن اوضاع اجتماعی و سیاسی رنج بردم. ناراحت شدم غمگین شدم. پشیمان شدم که چرا زمانی که جوانکی هفده هجده ساله بودم فکر می کردم اگر نظام پادشاهی سرنگون شود اوضاع جامعه بهتر از آنی که بود می شود. اهمیتی نمی دادم که آخوند بر سر کار بیاید یا کمونیست ها یا ملی ها. دور دست آخوندها افتاد. دست خمینی و خامنه ای. و امروز در نزدیکی های هفتاد سالگی، یک زندگی که می توانست در آن هزار کار مثبت صورت بگیرد، تبدیل شد به یک زندگی سراسر مبارزه با آخوندهای حاکم و آرزوی تغییر حکومت....
برنامه را مشاهده کنید....

















