وضعیت امروز ایران نتیجه آن «هیچ» تلخی است که خمینی زمان ورود به ایران، در جواب اینکه «احساستان بعد از سالها دوری چیست؟» گفت: «هیچ»
کلمهای تلخ که شخصیت خشک، حیلهگر و مذهبیِ مبتنی بر بنیادگرایی و عدم دلبستگی او به ایران را نشان میداد؛ بیتفاوتی و عدم سپاسگزاری از ملتی که او را بر دوش خود نهاد و بر سرنوشت خود حاکم کرد. برای او ملت مفهومی نداشت؛ او در فکر امت بود؛ امتی در هر کجای جهان که باشد. برای او امت عزیزتر و نزدیکتر از ملتی بودند که تن به امت شدن نمیسپردند.
وطنپرستانی که از نظر او دشمنان دیرین حکومت اسلامی بودند. او مردمِ تننسپرده به قوانین اسلامی را در زمره دشمنان اسلام میدید.
نگاه تلخ و تراژیکی که در خامنهای نیز تداوم یافت و این همه سرکوب، فجایع و این بگیر و ببندها و کشتارهای بیرحمانه را به وجود آورد.
لبنان، سوریه، عراق و بورکینه فاسو ـ که حتی روی نقشه جهان نمیدانیم کجاست ـ در حلقه دوستان او بودند که میتوانستند حلقه شیعی و جهان اسلامی او را شکل دهند.
خمینی سالها با این فکر زندگی کرده بود و بندبند وجودش در تسخیر چنین حکومتی بود.
از نظر او هیچ احساسی جز حس به اسلام و خیمه اسلامی که در حال برپا کردن آن بود، وجود نداشت؛ هیچ حس واقعی نسبت به دیگر عناصر زندگی.
او در رسیدن به این فکر خود از هیچگونه دغلبازی و حیلهگری، دروغگویی، بندوبست، جنگ، سرکوب و کشتار ابایی نداشت. برای او علم، تخصص و عِرق ملی مفهومی بیگانه بود.
او تعبد دروغینِ عقبماندهترین لایههای اجتماعی را ـ ولو ساختگی ـ بر تخصص عالمان علم و محترمان و خوشنامان جامعه ترجیح میداد. با علم و عالمِ تربیتشده در دانشگاهها عناد میکرد. اقتصاد با برنامه و مبتنی بر دستاوردها را «مال خر» میدانست. عداوتی تاریخی با ملیون و روشنفکران داشت. مهم تعبدی بود که هر عنصر فاسد و رانتخوارِ نانبهنرخروزخورِ بیپرنسیپ در لوای آن میتوانست خود را به حکومت بچسباند.
برای او حکومت اسلامی و تداوم آن از «اوجب واجبات» بود. به قول خود «خدعه میکرد»، بر دروغ خود لباس تقیه میپوشاند و زیر این عنوان هر منکر ناشایستی را انجام میداد تا از بیضه شوم اسلامیِ فجیعی که او در آشیانهای به نام جمهوری اسلامی ایران نهاده بود، حراست کرده و آن را تکثیر نماید.
او بنیان حکومتی را گذاشت که در تداوم خود، لزوماً به حکومت امروز جمهوری اسلامی و به قتلعام دهها هزار جوان و نوجوان منجر گردید؛ قتلعامی که در شهریور شصتوهفت راه و رسم آن را بنیان نهاد، بدون کوچکترین پاسخگویی و اندوه.
شورای نگهبان، ولایت فقیه، «مرگ بر آمریکا»، شعار نابودی اسرائیل، حزبالله و در تداوم این دستهجات اراذل و اوباش، آتشبهاختیاران حکومتی، نیروهای نیابتی؛ همه و همه آشی درهمجوشی بود که او پخت. آشی که نتیجه آن جنگ خانمانسوز امروز است؛ جنگی که او با شعار محو اسرائیل و مرگ بر آمریکا پایهگذار آن بود و جانشین بدتر از او آن را تداوم داد.
در نهایت کشور را در جنگی چنین تلخ فرو افکند. خونابه را جای نفتی که قرار بود سفره مردم را رنگین سازد، بر سر سفره مردم نهاد. ملتی را گرفتار فقر و ناامیدی ساخت. نان و آسودگی را از کشور و مردم گرفت و سرزمینی را که او هیچ احساسی نسبت به آن نداشت، در چنین فلاکتی برد که امروز شاهد آنیم.
آنچه در این چهلواندی سال اخلاف او انجام دادند و کشور را به این روز انداختند، همه در راستای همان خواستههای خمینی بود که نیامده بر دهان دولت قانونی بختیار میکوبید.
دریغا، ما مردم نشئه انقلاب و بخش عظیم روشنفکران انقلابیِ عقبمانده و ایدئولوژیزده برای او هورا میکشیدیم و بخشی هنوز میکشند و به نام وطنپرستی از بیوطنترین حکومت امتی دفاع میکنند؛ حکومتی که هرگز در هیچ شرایطی حتی برای یک لحظه فکر و مهر وطن از ذهن متحجر او عبور نکرد.
مردی که با «هیچ»ش کشوری را در معرض هیچ قرار داد. آنچه که امروز میکشیم نتیجه همان کلمه لعنتی «هیچی» است که او گفت. ما نفهمیدیم و به هیچش گرفتیم.
امروز در آتش همان «هیچ» میسوزیم که در موقع ورود خمینی بهراحتی آن را گفت و به اجرا نهاد.
ابوالفضل محققی

میهن پرستی فرمایشی، آرمان مستوفی















