«اکنون نوبت ماست» نوشته آقای فواد تابان
تتری که «مای» مجهولش در سرتاسر این نوشته حضور دارد. عقل کلی که گویا در انتظار نشسته بود تا آسیاب به نوبت بچرخد و آسیابان منتظر، بادی بر پرههای آسیابش بورزد تا او در قامت «ما» ظاهر شود؛ بیآنکه معلوم کند این «ما» چه کسی و چه جریانی است؟
او بر جمعیتی که رهائی کشور را در یورش قدرتمند به ارکان نظام میدانستند حمله میکند. بیآنکه نشانی مشخص از حضور خود در لحظهلحظه جنگی چنین سرنوشتساز بدهد. بیآنکه در سرتاسر نوشته نشانی دقیق از دلایل این جنگ، نشانی از تحمیلکنندگان آن بر کشور، نشانی از زمینهسازان این جنگ داده شود.
جنگی خلقالساعه که گویا «بیش از هر چیز ناشی از فریب یک جریان بود که جنگ آن را با بیرحمی تمام در هم کوبید»: داستان «جنگ تمیز». سالها با هزار زبان، به هزار شکل، این خیال را در ذهنها کاشتند که گویا ممکن است جنگی از راه برسد که فقط «بدها» را بزند؛ جنگی دقیق، محاسبهشده؛ جنگی که هواپیماها و موشکهایش فقط بر سر فرماندهان و مراکز قدرت و پادگانها فرود بیاید.
آیا براستی این تمامی داستان این جنگ است؟ نگاهی منطقی منطبق بر وجدانی آزاد و بری از حب و بغض، داستان جنگی قطعی بر اساس دید آخرالزمانی یک رژیم ارتجاعی را که برعکس این روایت از چهل سال قبل در دهلیزهای تو در توی رژیم در اعماق پانصد متری زمین کنده میشد و تدارک آن با دیپو کردن هزاران هزار موشک و تلاش برای دست یافتن به سلاح اتمی به قیمت کم کردن از سفره مردم صورت میگرفت، بهگونه دیگر بیان میکند.
داستان جنگی که هر انسان ایرانی هوشیار میتوانست وقوع آن را پیشبینی کند. جنگی نه زاده توهم کسانی که این «مای» مجهول انگشت اشاره خود به سمت آنها نشانه گرفته، بلکه زاده توهم آخرالزمانی کسانی که با شعار مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائیل «همان رشته پیوند فکری این "مای" آقای تابان با حکومت که تا امروز این "مای" در نوبت نشسته را به هم متصل میکند»؛ کسانی که برای نابودی اسرائیل در میدان شهر دقیقهشمار نهاده و لشگری از افراطیون را که مقاله کوچکترین اشارهای به عملکرد آنها نمیکند گرداگرد اسرائیل مسلح کرده و هر روز با پرتاب موشکی، همانطور که رهبران جنگطلب جمهوری اسلامی آشکارا بیان میکنند، خواب از چشم مردم اسرائیل میربایند.
دردا و دریغا که کینه و ترس این «مای» شخصی که تلاش میکند آن را به «مای» عموم بدل کند نسبت به جریان «پهلوی»، حامیان آن و کسانی که با حمایت از آن، با درک اقبال عمومی جامعه که میلیونها ایرانی صدمهدیده و خشمگین از جمهوری اسلامی را حول آن گرد آورده، بهخصوص نسل جوانی که تداوم جنبش مهسا میباشند و حاضرند با فراخوان شخص «رضا پهلوی» به میدان بیایند و حماسه هجدهم و نوزدهم دیماه را بیافرینند، چنان عمیق و کورکننده است که جای علت و معلول را عوض میکند و گناه این سرکوب را به بیخردی و عدم مسئولیت فراخواندهنده این خیزش خیابانی نسبت میدهد.
بیآنکه به این انتخاب میلیونی حاضر در صحنه داخل و خارج احترام بگذارد و از خود سؤال کند این نیروی میلیونی که بخشهای مختلفی از جامعه ایران از دهکورهای در لرستان تا محلهای در بالای شهر تهران و بخشهای متراکمشده اقشار مختلف در حاشیه شهرها از کرج تا اصفهان، مشهد، شمال تا جنوب کشور آن را در بر میگیرد و عمدتاً تحصیلکرده هستند، چرا بر این جنبش پیوستهاند و به این فراخوان در چنین ابعاد وسیع پاسخ دادهاند؟ نیرویی که جدا از اراده جریانهای مخالف که نوشته آقای تابان زیر عنوان «ما» آنها را جمع میبندد در جامعه حضور دارند و نیروی اصلی اعتراضات را چه در جنبش مهسا و چه در خیزش هجدهم دی تشکیل میدهند.
«مای» حاضر در مقاله تلاش میکند فاصلهای بنیادی و مفهومی بین جنبش زن، زندگی، آزادی با خیزش هجدهم دیماه ایجاد کند؛ چرا که اولی را خودجوش مردمی و دومی را در پاسخ به فراخوان شخص رضا پهلوی میداند. عملی دور از انصاف و منش سیاسی معتقد به واقعیت موجود در خیابانها؛ چرا که تمامی عناصر شرکتکننده در جنبش مهسا این بار در سیمای خیزش هجدهم دیماه با همان چهرهها، نامها و شعارها در صحنه حضور یافتند و همان حماسه شکوهمند را آفریدند.
این «مای» در نوبت ایستاده که ایستادگی حکومتیان برای حفظ ستون خیمه اسلام به برکت بیتعهدی در برابر جان مردم و رقابت پنهان پشت صحنه شرق و غرب و حضور لشگر یاجوج، ماجوج مرکب از نیابتیهای سوری، عراقی، لبنانی، افغانی و... را نام دفاع ملی در برابر بیگانه قلمداد کرده و خود را در قامت مدافعان صلح و خیر نسبت به مردم و سرنوشت کشور به نمایش مینهد. در سراسر نوشته کوچکترین اشارهای به نقش و جایگاه خود در جنبش مردم، در خیزش مهسا و هجدهم دی نمیکند و نشانی از حضور خود در این جنبش اخیر نمیدهد و آن را منتسب به دوراندیشی خود میداند و انتظار دارد که نسل جوان به او تاسی کنند.
بهطور مشخص جمهوری اسلامی، این امالفسادی که این همه جنگ ویرانگری، بگیر و ببند، شکنجه، زندان، اعدام، قتلهای دستهجمعی را بر کشور و مردم تحمیل کرده، آنطور که شخص رضا پهلوی و حامیان او را زیر سؤال میبرد، زیر سؤال نمیبرد.
از تجربه مردم در جنگ و عبور آنها از توهمی که مشخصاً جریان طرفداران شاهزاده رضا پهلوی بر آن دامن زدند میگوید و تأکید بر راه سومی میکند. راهی «...دشوار، طولانی، پرهزینه، اما واقعی: اتکا به نیروی خود جامعه، به آگاهی مردم، به سازمانیافتگی، به همبستگی، به سیاستی که نه عاشق جنگ است و نه اسیر منجی. ایران را نه موشک نجات خواهد داد، نه معامله قدرتهای بزرگ، نه قمار سیاسی جنگافروزان. ایران فقط به دست مردمی نجات پیدا میکند که اگر از توهم عبور کنند، اگر از تجربه درس بگیرند.»
یک کلیگویی کلاسیک و احساسی که هیچ ربطی به آنچه که در بطن جامعه، در شور، شوق و بیتابی سرکوبشده نسل جوان نسبت به زندگی میگذرد ندارد. اسلوموشنی از یک مبارزه که پنجاه سال است در گفتوگوهای بیپایان و رسانههای یکنواخت این «مای» پرمدعا اما بیعمل جریان دارد، بیآنکه خودی نشان دهد و حداقلی از افکار نه نسل جدید بلکه نسل میانی را تحتالشعاع قرار دهد. نسلی که از او در مورد نسل زد، حتی زودرستر از نسل زد میپرسد: این که چگونه میخواهی با من پیوند برقرار نمایی؟ در حالی که مرا آنطور که هستم، فکر میکنم و تن به مبارزه با رژیم میسپارم، قبول نمیکنی؟
حتی ما را نمیبینی و حداقل این سؤال از خود نمیکنی جایگاه این نسل حماسهآفرین در سیمای خیزش هجدهم دیماه در کجای همبستگی تکثرگرایی با توست؟ در حالی که تمام مقاله انگشت اتهام بر سوی این نیرو و هواداران جبهه گشودهشده توسط شخص «شاهزاده رضا پهلوی» دارد.
نمیگوید این «مای» متکثر در کجای این تجربه مردمی، در کجای این جنبش قرار دارد؟ از همبستگی سخن میگوید اما عامدانه چشم بر مهمترین تشکل و نیروی متمرکز شده توسط شخص شاهزاده رضا پهلوی میبندد. از رسیدن نوبت به «مائی» میکند که دیرگاهی است به خاطر امید بستن به تغییر در شیوه رهبری نظام، شعار سرنگونیاش را کمرنگتر ساخته و تلاش برای یافتن راههای دوستی و مودت، وفاق ملی را زیر سؤال برده است.
پای بر نفی خواست مردمی میفشارد که خواهان بازگشت به دوران پهلوی هستند و سبک زندگی غربی را سرمشق خود کردهاند و بدنه اصلی جنبش جوان ایران را تشکیل میدهند.
اما افسوس نسلی که اینگونه فکر میکنند. از نگاه عبوس و انگارهشده این «مای در نوبت» که هیچ سنخیتی با نسل جدید و خواستههای او در هیچ عرصه از زندگی ندارد، آنها را کنار گود نهاده، دنبال همفکران خود در چت و کلابهاوس میگردد.
ادامه دارد
ابوالفضل محققی

کشفِ اعجاببرانگیزِ «قارهی ذیموقراسی»، یوسف جاویدان















