
به ظاهر نوشتی پیامی بلند
سطوری سخیف و پر از پند و بند
مَزن حرف بیجا دگر مجتبا
که هستی علمدارِ آلِ وبا
نگفتی چگونه تو رهبر شدی؟
حریفِ فقیهانِ انتر شدی؟
بنازم به ترکیبِ ژن های ناب
که گردون نگردد بدونِ حساب
چو ژن برتر از دانش آمد پدید
سخن از حکیمان نباید شنید
پدر بست دل را به بمب اتم
فرو کرد آن را به کوههای قم
تو سر را بگردان ز خطِ پدر
مکُن عمر ما را در این ره هدر
چو لنگان بدنبالِ رادان دوی
ز تیمور بدتر در اذهان شوی
اگر زنده ماندی ز دستِ قضا
پیامِ دگر را مخوان در خفا
سپس بند رخت و غزل را بخوان
که اینجا نباشی شبی در امان

ایران در آستانه فروپاشی؟ بهرام فرخی
















