هرکس آیندهٔ ایران را به گونهای میبیند و به شیوهٔ خود تفسیر و تحلیل میکند. امّا من، «از هر طرف که رفتم، جز حیرتم نیفزود». با این همه، دچار« وحشت » نشدهام. به هر حال، هر تغییری ــ بهویژه از نوع طغیانی و انقلابی آن ــ در هر جامعهای پیامدهایی خواهد داشت؛ پیامدهایی که برای برخی سودمند و برای بعضی دیگر زیانبار است.
امّا پیش از رسیدن به آن ایستگاه، اکنون اوضاعی در جریان است که میتوان آن را «فیلم کوتاهِ ایرانِ فردا» دانست.
کشتار جنایتکارانهٔ مردم ایران به دست عاملان حکومت اسلامی در تهران، سبب شد بسیاری از ایرانیان مخالف این حکومت در سراسر جهان، در حمایت از حرکتهای آزادیخواهانهٔ مردم ایران، در مقیاسی گسترده به خیابانها بیایند و با برگزاری تظاهرات، توجه افکار عمومی جهان را به جنایاتی که در ایران رخ داده است جلب کنند.
با توجه به گزارشها و فیلمهای منتشرشده از این تجمعات در نقاط مختلف جهان، تا آنجا که من دیده و بررسی کردهام، به نظر میرسد بخش عمده ی شرکتکنندگان در این تظاهرات را هواداران پادشاهی و بهویژه رضا پهلوی تشکیل میدهند.
بیتردید، این حقّ مسلم هر ایرانی است که از هر فرد، عقیده یا نظام سیاسی که میخواهد حمایت کند. این امتیاز ویژهای نیست؛ همانند اجازهٔ رانندگی که از سوی نهادی اعطا شود. نه؛ این یک حقّ طبیعی و مدنی است که هر ایرانی بتواند از فرد یا اندیشهٔ مورد نظر خود پشتیبانی کند و خواهان استقرار حکومتی متناسب با باور خویش باشد.
امّا همین حق، به همان اندازه برای دیگر ایرانیان نیز وجود دارد. یعنی هر ایرانی حق دارد با پادشاهی، و بهویژه با رضا پهلوی، موافق نباشد. چنین افرادی نه دشمن ایراناند و نه دشمن رضا پهلوی. ایشان نیز ــ چنانکه هر شهروندی حق دارد ــ میتوانند دربارهٔ آیندهٔ ایران دیدگاه یا نظری داشته باشند.
اگر روزی شرایطی پیش آید و رضا پهلوی به مقام پادشاهی برسد، بدیهی است که او پادشاه ایران خواهد بود؛ امّا این نیز حقیقتی است که همهٔ ایرانیان الزاماً با نظام پادشاهی او موافق نخواهند بود. بنابراین همانگونه که مخالفان او ناگزیر از تحمل حضور و قدرت او خواهند بود، او نیز مکلّف به پذیرش و تحمل مخالفان خود خواهد بود.
با این حال، نشانههایی که امروز دیده میشود چندان امیدبخش نیست؛ گویی که «این بهار، نمایندهٔ سالی نیکو نیست».
از پسِ جنایاتی که حکومت اسلامی ـ شیعی تهران در دیماه گذشته علیه ملّت واقعاً بیگناه و بیپناه ایران مرتکب شد، پادشاهیخواهان ـ از پیر و جوان ـ هر جا و هر زمان که فرصتی دست دهد، بیهیچ درنگی میدان را به عرصهٔ تاختوتاز زبانی بدل میکنند. گویی در این کار نه تنها دریغی ندارند، بلکه با سخاوتی شگفت در نثار توهین و اهانت به دیگران دست و دلباز نیز هستند.
گاه حتی دیده شده است که این رفتار از مرز کلام نیز فراتر رفته و به درگیریهای فیزیکی کشیده است؛ برخوردهایی که طبعاً، بر پایهٔ همان قاعدهٔ سادهٔ زندگی اجتماعی ــ «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن» ــ واکنش متقابل طرف مقابل را نیز در پی داشته است.
چنین فضایی بیگمان فاصلهای بسیار با فرهنگ مدارا و با آن همه ادعای آزادیخواهی دارد که پیوسته در بوق و کرنا دمیده میشود. این شیوه نه روش انسانهای آزادیباور، بلکه بیشتر یادآور خوی و خصلت رجّالگان و اراذل و اوباش است. زیرا انسانِ باورمند به آزادی تنها زمانی آزاد است که دیگران نیز، به همان اندازه که او خود را آزاد میپندارد، از حق آزادی برخوردار باشند.
در همین حال، وضعیت کنونی منطقه و حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران ــ که به کشته شدن شماری از سردمداران خونریز و ضدّبشر این حکومت انجامیده و هنوز نیز ادامه دارد ــ فارغ از خرابیها و ویرانیهایی که بر جای نهاده است، موجی از امید در میان طرفداران بازگشت نظام پادشاهی برانگیخته است. چنانکه میتوان گفت امید آنان به بازگشت رضا پهلوی و سقوط حکومت اسلامی دوچندان شده است.
کار به جایی رسیده است که بسیاری از آنان تقریباً ــ بلکه تحقیقا ــ باور کردهاند که فروپاشی حکومت اسلامی در آستانهٔ وقوع است و رضا پهلوی بهزودی به ایران بازخواهد گشت.
در چنین فضایی، برخی از «بریدگان» قدیمی نیز دوباره سر برآوردهاند؛ همان کسانی که پیش از بهمن ۱۳۵۷ به لحاظ اقدام علیه نظام سلطنتی و خاندان جلیل سلطنت زندانی سیاسی رژیم پهلوی بودند، اما بعدها ــ به برکت نصایح «دلسوزانه» و پر از شفقت ساواک ــ به خطای خویش پی بردند و با اظهار ندامت از گذشته، اعلام کردند که فریب «منحرفان» را خوردهاند: از تودهایها و چریکها گرفته تا مجاهدین و فداییان.
آنان پس از این «توبهٔ سیاسی»، با رشادتی مثالزدنی سوگند وفاداری به خاندان سلطنت و «انقلاب شاه و ملت» یاد کردند و در سایهٔ همان نظام، در دستگاههای دولتی و نشریات رسمی صاحب شغل و درآمد و امنیت و آسایش شدند.
اینک اما همانان، در سالهای پیری و در سنین پس از هفتادسالگی، دوباره دست به قلم و زبان گشودهاند و هرکس و هرچیزی را که با پادشاهی و رضا پهلوی همدل نباشد آماج حمله و هتاکی قرار میدهند؛ گویی هنوز نیز، همچون گذشته، تربیت سیاسیشان با همان قاعدهٔ کهنهٔ «نان را به نرخ روز خوردن» سازگار است. بیآنکه قصد تعمیم یا داوری نهایی دربارهٔ همهٔ پادشاهیخواهان در میان باشد، تنها برخوردی را که خود شخصاً شاهد آن بودهام یادآور میشوم.
در جمعی خانوادگی و نسبتاً صمیمی، مانند بسیاری از اینگونه گردهماییها، سخن به ایران و آیندهٔ ایران کشیده شد. هرکس نگرانیها و دیدگاههای خود را بیان میکرد. جوانترها بیشتر با شور و هیجان سخن میگفتند و آشکارا برانگیختهتر بودند.
در میان حاضران، مردی حدوداً هفتاد و چند ساله نیز حضور داشت که هنگام سخن گفتن، گاه از رضا پهلوی با عنوان «پسر شاه» یاد میکرد. به نظر من، در لحن او نه قصد تحقیر بود و نه نشانی از توهین؛ دستکم برداشت من چنین بود.
امّا ناگهان یکی از همان جوانان پرشور و شیفته، از جا برخاست و با لحنی پرخاشگرانه، در برابر همهٔ حاضران رو به آن مرد سالخورده فریاد زد:
«ببین! اگه تا حالا چیزی نگفتم، فقط حرمت سنّت رو نگه داشتم. یه بار دیگه بگی پسر شاه، همین بطری رو میکنم تو ...نت!»
خوشبختانه آن مرد سالخورده از آن سنخ آدمهایی بود که شأن و وقارشان بالاتر از آن است که در برابر چنین گستاخیای واکنش نشان دهند. سکوت کرد. شاید هم به این میاندیشید که حتی یک سیلی ساده از سوی آن جوان، میتوانست برای او حکم ویزای سفر به دیار باقی را داشته باشد.
دیگران به زحمت آن جوان را آرام کردند؛ البته با این توضیح که حق با او بوده است و آن «پیرمرد» به «پسر شاه» توهین کرده است. امّا بهتر است از این ماجرا چشم بپوشد!
سخن دوباره ادامه یافت، امّا آن صحنه در ذهن من باقی ماند.
پس از آن واقعه، بارها با خود اندیشیدهام که شاید در ایران فردا ــ آنگاه که به خواست خدا و به یاری ائمهٔ اطهار، پادشاهی پهلوی دوباره برقرار شد ــ لازم باشد قوانین بازی شطرنج نیز بازنگری و به طور کامل بازنویسی شود.
برای نمونه:
نخست آنکه، چون ذات اقدس همایونی از هرگونه مسئولیت و خطا مبرّا هستند، مهرهٔ شاه بر صفحهٔ شطرنج میتواند هرگونه که میل مبارکش اقتضا کند حرکت کند؛ بیهیچ محدودیتی در جهت یا تعداد خانهها.
دوم آنکه لمس شاه از سوی بازیکن مطلقاً ممنوع است. ذات مقدّس ملوکانه هر زمان که اراده فرمودند، شخصاً حرکت خواهند کرد.
سوم آنکه فدراسیون شطرنج موظف است مهرهٔ شاهنشاهی را به اینترنت فوقسریع متصل کرده و از طریق بلوتوت امکان حرکت ملوکانه را فراهم سازد، تا خدای ناکرده از تماس دست بازیکنان در امان باشد.
چهارم آنکه هیچکس حق ندارد تحت هیچ شرایطی به شاه «کیش» بدهد. مگرخدای نکرده مرغ و خروس است که کسی به او کیش بدهد؟
پنجم آنکه هیچ نیرویی، به هیچ وجه، مجاز به «مات کردن» شاه نیست؛ مگر آنکه خود ذات همایونی به دلایلی دچار حالت حیرت شده ومات و مبهوت مثلا جمال ِ کسی شده باشند. که آن نیز البته از اختیارات ملوکانه است.
البته اینها تنها از باب نمونه ومستوره آورده شد. بیتردید فدراسیون شطرنج با استخدام متخصصان فن از کشورهای دوست و برادرِ پادشاهی، آییننامهٔ کامل را تدوین کرده و به آگاهی ملّت شریف ایران خواهد رساند.
امروز شاید این سخنان طنزآمیز به نظر برسد؛ امّا زمان که بگذرد، روشن خواهد شد.
و در پایان، تنها آرزویی را تکرار میکنم که چهلوهشت سال است در دل بسیاری از ایرانیان به رؤیا بدل شده است:
آن روز که حکومت جنایتکار اسلامی ـ شیعی تهران راهی آشغالدانی تاریخ شود و مردم ایران بتوانند حکومتی برپا کنند شایستهٔ باورها و اندیشههای آزادی، برای تکتک ایرانیان، با استقلالی درخور یک ملّت مستقل.
تا هست، ایران و ایرانی سرافراز باد.
سرنگون باد رژیم اسلامی ـ شیعی تهران.

















