آوردهاند در روزگاری نه چندان دور ،که هنوز اینترنت از اسب تیزروتر بود و خبر از باد تندتر میدوید ،ناگاه در جهان سیاست مردی پدیدار شد که آوازهاش از برجهای بلند شهر نیویورک تا قهوهخانههای کهن مشرق زمین رسید. آن مرد را در دیار خویش Donald Trump خوانند؛ لیک در حکایت ما او را «مردی که جهان را حوزهٔ انتخابیه خویش پنداشت» نام باید نهاد.
در آغاز کار، سخنان او را بسیاری از مردم جهان به شوخی گرفتند؛ چنانکه در مجالس خنده گفتند: «این نیز از لطایف روزگار است.» اما اندکاندک معلوم شد که این شوخیها را قصدی جدی در پی است ،زیرا هر بامداد سخنی نو از آن سوی اقیانوس برمیخاست، چنانکه گویی در دفتر سیاست، باب تازهای گشودهاند.
و اهل نظر این پدیده را «ترامپیسم» نام نهادهاند، و ترامپیسم، چنانکه از احوال آن پیداست، هر روز داستانی نو میآفریند؛ گویی نویسندهای بیقرار در کار نگارش رمانی بیپایان است که قهرمانش جهان را ملک شخصی خویش میپندارد.
روزی سخن از آن میرود که گرینلند را باید خرید؛ چنانکه گویی جزیرهای یخزده در دکان معاملات ملکی آویختهاند.
روزی دیگر حکایت کانال پاناما بر زبانها میافتد و چنین مینماید که آبراهی میان دو اقیانوس نیز میتواند در فهرست داراییهای شخصی جای گیرد.
روزی نوبت به کانادا میرسد که چرا کشوری مستقل باشد؛ بهتر آنکه استان پنجاهویکم خوانده شود تا نقشه جغرافیا نیز اندکی منظمتر گردد!
روزی دیگر نام ونزوئلا در میان میآید و از آن سخن میرود که حتی اگر لازم افتد، حاکمی را از درون قصر ریاست جمهوریاش برگیرند و به جایی دیگر برند؛ چنانکه گویی جهان صفحه شطرنجی است و شاه و وزیرش را میتوان هر زمان که خواست از خانهای به خانهای دیگر نقل کرد. در این میان نیز نام Nicolás Maduro بر زبانها افتاد و حکایتها ساختند که اگر سیاست چنین پیش رود، شاید روزی پادشاهان را نیز همچون مهره شطرنج در جیب نهند و هرجا که دلشان خواست بر صفحه جهان بنشانند
اما حکایت به اینجا ختم نشد؛ چه امروز نیز سخنی تازه به گوش رسید:
این بار نوبت ایران بود و آن مرد از آن سوی عالم فرموده بود که در گزینش رهبر آینده این سرزمین نیز باید سهمی داشته باشد.
چون این خبر به قهوهخانهها و محافل رسید، پیرمردی که سالها تاریخ خوانده بود، خندهای کرد و گفت:
«گمان میکنم ما از حادثهای عظیم بیخبر ماندهایم. لابد حضرت ترامپ مدتی است که به عضویت مجلس خبرگان رهبری درآمده و اکنون نیز از سر فروتنی خود را نامزد ریاست آن مجلس کرده است!»
مردمان خندیدند، اما خندهشان به خندهای میمانست که در حکایتهای کهن پس از شنیدن سخن پادشاهی مغرور بر لب مینشست. زیرا در کتابهای تاریخ آوردهاند که هرگاه قدرتی بزرگ گمان برد که جهان خانه اوست، نخست زبانش دراز میشود و آنگاه دستش.
در روزگار قاجار نیز چنین حکایتها بود؛ فرنگیان یکی پس از دیگری میآمدند و امتیازی میبردند: یکی توتون، دیگری راهآهن، سومی گمرک. اما امروز روزگار عوض شده است؛ دیگر امتیاز توتون و راهآهن کهنه شده، اکنون سخن از امتیاز «رهبری کشورها» به میان آمده است!
اگر این داستان بدینگونه ادامه یابد، بعید نیست که فردا اعلام شود:
خورشید ایالت پنجاهودوم است،
ماه پایگاه فضایی پنجاهوسوم،
و کهکشان راه شیری نیز حوزه انتخابیه مشترک واشنگتن!
در این میان برخی مردمان جهان با حیرت به یکدیگر مینگرند و میپرسند:
«آیا ما به صد و پنجاه سال پیش بازگشتهایم؟»
و برخی دیگر پاسخ میدهند:
«نه، بلکه گویی آن مرد هنوز در همان ایام مانده و چون فسیلی سیاسی از قرن نوزدهم در قرن بیستویکم سر برآورده است.»
عجبتر آنکه همه این سخنان از سرزمینی برمیخیزد که خویشتن را مهد دموکراسی میخواند؛ دیاری که در آن از رأی مردم بسیار سخن میرود. لیک گاه چنان مینماید که برخی سیاستمداران آنجا رأی مردم جهان را نیز جزو صندوقهای خویش به حساب آوردهاند.
پیر دانایی که در گوشه مجلس نشسته بود، چون این سخنان شنید، آهی کشید و گفت:
«در حکایتهای کهن آمده است که پادشاهی چون خود را مالک جهان پنداشت، نخست عقل از او گریخت و سپس مُلک از دستش رفت. بیم آن دارم که این داستان نیز همان باشد، لیک در جامهای نو.»
سپس افزود:
«وای بر حال جهانی که گرفتار معضلی شود که آن را ترامپیسم خوانند؛ زیرا اگر این سودا افزون گردد، نه تنها یک کشور بلکه نظم عالم نیز به آشوب افتد. آنگاه مردمان خواهند گفت: آیا این همان آخرالزمانی است که در افسانهها نقل میکردند، یا تنها جلوهای تازه از غرور بیپایان آدمی است؟»
و مجلس با این سخن پایان یافت.
مردمان برخاستند؛ برخی هنوز میخندیدند و برخی در اندیشه فرو رفته بودند. زیرا در دل هر یک این پرسش باقی مانده بود که:
در جهانی که هر روز مدعی تازهای پیدا میشود،
آیا باید بر این حکایت خندید،
یا آن را نشانه روزگاری دانست که درمردی از واشنگتن جهان را حوزه انتخابیه خویش میبیند و بیدعوت بر مسند خبرگان عالم مینشیند؟!
پارسا زندی (مشاور حقوقی )

















