آنتونیو گرامشی فیلسوف ایتالیایی در تاریک خانهی زندانهای فاشیسم، اندیشهای را صورتبندی کرد که امروز چون آینهای زلال، واقعیتِ جهان و ایران را پیش چشم ما روشن میسازد. او جوهرهی «بحران» را در شکاف میان دو دوران میدید، زمانی که «نظم کهن در حال احتضار است و نظم نو هنوز توان زاده شدن ندارد.» در این فاصله یا «دوران فترت» که میان مرگِ قدیم و تولدِ جدید فاصله افتاده است، جامعه با انواع «پدیدههای بیمارگونه» و متنوع روبرو میشود. از نگاه گرامشی، این وضعیت تنها یک گذار ساده نیست، بلکه بنبستی ساختاری است؛ جایی که نظم فرسوده کارکردش را از دست داده اما همچنان با صُلبیت و جان سختی بر جای مانده، و نظم نوین هنوز نطفه نبسته است. نتیجهی این تعلیق تاریخی، فرو رفتن جامعه در غرقابِ بیثباتی و رفتارهای نابهنجار است گرامشی توضیح میدهد که وقتی طبقه حاکم «هژمونی» (رضایت و رهبری ایدئولوژیک) خود را از دست میدهد، فقط با «سلطه» (domination) یعنی زور و اجبار باقی میماند. نظم قدیم «در حال مرگ» است، اما هنوز کاملاً مرده نیست و با صُلبیت (rigidity) و مقاومت، سعی در حفظ موقعیت خود دارد. این «جانسختی» دقیقاً همان چیزی است که دوره فترت را طولانی و دردناک میکند.
انسان معاصر در پهنه جهانی، امروز در مقام ناظری ایستاده است که فرسایش نظمی دیرپا را به تماشا نشسته، نظمی که در آن قواعد بینالمللی نه تنها بر روال سابق نیستند، بلکه در چرخشی متناقض، از طریق مکانیسمهایی چون «حق وتو»، آشکارا علیه همان فلسفه وجودی و بنیانهایی عمل میکنند که برای صیانت از آنها تأسیس شده بودند. با این حال، برای بسیاری از جوامع، این افول هنجاری هنوز در سطح یک مشاهده باقی مانده است، اما وضعیت انسان ایرانی از این حیث استثنایی و بهمراتب تراژیکتر است؛ او با دو پدیده بیمارگونه و متقاطع بهطور همزمان دستوپنجه نرم میکند. ایرانی تنها ناظرِ جهانی نیست که قواعدش بیاثر شده، بلکه همزمان در ساحت ملی نیز با ساختاری مواجه است که در خلأِ فشارهای هنجارمندِ بینالمللی، به بقای صُلب خود ادامه میدهد. در واقع، انسان ایرانی برخلاف ناظر جهانی، در کانونِ تلاقی دو بحران «زیست» میکند، یکی فرسایش نظم جهانی و دیگری «وضعیت تعادل ناپایدار» داخلی، بنبستی که در آن ازکارافتادن مکانیسمهای حقوقی جهان، به کاتالیزوری برای طولانیتر شدنِ تعلیق ملی و انسداد گذار از نظمی فرسوده به نظمی کارآمد و مشروع در ایران بدل شده است.
از همینجا، پرسشی بنیادین سر برمیآورد که روح و روانِ انسان دغدغهمند را میخراشد، یعنی در شرایطی که هم نظم جهانی در حال فرسایش است و هم نظم ملی در تعلیق، چگونه میتوان نسبت خود را با «ایران» تعریف کرد؟ چگونه میتوان وطندوست ماند، بیآنکه با ساختاری که محل تردید و بیاعتمادی است، یکی انگاشته شد؟
این نوشتار، تلاشی است برای صورتبندی همین وضعیت دوگانه، کوششی برای یافتن پاسخی به امکان «زیستن مسئولانه» در میانه این تعلیق تاریخی و جستجوی مسیری که در آن، معنای وطن از معنای ساختار جدا شده و زندگی در میانه پدیدههای بیمارگونه، همچنان واجد کرامت بماند.
1- نظام بینالملل- از قاعده تا استثنا
نظام بینالملل مدرن بر دو ستون بنیادین استوار گشت که هر یک در زمان خود، چرخشی انقلابی در ساحت قدرت محسوب میشدند. صلح وستفالیا در سال ۱۶۴۸، پس از سه دهه جنگهای ویرانگر، سرانجام اصل «حاکمیت دولتها» و «عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر» را تثبیت کرد. این پیمان، سنگبنای مفهوم حاکمیت ملی (Sovereignty) و موجدِ صورتبندی سیستم «دولت- ملت» در روابط بینالملل گردید؛ نظمی که امروزه از آن با عنوان «نظم وستفالیایی» یاد میشود. این پارادایم نوین، دولت را به بازیگر انحصاری و بیبدیل در عرصهی جهانی بدل ساخت و آگاهانه از تمرکز قدرت در نهادهای فراملی یا مذهبی جلوگیری نمود تا بدینسان، مرزهای جغرافیایی به مرزهایِ قطعیِ صلاحیت حقوقی تبدیل شوند. سپس در سال ۱۹۴۵، پس از دو جنگ جهانی مهیب، نظام منشور ملل متحد با هدف محدودسازی جنگ شکل گرفت. اصل محوری این نظم، منع توسل به زور بود که در ماده ۲(۴) منشور آمده است. دیوان بینالمللی دادگستری در پرونده نیکاراگوئه در سال ۱۹۸۶ این اصل را نه فقط یک تعهد قراردادی، بلکه بخشی از حقوق عرفی بینالملل و حتی قاعدهای آمره (Jus Cogens) دانست که هیچ توافق یا خلأ قانونی، تابِ ایستادگی در برابر آن را ندارد.
این نظم فقط دو استثنا داشت: اقدام تحت مجوز شورای امنیت و دفاع مشروع در برابر حمله مسلحانه. اما همین نظام از ابتدا یک تناقض ساختاری در خود داشت. تمرکز قدرت در شورای امنیت و حق وتوی پنج عضو دائمی، اگرچه در کوتاهمدت با تضمین همکاری قدرتهای بزرگ ثبات نسبی ایجاد کرد، اما در بلندمدت زمینهساز فلج ساختاری شد. شورای امنیت که قلب نظام امنیت جمعی بود، به عرصهای تبدیل شد که یک عضو دائم میتواند با تکیه بر وتو، اراده جمعی را به گروگان بگیرد. این تناقض سالها پنهان ماند، اما اکنون به صورتی آشکار خود را نشان داده است.
1/1- بحرانهای اخیر- وقتی هنجارها فرو میریزند
دو دهه اخیر، با سلسلهای از بحرانهای بینالمللی همراه بوده است که بهتدریج شکافهای ساختاری نظم جهانی را آشکار کردهاند. در حمله 2003 به کشور عراق، ایالات متحده و متحدانش، بدون کسب مجوز صریح از شورای امنیت، به اقدام نظامی گسترده دست زدند، رخدادی که نشان داد حتی بنیانگذاران نظم موجود نیز، در بزنگاههای راهبردی، میتوانند از چارچوبهای حقوقی آن عبور کنند. پیشتر، در جریان جنگ کوزوو، مداخله نظامی ناتو بدون مجوز شورای امنیت، با توجیهات انساندوستانه صورت گرفت و بدینترتیب، نوعی دوگانگی میان مشروعیت اخلاقی و مشروعیت حقوقی در عمل تثبیت شد.
این روند در دهههای بعد، نهتنها اصلاح نشد، بلکه در مواردی تشدید گردید. در بحران جنگ شهری در سوریه، شورای امنیت بهواسطه وتوهای مکرر، عملاً به نهادی ناتوان در مواجهه با یکی از پیچیدهترین بحرانهای انسانی معاصر بدل شد. این وضعیت، در جنگ 2022 یا تجاوز روسیه به اوکراین به اوج خود رسید، جایی که یک عضو دائم شورای امنیت، با نقض صریح ماده ۲(۴) منشور، به کشور همسایه حمله کرد و همان سازوکار وتو، امکان هرگونه پاسخ مؤثر نهادی را مسدود ساخت.
در امتداد همین الگو، در مناقشه ایران- اسرائیل که از سال ۲۰۲۴ تشدید شد، اینبار نه روسیه، بلکه ایالات متحده و برخی متحدانش، عملاً مانع از اقدام مؤثر شورای امنیت شدند. بدینترتیب، آنچه در این موارد تکرار میشود، نه صرفاً نقضهای موردی، بلکه نوعی اختلال ساختاری در کارکرد نهادهایی است که قرار بود ضامن حفظ نظم باشند؛ نظمی که اکنون، بیش از آنکه بر قواعد استوار باشد، در معرض موازنهای ناپایدار میان قدرتهای بزرگ قرار گرفته است.
حملات به بخش کنسولی ایران در دمشق که نقض آشکار کنوانسیونهای وین بود، حملات گسترده به تأسیسات هستهای، و ترور دانشمندان هستهای، همگی در شرایطی رخ داد که شورای امنیت حتی یک قطعنامه محکومکننده نتوانست صادر کند. ایالات متحده با استناد به دکترینهای دفاع پیشگیرانه و دفاع مشروع جمعی، ماده ۵۱ منشور را چنان موسع تفسیر کرد که از محتوای خود تهی شد. حقوق بشردوستانه با حملات به تأسیسات هستهای، بیمارستانها و زیرساختهای غیرنظامی به شدت نقض شد، اما هیچ مرجع بینالمللی نتوانست جلوی آن را بگیرد. این دو بحران نشان دادند که نظام بینالملل دیگر آن نظامی نیست که در سال ۱۹۴۵ طراحی شد.
2/1 - از قاعده محوری به استثناء محوری
آنچه در این بحرانها آشکار میشود، صرفاً نقض قواعد یا بیثباتی گذرا نیست. تغییر ماهیت خود نظام بینالملل است. ما شاهد گذار از یک نظم قاعدهمحور به یک نظم استثناء محور هستیم. در این نظم جدید، قواعد حذف نمیشوند و هیچکس رسماً منشور ملل متحد را لغو نکرده است، اما قواعد بهصورت گزینشی و ابزاری توسط قدرتهای بزرگ به کار گرفته میشوند. مشروعیت دیگر تابع پایبندی به هنجارهای جهانشمول نیست، بلکه تابع قدرت و توانایی تحمیل استثنا است. نهادهای بینالمللی همچنان پابرجا هستند و جلساتشان برگزار میشود، اما هنجارهایی که قرار بود این نهادها از آنها محافظت کنند، به طور سیستماتیک نقض میشوند بدون آنکه پاسخ مؤثری در پی داشته باشد.
حق وتو در زمان تأسیس خود، تجسم نهادی این ایده بود که صلح جهانی تنها از طریق مهار رقابت قدرتهای بزرگ در درون یک چارچوب مشترک ممکن است. اما این سازوکار از آغاز حامل تناقضی درونی بود یعنی همان ابزاری که قرار بود قدرت را در چارچوب قاعده مهار کند، بهتدریج به ابزاری برای تعلیق قاعده به نفع قدرت بدل شد. آنچه امروز مشاهده میشود، نه فروپاشی کامل این نظم، و نه تحقق یک نظم جایگزین منسجم، بلکه فرسایش تدریجی همان تعادل اولیه است. در این فرآیند، قدرتهایی که قرار بود ضامن قواعد باشند، خود به عامل تعلیق آنها تبدیل شدهاند و بدینترتیب، نظمی قاعده محور بهتدریج جای خود را به نظمی استثناء محور داده است؛ نظمی که در آن قواعد همچنان پابرجا هستند، اما اجرای آنها تابع موازنه قدرت شده است. با این حال، این دگرگونی هنوز به یک سنتز تثبیتشده منتهی نشده است. آنچه در برابر ما قرار دارد، وضعیتی بینابینی است، دورانی که در آن، نظم قدیم در حال زوال است و نظم جدید هنوز صورتبندی نهادی نیافته است.
جهان وارد وضعیت بینابینی یا دوران فترت شده است. نهادهای قدیم هنوز باقیاند اما هنجارهایشان فرسوده است. نظم جدید هنوز زاده نشده اما تولدش، به شکلی نامعلوم، اجتنابناپذیر مینماید. این وضعیت نه یک بحران گذرا است که با چند اصلاح رفع شود، و نه یک تغییر ساده در قدرتهای برتر. بلکه یک تحول ساختاری است که کل معماری روابط بینالملل را تحت تأثیر قرار داده است. در این وضعیت بینابینی یا دوران فترت، پدیدههای بیمارگونهای که گرامشی از آنها سخن میگفت، به صورت جنگهای تجاوزکارانه، نقض سیستماتیک حقوق بشر، و فلج نهادهای بینالمللی خود را نشان میدهند.
2- ایران انسداد راهبردی در ساختار قدرت
اگر نظام بینالملل در سطح کلان وارد وضعیت بینابینی یا دوران فترت شده است، وضعیت داخلی ایران را میتوان نسخه فشرده و تشدید شده همین وضعیت دانست. آنچه در سطح جهانی به صورت پراکنده و کند رخ میدهد، در ایران با فشردگی، سرعت و شدت بیشتری قابل مشاهده است. ایران مانند میکروکازمی از بحران جهانی عمل میکند، جایی که فروپاشی هنجارها و بقای نهادها به شکل متمرکزتری بروز یافته است. حکومت ایران در وضعیت خاصی قرار دارد که میتوان آن را انسداد چندلایه نامید. این انسداد در چهار جهت خود را نشان میدهد و هر راهی را که به نظر میرسد مسدود کرده است.
نخست، امکان آشتی پایدار با غرب وجود ندارد. اعتماد تاریخی از بین رفته، منافع گروههای ذینفع در تنش مدیریتشده گره خورده، تجربه برجام زخمی التیامنیافته بر جای گذاشته، و هرگونه تعامل با غرب با اتهام ضعف یا نایرویی روبهرو میشود.
دوم، امکان اتکای واقعی به شرق نیز وجود ندارد. چین و روسیه در لحظات حساس، منافع خود را بر منافع ایران ترجیح میدهند. پیمان شانگهای و بریکس هرچند فضایی برای کاهش انزوا فراهم میکنند، اما تعهدات امنیتی آنها محدود است و هیچیک حاضر نیست برای ایران هزینه جدی بپردازد.
سوم، یک راهبرد منسجم داخلی وجود ندارد. تصمیمگیری در ساختار قدرت گرفتار چندگانگی نهادی، واگرایی گفتمانها، و نبود یک مرجع واحد راهبردی است.
چهارم، توان اصلاح ساختاری نیز وجود ندارد، زیرا ساختارهای قدرت چنان با منافع گروههای خاص گره خورده که هرگونه اصلاح ساختاری با مقاومت شدید روبهرو میشود.
این انسداد را میتوان در نوسان سیاست خارجی میان مذاکره و تقابل، همزمانی گفتوگوهای غیرمستقیم با آمریکا با تشدید لفاظیهای ضدآمریکایی، و ناتوانی در اتخاذ موضع واحد در قبال بحرانهای منطقهای مشاهده کرد. این حکومت، به تعبیر گرامشی، قدیمی است که در حال مرگ است، اما هنوز نمرده است. هنوز بر ساختارهای قدرت، بر منابع، بر رسانهها، و بر بخشی از جامعه تسلط دارد. مرگ آن نه سریع خواهد بود و نه آسان. این حکومت نه توان تحول واقعی دارد و نه اراده آن را، اما هنوز توان بقا دارد. این وضعیت نوعی تعادل ناپایدار ایجاد کرده که نه به ثبات منجر میشود و نه به تغییر قاطع.
1/2- بحران عاملیت جامعه
در سوی دیگر، جامعه ایران نیز در همین وضعیت بینابینی یا دوران فترت قرار دارد. مردم ایران، آن نیروی عظیم اجتماعی که در مقاطع تاریخی توانسته است معادلات را تغییر دهد، امروز در چهار سطح دچار بحران شده است.
نخست، نمیتوانند به حکومت اعتماد کنند. تجربههای تلخ از سرکوب تا ناکارآمدی اقتصادی اعتماد را به شدت کاهش داده است.
دوم، نمیتوانند از میدان خارج شوند. هزینههای کنارهگیری از بیکاری و تورم تا محدودیتهای اجتماعی روزانه بر زندگی مردم سنگینی میکند. مردم نمیتوانند خود را از معادلات قدرت کنار بکشند، زیرا این معادلات زندگی روزمره آنها را تعیین میکند.
سوم، نمیتوانند متحد شوند. جامعه به قطعات کوچک و گاه متخاصم تقسیم شده است. شکافهای نسلی، جنسیتی، قومی، طبقاتی و سیاسی عمیقتر از آن هستند که اجماعی فراگیر شکل دهند.
چهارم، روایت مشترکی از آینده ندارند. انقلاب و اصلاحات هر دو به بنبست رسیدهاند و هیچ پروژه جمعی الهامبخشی به جز زمزمه های انقلاب ملی ، جایگزین آنها نشده است.
این بحران را میتوان در اعتراضات مقطعی و پراکنده مشاهده کرد که هرچند نشاندهنده نارضایتی عمیق است، اما به جنبشهای پایدار و سازمانیافته تبدیل نمیشود. افزایش مهاجرت نخبگان علمی و حرفهای نیز به سطح بیسابقهای رسیده است. این وضعیت را میتوان شکاف میان آگاهی اجتماعی و توان کنش جمعی نامید. مردم میدانند چه نمیخواهند، اما هنوز نمیدانند چه میخواهند و چگونه به آن برسند. این فقدان روایت مشترک از آینده، مهمترین بحران جامعه ایرانی است. وقتی جامعهای نداند به کجا میخواهد برود، هر راهی بیمعنا و هر تلاشی بیهوده مینماید.
3- تعادل ناپایدار- بن بست فرسایشی میان دولت و جامعه
نکته کلیدی و شاید غمانگیز این است که هر دو سوی معادله، حکومت و مردم، در وضعیت بینابینی یا دوران فترت هستند. هر دو قدیم را از دست دادهاند و جدید را نیافتهاند. اما این اشتراک در سرگردانی، به همدلی و همافزایی منجر نشده است. برعکس، به تقابلی فرسایشی تبدیل شده است که هر دو طرف را تحلیل میبرد. حکومت از مردم میترسد، از توان آنها برای تغییر معادلات. مردم از حکومت میترسند، از توان آن برای سرکوب و محدودسازی. این ترس متقابل، فضایی آفریده که در آن نه گفتوگو ممکن است، نه اعتماد، و نه پروژه جمعی. این وضعیت را میتوان تعادل ناپایدار مبتنی بر فرسایش متقابل نامید.
در این سیستم، هیچیک از طرفین نه از ظرفیت تحقق پیروزی قاطع برخوردار است و نه توان تثبیت و تداوم وضع موجود را دارد. نتیجه روندی آرام اما پیوسته به سوی تحلیل رفتن منابع، مشروعیت، و امید است. این فرسایش متقابل خطرناکترین جنبه وضعیت بینابینی یا دوران فترت ایرانی است، زیرا نه به تغییر منجر میشود و نه به ثبات. فقط به تضعیف مداوم هر دو طرف. حکومت هر روز مشروعیت بیشتری از دست میدهد و جامعه هر روز امید بیشتری را از دست میدهد. این فرآیند میتواند سالها ادامه یابد، بیآنکه به نقطه پایان برسد، و همین تعلیق ممتد، آن را به یکی از ویرانگرترین اشکال بحران تبدیل میکند. در وضعیت بینابینی، مسئله اصلی دیگر «تغییر یا بقا» نیست، بلکه «چگونگی حفظ ایران در دل این تعلیق» است.
اگر این وضعیت نه به تغییر میانجامد و نه به تثبیت، آنگاه مسئله اصلی دیگر صرفاً تحلیل این بنبست نیست، بلکه تعیین نسبت با آن است. در شرایطی که ساختار قدرت در بازتولید خود ناتوان است و جامعه نیز از صورتبندی یک بدیل منسجم بازمانده، پرسش بنیادین به سطحی عمیقتر منتقل میشود: چگونه باید در چنین تعلیقی زیست؟ این پرسش، از حوزه تحلیل صرف سیاسی فراتر میرود و به مسئلهای اخلاقی- عملی بدل میشود. در این نقطه، نسبت انسان ایرانی با «وطن» به کانون توجه بازمیگردد؛ زیرا آنچه در این تعادل فرسایشی در معرض تهدید قرار میگیرد، نه فقط یک نظام سیاسی، بلکه پیوندهای اجتماعی، سرمایههای انسانی، و خودِ امکان آینده مشترک است. از همینجا، پرسش از امکان «وطندوستی در غیاب همدلی با حکومت» مطرح میشود.
4- زیستن در فترت ناپایدار- منطق میانبودگی و حفظ ایران
بزرگترین خطای تحلیلی در مواجهه با وضعیت کنونی ایران، تلاش برای نامگذاری آن با مفاهیم آشناست: «آستانه فروپاشی» یا «ثبات پایدار». هر دو، بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، ذهن را آرام میکنند. مسئله اما این است که ایران نه در آستانه یک پایان قطعی ایستاده و نه در مسیر یک تثبیت قابل اتکا حرکت میکند؛ بلکه در وضعیتی قرار دارد که تنها میتوان آن را «دوران فترت ناپایدار» نامید. در سطح تحلیلی دقیقتر، نوعی میانبودگی که در آن، نیروهای متعارض بدون غلبه نهایی، یکدیگر را فرسوده میکنند.
در چنین وضعیتی، تشخیص درست موقعیت، خود یک کنش راهبردی است. تا زمانی که ماهیت این میانبودگی فهم نشود، ذهن میان دو قطب ناپایدار در نوسان خواهد ماند: از یکسو امیدهای واهی، تصویر فروپاشی قریبالوقوع، انتظار مداخله نجاتبخش یا بازگشت به گذشته، و از سوی دیگر، ناامیدیِ سیاه و فلجکننده. هر دو، محصول بدفهمی وضعیتاند. فهم واقعیت، نه به معنای پذیرش آن، بلکه به معنای رهایی از این دوگانه کاذب است.
از اینرو، هر راهبردی که بر فرض «پیروزی قاطع» یا «بازگشت کامل» بنا شود، با منطق این وضعیت سازگار نیست و در عمل به بنبست میرسد. در شرایطی که هیچ نیرویی توان حذف کامل دیگری را ندارد و هزینه هر جهش ناگهانی میتواند به فروپاشی سرمایههای اجتماعی منجر شود، راهبرد معقول، نه شتاب در تعیین تکلیف نهایی، بلکه مدیریت این وضعیت میانبود است: کاهش هزینهها، جلوگیری از تخریبهای غیرقابل بازگشت، و حفظ آنچه امکان آینده را زنده نگه میدارد.
در همین چارچوب، یکی از مهمترین بازتعریفها، تفکیک تحلیلی میان «کشور» و «حکومت» است. در وضعیت میانبودگی، خلط این دو نهتنها یک خطای مفهومی، بلکه یک خطای راهبردی است. کشور بهمثابه یک کلیت تاریخی-اجتماعی، حامل سرمایههای انسانی، فرهنگی و نهادی است که تداوم آن مستقل از صورتبندیهای موقت قدرت معنا پیدا میکند، در حالیکه حکومت، یکی از اشکال سازمانیابی قدرت در یک مقطع تاریخی است که میتواند دچار بحران، انسداد یا فرسایش شود. بر این اساس، وفاداری به کشور نه به معنای همسویی با حکومت است و نه صرفِ تقابل با آن، بلکه در حفظ و بازتولید سرمایههای انسانی و اجتماعی تعریف میشود؛ همان زیرساختی که امکان هر تحول آینده را فراهم میکند. این تفکیک، بههیچوجه به معنای تعلیق نقد یا رفع مسئولیت از کارگزاران قدرت نیست؛ بلکه دقیقاً امکان میدهد صیانت از جامعه و مطالبه پاسخگویی از قدرت، بهطور همزمان پیش برده شود.
از اینجا پرسش کلیدی بهصورت دقیقتر طرح میشود: در شرایط میانبودگی، وفاداری به کشور یعنی چه و کنش عقلانی در این شرایط چیست؟ پاسخ، نه در سطح شعار، بلکه در سطح انتخابهای عملی نهفته است. در شرایطی که مسیرهای رسمی کنش سیاسی محدود یا کماعتماد شدهاند، کنش عقلانی به معنای تمرکز بر حوزههایی است که همچنان امکان اثرگذاری واقعی دارند : حفظ سرمایه انسانی از طریق جلوگیری از مهاجرتهای فرسایشی و بیبازگشت؛ صیانت از حداقلهای اعتماد اجتماعی در برابر فروریختن کامل سرمایه اجتماعی؛ تداوم شبکههای حرفهای، علمی و مدنی که میتوانند در لحظه گذار، زیرساخت بازسازی باشند؛ و پرهیز از کنشهایی که اگرچه ممکن است در کوتاهمدت رادیکال و جذاب به نظر برسند، اما در بلندمدت هزینههای جبرانناپذیر بر جامعه تحمیل میکنند. این سطح از کنش، در نگاه نخست ممکن است حداقلی یا حتی محافظهکارانه به نظر برسد، اما در واقع تنها سطحی است که با منطق این وضعیت سازگار است. در شرایطی که «تصرف سریع قدرت» ناممکن یا بسیار پرهزینه است، آنچه تعیینکننده میشود، نه سرعت تغییر، بلکه کیفیت آن در لحظه امکان است. و این کیفیت، مستقیماً به میزان سرمایههای حفظشده در دوران فترت وابسته است.
۱/4- آگاهی بهمثابه آرامش
در وضعیتهایی از جنس فترت ناپایدار، یکی از بزرگترین منابع بیثباتی نه خود واقعیت، بلکه برداشت نادرست از آن است. جامعهای که وضعیت خود را یا «در آستانه فروپاشی» میبیند یا «در مسیر تثبیت»، ناگزیر دچار نوسانهای شدید روانی و تحلیلی میشود؛ نوسان میان امیدهای افراطی و ناامیدیهای فلجکننده. در چنین شرایطی، آگاهی دقیق از ماهیت وضعیت، یعنی پذیرش اینکه در یک تعادل ناپایدار و میانبودگی فرسایشی قرار داریم، خود به یک منبع ثبات تبدیل میشود. این آگاهی، بیش از آنکه پاسخی قطعی به آینده بدهد، افق انتظار را تنظیم میکند. وقتی کنشگر بداند که نه جهش ناگهانی محتمل است و نه بازگشت ساده، میتواند از واکنشهای شتابزده فاصله بگیرد و به انتخابهای سنجیدهتر روی آورد. به بیان دیگر، آگاهی، جایگزین قطعیت نمیشود، اما جایگزین توهم میشود. از این منظر، آرامش نه به معنای رضایت از وضع موجود، بلکه محصول فهم آن است. دیدن واقعیت، بدون اغراق و بدون انکار، امکان میدهد که فرد و جامعه، بهجای مصرف شدن در نوسانهای هیجانی، ظرفیت خود را برای کنشهای معنادار و پایدار حفظ کنند. در یک کلام، آگاهی در دوران فترت، شرط اولیه هر نوع عقلانیت عملی است.
۲/4- معنا در دل بحران
اما آگاهی، اگرچه شرط لازم است، کافی نیست. در شرایطی که بسیاری از متغیرهای کلان از کنترل فردی و حتی جمعی خارجاند، مسئلهای عمیقتر مطرح میشود: چگونه میتوان در دل یک وضعیت فرسایشی، استمرار یافت بدون آنکه دچار فرسودگی کامل شد؟ پاسخ این پرسش را باید در سطح «معنا» جستوجو کرد.
ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستجوی معنا» نشان میدهد که انسان حتی در محدودترین و سختترین شرایط نیز از آزادی انتخاب نحوه مواجهه برخوردار است. آنچه انسان را از پا درمیآورد، صرفاً رنج نیست، بلکه بیمعنایی رنج است. هنگامی که رنج در افقی بیمعنا تجربه شود، به فرسایش کامل میانجامد؛ اما اگر در یک چارچوب معنایی قرار گیرد، میتواند به عاملی برای تداوم، مقاومت و حتی بازسازی درونی بدل شود. به بیان ویکتور فرانکل: «رنج هنگامی که معنایی پیدا کند دیگر آزاری نمی رساند».
در نسبت با وضعیت کنونی، این بدان معناست که زیستن در فترت ناپایدار، اگر صرفاً بهعنوان یک بنبست یا تعلیق بیپایان دیده شود، بهتدریج به فرسودگی اجتماعی و روانی خواهد انجامید. اما اگر همین وضعیت بهمثابه مرحلهای از یک فرایند پیچیدهتر فهم شود، مرحلهای که در آن، حفظ امکان آینده خود یک کنش معنادار است، آنگاه حتی در دل محدودیتها نیز میتوان نوعی پایداری فعال را بازسازی کرد. به این معنا، «معنا» نه یک امر انتزاعی، بلکه یک ابزار بقا در شرایط میانبودگی است: عاملی که اجازه میدهد جامعه، حتی در فقدان افقهای روشن کوتاهمدت، از درون تهی نشود و ظرفیت خود را برای لحظه تغییر حفظ کند.
فهم اینکه جامعه در یک دوره فترت ناپایدار به سر میبرد، میتواند از شدت نوسانهای روانی و تحلیلی بکاهد. این آگاهی، انتظارات را تنظیم میکند و امکان میدهد کنشگران به جای واکنشهای هیجانی، به انتخابهای سنجیدهتر روی آورند. دیدن واقعیت، بدون اغراق و بدون انکار، نخستین گام برای زیستن مسئولانه در چنین وضعیتی است.
3/4 - حفظ امکان آینده
اگر کل این بحث را در یک گزاره فشرده کنیم، میتوان گفت: ایران امروز در تعادل ناپایدارِ یک فترت فرسایشی قرار دارد؛ و در چنین وضعیتی، عقلانیترین شکل کنش، نه تلاش برای تعیین فوری سرنوشت، بلکه حفظ امکان یک بازآرایی نهادی در آینده است. به بیان دیگر، مسئله اصلی این نیست که «چه زمانی تغییر رخ میدهد»، بلکه این است که وقتی امکان تغییر فراهم شد، چه چیزی از جامعه باقی مانده است.
در این معنا، زیستن در میانبودگی نه به معنای انفعال، بلکه به معنای انتخابی آگاهانه برای «حفظ امکان آینده» است: ایستادن در میانه، نه از سر تردید، بلکه از سر فهم پیچیدگی وضعیت، و عمل کردن، نه برای پیروزیهای فوری، بلکه برای آن لحظهای که امکان یک سنتز نهادی پایدار فراهم میشود.
5- وفاداری به وطن
آنچه در بخش پیشین بهعنوان «کنش عقلانی در وضعیت میانبودگی» صورتبندی شد، در اینجا میتوان آن را در قالبی هنجاری و اجتماعی، بهعنوان نوعی «وفاداری به وطن» بازتعریف کرد.
در شرایطی که هم ساختار قدرت دچار انسداد است و هم امکان گذار روشن نیست، وفاداری به وطن دیگر نمیتواند بهسادگی با وفاداری به حکومت یکی انگاشته شود. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این است: آیا میتوان وطندوست بود بدون آنکه با حکومت همراه شد؟ آیا میتوان به ایران عشق ورزید، به مردمش خدمت کرد، برای آیندهاش برنامه ریخت، بدون آنکه حکومت را تأیید کرد یا ابزار دست آن شد؟ پاسخ مثبت است، اما با یک صورتبندی مشخص و مبتنی بر تفکیکهای مفهومی روشن. پیش از هر چیز، باید میان دو مفهوم به شدت متفاوت تفکیک کنیم. مفهوم کشور، وطن، ایران، یک واقعیت تاریخی، فرهنگی، اجتماعی است. سرزمینی با تاریخ چندینهزارساله، فرهنگی غنی، مردمی با تنوع قومی و زبانی، و ظرفیتهای بیپایان انسانی و جغرافیایی. کشور فارغ از هر گرایش سییاسی متعلق به همه ایرانیان است.
حکومت یا نظام سیاسی مستقر، یک ساختار قدرت موقتی است که در برههای از تاریخ بر این سرزمین حاکم شده و اکنون در بحران ارگانیک گرفتار است. حکومت نماینده کشور نیست، مالک کشور نیست، و نمیتواند وفاداری به کشور را به انحصار خود درآورد. وطندوستی، تعهد به اولی است، نه التزام به دومی. این تفکیک نه یک توجیه فکری، بلکه یک ضرورت عملی برای کنش در شرایط بحران است. کسی که میخواهد در شرایط بحرانی به کشورش کمک کند، اما نمیخواهد ابزار دست حکومتی شود که به آن اعتماد ندارد، باید بتواند این دو را از هم جدا کند. این تفکیک نه خیانت به وطن است و نه خیانت به مردم، بلکه بالاترین شکل وفاداری به هر دو است.
اما اگر وطندوستی را از سطح یک احساس یا موضعگیری کلی فراتر ببریم، این پرسش ناگزیر مطرح میشود که این تعهد چگونه میتواند به کنش تبدیل شود. در شرایطی که ساختارهای رسمی یا ناکارآمدند یا محل بیاعتمادی، وطندوستی نمیتواند صرفاً در سطح شعار یا تعلق ذهنی باقی بماند، بلکه باید در قالب الگوهای مشخص عمل اجتماعی صورتبندی شود. به بیان دیگر، اگر امکان کنش از مسیرهای متعارف قدرت محدود یا مسدود شده باشد، این تعهد باید در عرصههایی بازتعریف شود که همچنان در دسترس جامعه باقی ماندهاند. از همینرو، وطندوستی در وضعیت بینابینی، نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه مجموعهای از کنشهای ممکن در سطوح مختلف است. این کنشها را میتوان در سه عرصه اصلی، فردی، اجتماعی و فرهنگی، بازشناسی و صورتبندی کرد.
1/5 - کنشهای کوچک، آیندهساز
در غیاب یک مسیر روشن برای تغییر ساختاری، کنشهای پراکنده و خرد، اهمیت تازهای مییابند و میتوانند بهتدریج زیرساختهای تحول آینده را شکل دهند. در این چارچوب، کنش نه به معنای اقدامات بزرگ، بلکه به معنای رفتارهای کوچک، مستمر و مسئولانه است:
نخست، در سطح فردی با بازسازی ظرفیت انسانی. در شرایطی که ساختارهای جمعی کارایی خود را از دست دادهاند، کنش فردی اهمیتی مضاعف مییابد. آموزش و دانش اندوزی در جهانی که دانایی قدرت است، هر ایرانی تحصیلکرده، هر پژوهشگر، هر متخصص، سرمایه ملی است. رشد علمی، حتی در شرایط تحریم، یک کنش وطندوستانه است. تعهد حرفهای یعنی هرکس در جایگاه خود، معلم، پزشک، مهندس، کارگر، هنرمند، میتواند با تعهد به کار خود، بخشی از زنجیره حیات ملی را حفظ کند. پرهیز از بازتولید خشونت و نفرت نیز در فضایی که رسانهها و شبکههای اجتماعی به آتش اختلافات دامن میزنند، انتخاب گفتوگو به جای تخریب یک کنش اخلاقی- ملی است.
دوم، در سطح اجتماعی با بازسازی شبکههای همبستگی. هنگامی که حکومتها ناتوان یا نامطلوب میشوند، جامعه مدنی جای آنها را میگیرد. نهادهای مدنی از تشکلهای زیستمحیطی تا خیریهها، انجمنهای علمی و فرهنگی، نهادهای صنفی، هرکدام که مستقل از حکومت عمل کنند، ستونهای فقرات یک جامعه مقاوماند. همبستگیهای محلی نیز در بحرانهای اخیر نشان داده که محلهها، همسایهها، گروههای دوستی چگونه در مواقع ضرورت به کمک یکدیگر شتافتهاند. این همبستگیهای افقی، جایگزین ساختارهای عمودی و ناکارآمد میشوند. گفتوگوی میانگروهی نیز گسترش گفتوگوهای میاننسلی، میانفرهنگی، و میاناقشار مختلف، جامعه را در برابر فروپاشی مصونتر میکند.
سوم، در سطح فرهنگی با بازسازی روایت ملی. شاید مهمترین عرصه کنش در شرایط و وضعیت بینابینی و دوران فترت، عرصه فرهنگ و روایت باشد. بازخوانی انتقادی تاریخ یعنی نه بزرگنمایی قهرمانپرستانه و نه خودتحقیری تاریخی، بلکه روایتی متوازن که هم عظمت تمدن ایرانی را نشان دهد، هم اشتباهات و نقاط تاریک را ببیند. تولید فرهنگی مستقل از سینما و تئاتر تا موسیقی و ادبیات میتوانند در شرایطی که رسانههای رسمی از کارایی افتادهاند، زبان مشترک جامعه باشند. حفظ میراث ملی نیز مراقبت از بناهای تاریخی، محیط زیست، زبانهای محلی، آیینهای کهن، همه مصادیق وطندوستیاند که نیازی به حکومت ندارند. روایت مشترک، پیششرط هرگونه تحول جمعی است و جامعهای که روایت خود را از دست بدهد، هویت خود را از دست میدهد. نتیجتا در وضعیت تعلیق، آنچه آینده را میسازد، نه تصمیمات بزرگ، بلکه انباشت کنشهای کوچک اما پایدار است. آنچه در اینجا از آن سخن میگوییم، شکلی از تعهد به ایران است که نه در شعار، بلکه در نحوه زیستن روزمره تحقق مییابد.
با این حال، هر کنشی در شرایط بحران، لزوماً به تقویت جامعه و امکان گذار منجر نمیشود. در وضعیت بینابینی، همانگونه که امکان کنشهای سازنده وجود دارد، خطر انحراف و فرسایش این کنشها نیز بالاست. تعلیق طولانی مدت، بیاعتمادی فراگیر، و فشارهای روانی و اقتصادی میتوانند حتی نیتهای مثبت را به مسیرهایی سوق دهند که در نهایت به تضعیف بیشتر جامعه بینجامد. از اینرو، فهم دامهایی که در این مسیر وجود دارند، به همان اندازه صورتبندی عرصههای کنش اهمیت دارد. در این مسیر، چند دام مهم وجود دارد که میتوانند کنش وطندوستانه را از درون تهی یا منحرف کنند.
2/5 - دامهای مسیر
مهمترین خطر در شرایطِ تعلیق، نه فقدانِ کنش، بلکه «انحرافِ کنش» است. در این مسیرِ مهآلود، چهار دامِ بزرگ وجود دارد که آگاهی از آنها برای هر زیستِ مسئولانهای ضروری است:
دام نخست، دوگانههای کاذب، منطقِ صفر و صدی که هر «فضای سوم» را ناممکن میکند، منطقی که مدعی است یا باید به توجیهِ وضع موجود تن داد یا به ویرانی دل بست؛ یا باید در انفعال فرو رفت یا به رادیکالیسمی بیفرجام پناه برد. واقعیت اما پیچیدهتر از این دوگانههای تحمیلی است. میتوان منتقدِ صلبیتِ ساختار بود و در عین حال، مسئولانه و متعهد به سرنوشت ایران باقی ماند.
دام دوم، ناامیدیِ فلجکننده، به تعبیر آنتونیو گرامشی، دورانهای بحران، «پدیدههای بیمارگونه» میآفرینند و یکی از خطرناکترینِ آنها، ناامیدی فراگیر است. ناامیدی، کنش را از درون تهی میکند و عاملیت فردی را میفرساید. در چنین شرایطی، امید نه یک احساس، بلکه یک انتخاب آگاهانه است: تصمیم به ادامه دادن، حتی در غیاب چشماندازی روشن.
دام سوم، تخریب بهنام نقد، نقد قدرت، نه فقط حق، که مسئولیت هر شهروند آگاه است. اما زمانی که نقد به تخریب زیرساختها، تضعیف نهادهای عمومی، یا نفی کلیت هویت ملی تبدیل شود، از مسیر خود منحرف شده است. در این نقطه، کنش، حتی اگر با نیت درست آغاز شده باشد، در عمل به بخشی از همان فرسایشی بدل میشود که قرار بود با آن مقابله کند.
دام چهارم، سراب نجاتبخش بیرونی، در لحظات خستگی و بنبست، امید به یک نیروی بیرونی وسوسهانگیز است. اما تجربه تاریخی نشان داده است که رهایی پایدار، نه از بیرون، بلکه از درون جامعه شکل میگیرد. تکیه بر قدرتهای خارجی، اغلب به تعویق بحران میانجامد، نه حل آن. جامعهای که عاملیت خود را به بیرون واگذار کند، توان بازسازی درونی خود را نیز از دست میدهد.
این چهار دام، حتی با نیتهای خیرخواهانه، میتوانند کنش را از مسیر خود منحرف کنند. در وضعیت تعلیق، مسئله اصلی «کنش داشتن» نیست، بلکه «کنش درست» است. آگاهی از این مرزهای باریک، نخستین گام برای حفظ عاملیت در دل این تعادل ناپایدار است.
اما آگاهی از دامها، بهتنهایی کافی نیست. مسئله اصلی این است که چه کسانی میتوانند این کنشها را از افتادن در این دامها بازدارند و به آنها جهت دهند. در شرایطی که ساختارهای رسمی کارایی خود را از دست دادهاند و جامعه نیز دچار پراکندگی است، این نقش بهطور طبیعی متوجه گروهی میشود که توان تحلیل، صورتبندی و میانجیگری دارند: نخبگان. بنابراین، پرسش از کنش، ناگزیر به پرسش از مسئولیت نخبگان گره میخورد. از همینجا، مسئله نقش نخبگان در وضعیت بینابینی اهمیت ویژهای مییابد.
6- نخبگان- میان دانستن و توانستن
در شرایطی که کنشهای اجتماعی بدون چارچوب میتوانند به انحراف کشیده شوند، نقش نخبگان نه در صدور دستور، بلکه در جهتدهی، معنابخشی و ایجاد زبان مشترک تعریف میشود. گرامشی نقش روشنفکران ارگانیک را در گذار از بحران برجسته میکند. در شرایط ایران امروز، این پرسش مطرح میشود که نخبگان - دانشگاهیان، هنرمندان، روزنامهنگاران، فعالان اجتماعی، مدیران میانی - چه وظیفهای دارند؟ مسئله نخبگان در ایران امروز نه فقدان آگاهی، بلکه محدودیت ساختاری در امکان عمل مؤثر است. شکافی میان دانستن و توانستن وجود دارد. بسیاری از نخبگان میدانند چه باید کرد، اما نمیتوانند. این شکاف، منشأ سه انحرافِ رایج در میان نخبگان است: نخست، انزواطلبی و عافیتگزینی، یعنی خروج از میدان به بهانه تباهیِ اوضاع و پناه گرفتن در نقشِ تماشاگرِ مأیوس. دوم، شعارزدگی، یعنی گرفتار شدن در طنینِ واژگانِ تکراری و ناتوانی از بازخوانیِ دقیقِ واقعیتِ جاری. و سوم، استحاله در ساختار قدرت، یعنی معاملهی صراحتِ نقد با امتیازاتِ سیاسی و اقتصادی، که در نهایت به تهی شدنِ نخبگی از معنایِ اصیلِ خود میانجامد.
1/6 - سه مسئولیت کلیدی نخبگان
نخبگان سه مسئولیت کلیدی دارند. نخست، تولید تحلیل واقعبینانه، نه خوشبینیهای سادهانگارانه و نه بدبینیهای فلجکننده. روایتی از واقعیت که هم بحران را ببیند، هم ظرفیتها را. تحلیل واقعبینانه، پیششرط هر کنش مؤثر است. در جامعهای که یا در امواج خوشبینیهای ناکجاآباد غرق میشود یا در بدبینیهای سیاه فلج میگردد، نخبگان باید روایتی ارائه دهند که واقعیت را با تمام پیچیدگیاش ببیند. دوم، ایجاد زبان مشترک، در جامعهای که قطبی شده، نخبگان میتوانند پلی باشند میان گروههای مختلف. زبانی بیابند که هم با نسل جوان ارتباط برقرار کند، هم با نسلهای پیشین، هم با اقشار مختلف. زبان مشترک، امکان کنش جمعی را فراهم میکند. بدون زبان مشترک، هیچ پروژه جمعی ممکن نیست. سوم، الگوسازی از کنش عملی، نخبگان نه با شعار، که با عمل خود میتوانند نشان دهند در شرایط بحرانی چگونه میتوان مؤثر بود. تأسیس یک مؤسسه علمی، راهاندازی یک پروژه اجتماعی، تولید اثری هنری که امید را زنده نگه دارد، ایجاد یک شبکه همکاری حرفهای، همه مصادیق این الگوسازیاند. وقتی نخبگان نشان میدهند که میتوان در شرایط بحرانی کاری مؤثر کرد، راهی را برای دیگران باز میکنند. این الگوسازی شاید مهمترین وظیفه نخبگان در شرایط و وضعیت بینابینی یا دوران فترت باشد، زیرا جامعه نیاز به الگوهای عملی دارد، نه شعارهای انتزاعی. به طور خلاصه در چنین وضعیتی، نقش نخبگان نه در صدور دستور، بلکه در جهتدهی و معنابخشی است. شکاف اصلی، نه فقدان آگاهی، بلکه فاصله میان دانستن و توانستن است. در برابر آن سه انحراف رایج، سه مسئولیت اساسی قرار دارد: تولید تحلیل واقعبینانه، ایجاد زبان مشترک، و ارائه الگوهای عملی زیستن در این شرایط
7 - دیالکتیک بحران- ایران در آستانه سنتزی که هنوز زاده نشده است
اگر وضعیت کنونی ایران را در چارچوب منطق دیالکتیک تحلیل کنیم، آنچه پیشِ روی ما قرار میگیرد، نه صرفاً مجموعهای از بحرانهای پراکنده، بلکه یک تناقض ساختاریِ عمیق است که در دل نظم موجود شکل گرفته و بهتدریج به مرحله آشکارگی رسیده است. نظام سیاسی مستقر، در مقام «تز»، کوشیده است از طریق تمرکز قدرت، کنترل سیاسی، و اتکای ایدئولوژیک، ثبات را تضمین کند. در مقابل، جامعه ایران، در مقام «آنتیتز»، بهواسطه تحولات اجتماعی، گسترش آگاهی، و پیچیدهتر شدن مطالبات، بهسوی آزادی، کرامت، و کیفیت زندگی حرکت کرده است. این دو منطق، نه در بیرون از یکدیگر، بلکه در درون یک میدان مشترک شکل گرفتهاند و اکنون در تقابلی مستمر و فرسایشی قرار دارند.
تناقض میان این دو، در سطحی بنیادین، به تقابل میان «اقتدار برای حفظ نظم» و «آزادی برای زیستن» به بازمیگردد؛ تقابلی که نه با حذف یکی به نفع دیگری حل میشود و نه در چارچوب فعلی قابل مدیریت پایدار است. نتیجه این وضعیت، همان تعادل ناپایدار و فرسایش متقابلی است که پیشتر توصیف شد: نظمی که نه قادر به بازتولید کامل خود است و نه جایگزینی منسجم برای آن شکل گرفته است. از این منظر، ایران امروز نه در مرحله تثبیت تز و نه در مرحله تحقق سنتز، بلکه در وضعیت بینابینیِ پیشاسنتزی قرار دارد، دورانی که در آن، نظم قدیم در حال زوال است و نظم جدید هنوز صورت نهادی نیافته است.
با این حال، منطق دیالکتیک نشان میدهد که این وضعیت نمیتواند بهطور نامحدود ادامه یابد. سنتز، اگرچه هنوز متولد نشده، اما امکان آن در دل همین تناقض در حال تکوین است. تجربه کشورهایی که از وضعیتهای مشابه عبور کردهاند، نشان میدهد که این سنتز نه در قالب فروپاشی کامل نظم پیشین، بلکه در قالب بازآرایی آن شکل میگیرد: ترکیبی از اقتدار نهادی و مشروعیت اجتماعی، از دولت کارآمد و جامعه فعال، از نظم و آزادی. به بیان دیگر، سنتز پایدار زمانی شکل میگیرد که تقابل میان دولت و جامعه، به نوعی تعادل نهادمند بدل شود که در آن، دولت نه صرفاً ابزار کنترل، بلکه سازوکاری برای تنظیم و نمایندگی منافع عمومی باشد، و جامعه نه نیرویی صرفاً معترض، بلکه کنشگری نهادینه در فرآیند تصمیمگیری.
در این چارچوب، مسئله ایران نه انتخاب میان اقتدار و آزادی، بلکه ناتوانی در ترکیب این دو در یک صورتبندی نهادی پایدار است. سنتز آینده، اگر رخ دهد، نه نفی کامل گذشته، بلکه بازتعریف آن در سطحی جدید خواهد بود؛ سطحی که در آن، عناصر نظم، مشروعیت و مشارکت، در نسبتی متعادل با یکدیگر قرار گیرند. تا آن زمان، آنچه پیشِ روی ماست، نه یک پایان، بلکه یک دوران فترت است، وضعیت بینابینی که در آن، امکانها هنوز گشودهاند، اما هیچیک بهصورت قطعی تحقق نیافتهاند.
در نهایت، آنچه مسیر آینده را تعیین خواهد کرد، نه سناریوهای از پیشتعیینشده، بلکه کیفیت کنش نخبگان و جامعه در دل همین وضعیت تعلیق است. آینده نه بیرون از این وضعیت، بلکه در درون آن شکل میگیرد؛ در نحوه مواجهه با بحران، در حفظ یا از دست دادن سرمایههای انسانی و اجتماعی، و در توانایی تبدیل این تعلیق به بستری برای امکانهای تازه. از این منظر، پرسش از آینده، در نهایت به پرسش از کنش امروز بازمیگردد.
8- نتیجه گیری- وضعیت بینابینی یا دوران فترت بهمثابه میدان امکان
ایران امروز نه در مسیر فروپاشی فوری است و نه در مسیر تثبیت پایدار. بلکه در تعادل ناپایدار میان فرسایش و بقا قرار دارد. وضعیتی که در آن ساختارهای قدیم هنوز پابرجا هستند اما روزبهروز فرسودهتر میشوند، نظم جدید هنوز متولد نشده اما ضرورت آن هر روز آشکارتر میشود، و جامعه و حکومت هر دو در سرگردانیای مشترک، اما ناهمسو، گرفتارند. در این وضعیت، آنچه ایران را به آینده پیوند میزند، نه تصمیم قدرتهای خارجی، نه اراده صرف حکومت، و نه شعارهای تکراری، بلکه مجموعه کنشهای خرد و کلان جامعه ایرانی است. کنشهایی که ممکن است امروز پراکنده و خاموش به نظر برسند، اما در مجموع زیرساختهای نظم آینده را شکل میدهند، سرمایه انسانی، اجتماعی و فرهنگی کشور را حفظ میکنند، و امکان تولد جدید را ممکن میسازند.
1/8 - چهار رکن وطندوستی در وضعیت بینابینی یا دوران فترت
برای یک ایرانی وطندوست در این وضعیت بینابینی یا دوران فترت، چهار رکن اساسی وجود دارد. نخست، وطندوستی یعنی عشق به ایران، به خاک، به تاریخ، به فرهنگ، به مردمش، نه توجیه قدرت. دوم، عقلانیت یعنی تشخیص اینکه حکومت کنونی نه نماینده این وطن است، نه مالک آن. سوم، شجاعت یعنی توانایی گفتن نه به حکومت در جاهایی که به منافع ملی خیانت میکند. چهارم، امید یعنی کار برای آیندهای که هرچند امروز ممکن نیست، اما میتوان آن را ممکن ساخت. وطندوستی بدون همراهی با حکومت، ممکن است. این واقعیت هر روز در کنشهای عینی هزاران ایرانی قابل مشاهده است.
2/8 - کنشهای خاموش، آیندهساز
آنها که در محلههای خود به همسایه کمک میکنند، آنها که در مدارس علم میآموزند و میآموزانند، آنها که در کارگاهها و کارخانهها تولید را زنده نگه میدارند، آنها که در سینما و تئاتر و موسیقی زیبایی را خلق میکنند، آنها که در خانهها فرزندانی آگاه و مسئول تربیت میکنند، همه اینها وطندوستی بیسروصدا را اثبات میکنند. این وطندوستی در دل وضعیت بینابینی یا دوران فترتی کنونی، همان کنشی است که جدید را ممکن میکند. شاید نه امروز، نه فردا، اما روزی که قدیم سرانجام فرو بریزد، آنچه باقی میماند، نهادها، دانش، فرهنگ، همبستگی، حاصل همین کنشهای خاموش امروز خواهد بود. و آن روز، شاید بتوان گفت که ما در وضعیت بینابینی یا این دوران فترت تاریک، چراغی روشن نگه داشتیم. نه برای حکومت، که برای ایران.
محمود علم - پژوهشگر حقوق و وکیل دادگستری

















