مسلمانان بر این باورند که اسلام آخرین دین الهی است. دینی که "خدا" وعده داده است سرانجام بر "سراسر کره خاکی" چیره خواهد شد و فرمان آن در همه جهان استقرار خواهد یافت. این "وعده"، وعدهای سهمگین است. زیرا تاریخی که از دل آن برآمده، تاریخی آکنده از جنگ و گسترش با شمشیر بوده است. محمد پیامبر اسلام، دینی را بنیاد نهاد که در بستر منازعات قبایلی عرب، یورش به کاروانها، جنگ با قبایل دیگر، کشتار دشمنان و به غنیمت گرفتن اموال، زنان و کودکان شکل گرفت.
از همینرو، گسترش اسلام نیز از همان آغاز با سپاهیان و پاسداران اسلام و فتوحات همراه شد. جنگ سپاهیان و پاسداران اسلام با کشور ایران و دیگر سرزمینها، که تا مرزهای اروپا پیش رفت، تجلی همان بینشی بود که میخواست "وعده" خدای اسلامی را در جهان تحقق بخشد. در این مسیر، ایران نیز هم از نظر نظامی و هم از نظر فرهنگی زیر سلطه فاتحان قرار گرفت.
پیروزی سپاه اسلام تنها یک شکست نظامی برای ایران نبود؛ بلکه تحولی ژرف در ساحت معنوی و فرهنگی این سرزمین پدید آورد. چنان توفنده و فراگیر که طی سدهها، فرهنگ ایرانی را از درون تهی ساخت و اسلام را در کانون آن نشاند؛ تا جایی که فرهنگ اسلامی، بهتدریج بر بسیاری از لایههای زندگی و فکری ایرانیان سایه افکند. اما تاریخ، ایستا نمیماند. همانگونه که امپراتوریها و ادیان در دورهای سر برمیآورند و جهان را زیر نفوذ خود میگیرند، در زمانی دیگر نیز فرو مینشینند. از این منظر، آنچه امروز رخ میدهد میتواند نشانه پایان دورهای تاریخی باشد. دورهای که در آن "سپاه اسلام"، در هیئت ایدئولوژیهای معاصر، میکوشد مقاومت کند و سرنوشت ملت ها را رقم بزند و آنها را به امت تبدیل کند. اما، شکست پاسداران اسلام در این جنگ اخیر، نه صرفاً یک نبرد سیاسی یا نظامی، بلکه پایان یک دوران تاریخی خواهد بود. دورانی که بیش از سیزده قرن بر بخش بزرگی از سرنوشت ایران و ایرانی سایه افکنده بود.
پس از انتشار کتاب "عقل و نقل"(رویدادهای جهلی در فرهنگ اسلامی) مقالهای در سایت "ایران امروز" منتشر شد که در آن نویسنده خطاب به نویسنده کتاب مذکور مینویسد: «یکی از نقاط ضعف تاریخنگاری ایرانی نادیده گرفتن حملهٔ مغول به ایران است؛ حملهای که مهمتر، سهمگینتر و تفکرکُشتر از حملهٔ ـ به اصطلاح ـ عربها بوده است.» پایان نقل قول. این سخن در حالی گفته میشود که از زمان یورش سپاهیان اسلام به ایران تاکنون، بیش از سیزده قرن گذشت و ایرانیان در کانون فرهنگی زیستهاند که اسلام در مرکز آن قرار داشته است؛ حال آنکه از نظر معنوی و فرهنگی، اثری از مغولان در زندگی و فرهنگ ایرانیان دیده نمیشود. مغولان هرچند ویرانگر بودند، اما در نهایت اثری معنوی از آنها در فرهنگ این سرزمین میسر نگشت در حالی که اسلام به هسته مرکزی فرهنگ و زیست معنوی ایرانیان بدل شد. از این نیز شگفتآورتر آن است که در طی این سدهها، بسیاری از ایرانیان نه تنها مدافع این فرهنگ اسلامی شدند، بلکه گاه در اسلامخواهی از خود عربها نیز پیشی گرفتند و اسلامخواه تر از عرب شدند.
اسلام به عنوان دینی با داعیه جهانی، برای گسترش و استقرار خود نیازمند بستری فرهنگی و تاریخی بود که بتواند آن را از مرزهای قلمروی خود فراتر برد. چنین بستری، بهویژه در قلمرو ایران یافت شد؛ سرزمینی که پیش از اسلام نیز تجربه "فرهنگ دینی" و سیاستهای جهانگشایانه را از دوره هخامنشیان تا ساسانیان در حافظه تاریخی خود داشت. از این منظر، میتوان گفت گسترش جهانی اسلام تنها حاصل نیروی نظامی اعراب نبود، بلکه در ادامه و بر بستر سنتی شکل گرفت که در فرهنگ سیاسی و تاریخی ایران نیز ریشه داشت و ایرانیان در تنفس دادن و پروردن آن، چه تلاشها که نکردند. بدینسان، اسلام که قرار بود بر سراسر "کره خاکی" چیره شود، در سرزمینی دوام یافت و بالید که پیشتر نیز تجربه دینی و جهانگستری را از تاریخ ایران باستان آزموده بود.
"عظمت و جهانگشایی اسلامی" در چارچوب همان بینش مسلمانان، که استقرار اسلام بر سراسر "کره خاکی" را "وعده" الهی میدانند، معنای تازهای یافت و خود را در پیوند با تصور "عظمت ایران باستان" و سنت دیرینه جهانگشایی آن بازتعریف کرد. بدینسان در طی قرنها، این ایرانیان بودند که اسلام را پروردند و تیمار کردند و به آن بُعدی فرهنگی و "فلسفی" بخشیدند، تا آنجا که اسلام به تدریج به کانون فرهنگ این سرزمین راه یافت و بخش مهم و بزرگی از حیات معنوی جامعه را در بر گرفت. اوج این روند را میتوان در شورش اسلامی بهمن ۱۳۵۷ دید؛ شورشی که با پیروزی خود به تأسیس جمهوری اسلامی انجامید. نظامی که از همان آغاز، سیاست "صدور انقلاب اسلامی"(در چهارچوب همان "وعده" اسلامی کردن کره خاکی) را به عنوان یکی از اصول بنیادین خود اعلام کرد. در پرتو چنین سیاستی، پاسداران اسلام در منطقهٔ خلیج فارس و در برخی کشورهای مسلمان، از طریق سپاه قدس و نیروهای نیابتی خود، در آتش منازعات و جنگهای منطقهای دمیدند؛ آتشی که سالهاست منطقه را درگیر کرده است.
این سیاست ها، در کنار هزینه های سنگین نظامی و ایدئولوژیک، به فقر و تنگدستی فزاینده مردم ایران انجامید و نارضایتی های عمیقی را در جامعه انباشته کرد. نارضایتیهایی که سرانجام به خیزشهای گسترده و انقلاب انجامید. در برابر این اعتراضها نیز، پاسداران اسلام با سرکوبی بیرحمانه و قتل عام مردم واکنش نشان دادند. از سوی دیگر، چهار دهه شعار نابودی کشور اسرائیل، ادعای برتری و آقایی در منطقه، و تهدیدها و تحریکات پیدر پی علیه کشور اسرائیل، ایالات متحده و اروپا سرانجام وضعیتی را پدید آورد که این سیاست ها در قالب جنگی مستقیم به خودِ جمهوری اسلامی بازگشت. بدینسان، همان آتشی که سال ها در منطقه افروخته میشد، اکنون دامان افروزندگانش را نیز فراگرفته است. اگر سقوط جمهوری اسلامی در نتیجه این روند تحقق یابد، میتوان آن را نه فقط پایان یک حکومت، بلکه پایان مرحلهای تاریخی دانست. مرحلهای که در آن "سپاه پاسداران اسلام" در هیئت های گوناگون تاریخی خود، میکوشید با شمشیر و ایدئولوژی اسلامی سرنوشت ایرانیان و کشورهای منطقه را رقم زند. از اینرو، شاید بتوان گفت که سقوط جمهوری اسلامی در این جنگ، آخرین جنگ سپاه اسلام باشد.
نیکروز اعظمی

















