۱.
"سرگشته و شوریدهء کار خویشیم
صیاد نه ایم، هم شکار خویشیم
عسجدی
خانه ی "سریویلی" و جمهوری اسلامی
نیما یوشیج شعری دارد بنام، "خانه ی سریویلی"، در واقع یک منظومه است و داستان شاعر با زن و سگش در دهکده ی ییلاقی ناحیه ی جنگلی زندگی می کرد تنها دلخوشی او این بود که توکاها در موقع کوچ کردن از ییلاق به قشلاق در صحن خانه ی، با صفای او چند صباحی اتراق کرده ، می خواندند. در یک شب طوفانی، مهمان ناخوانده ای در خانه اش را بصدا درمی آورد و امان می خواهد و سریویلی متوجه می شود شیطان است و بزور خودش را در خانه او جا می کند و مو و ناخن خود را کنده و بستری برای خود آماده می کند و می خوابد. سریویلی خیال می کند دیگر صبح را نخواهد دید، ولی به عکس صبح از هر روز دلگشاتردر آمد و مو و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند و سریویلی به جاروب کردن آنها می پردازد و ده هم پر از ماران و گزندگان می شود، خانه اش خراب می شود و سالها بعد مرغان صبح، گل با خود آورده و خانه ی او را دوباره بنا می کنند.
سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانه ی خود باز می گردد. اما افسوس دیگر توکاهای قشنگ در صحن خانه ی او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند.
۲.
داستان ما هم با جمهوری اسلامی شبیه داستان سریویلی ست، قبل از انقلاب ، حکومتی در ایران بود سکولار و دولت و ملت بودیم و زندگی شفاف بود و ادیان هم آزاد بودند ولی با انقلاب، شیطانی وارد ایران شد که نه تنها خواب و خوراک و راحتی را از مردم گرفتند و دهه هاست سه تا جنگ و اعدام و خشکسالی و کشتار و دروغ و ریا ایران زمین را دگرگون کرد دیگر از آن صفا و صمیمیت خبری نشد و شدیم امت و سرتاسر ایران شد خانه عزا. جوانانمان به جبهه رفتند و کشته شدند و زندانها از جوانان پر شد و تا توانستند ما را کشتند چون ایران را به غنیمت گرفتند و با ما مانند گروگان رفتار کردند و خوابهایمان همه کابوس شد، ملتی که داشت پله های ترقی را یکی یکی بالا می رفت و با جهان تفاهم داشت به محض آمدن شیطان جهان و خاورمیانه را بهم ریخت و از آن ایران سکولار، خاطره ای بجا مانده است!
آیا ایران زمین دوباره صبح روشن و آزادی را خواهد چشید یا مورد نفرین شیاطین قرار گرفته است از ناشکری مردمانی که ما باشیم با دست خود شیطان مرگ و نیستی را وارد سرای خودمان کردیم و دیگرانی باید بیایند تا ما را از شر نامردمان و ناجوانمردان نجات دهند ، ایران زمینی که به همه کمک می کرد باید منتظر جهان غرب باشیم تا ما را از دست اشغالگران نجات دهند!
چرا به این روز افتادیم؟
چرا نزدیک پنج دهه ایران زمین در چنگ شیاطین جمهوری اسلامی اسیر است؟
چه خوب می شد ایرانیان عزیز بجای پراکندگی و نفاق و دوری با هم مهربان می شدند و هم و غمشان ایران زمین می شد آن مهد دلیران ، آنجا خانه همه ما است و همه سهیمند در ساختن آن !
۳.
"زندگی زنگ تفریح کوتاهی است/ولی زنگ حساب هم می رسد!"
افلاطون
وطن ما ایران در طول قرنها حادثه ها و اتفاقات عدیده ای را پشت سر گذاشته است،و حاکمان زیادی را دیده است،بجز انگشت شمارانی،بقیه به قدرت رسیدند ،نمک را خوردند و نمکدان شکستند!چرا؟
اگر حکام ما در طول تاریخ ،این گفته افلاطون را با جان دل می شنیدند:"زندگی زنگ تفریح کوتاهی است ولی زنگ حساب هم می رسد!"منظور دوره حساب و کتاب هم می رسد و بقول شاعر:
"حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه ای و قلم و دفتری و دیوانی"
تا دیر نشده به خودمان بیاییم و بدانیم زمانه هر کدام ما را قضاوت خواهد کرد و راه گریزی نیست !پس چه بهترحکام از گذشتگان درس بگیرند و حق شناس باشند و حد خودشان را بشناسند و مردمی که تمام زندگی شان را در این راه گذاشتند زجر و شکنجه نکنند،همه مهمان این جهان هستیم و هر کس گفته فردوسی بزرگ را آویزه ذهنش کند ، مردم آزاری نکند و به خلق کمک کند و شادی را به مردمش هدیه دهد و مردم ایرانی که قدمت هزاران ساله دارند و باید مطابق اجدادشان صلح آمیز و در رفاه زندگی کنند ،به چرخه درست زندگی برگردانند و سپاس و احترام را برای خودشان بخرنند،و دوباره و چند باره این گفته ارزشمند فردوسی را عمل کنیم:
ز گیتی، دو کس را سپاس
یکی حق شناس و یکی حدشناس
فردوسی
۴.
چه ناباورانه زمان گذشت
سالهایی سپری شدند
و ما حیرتزده هم نظاره گر بودیم
و هم قرنها در خود گُم شدیم!
زندگی خالی شد از حوصله
و شادی و لبخند از لبها زدوده شدند
و عشق برایمان کالایی لوکس شد
عزا و سوگواری رخت زندگی پوشاندند
و انسان را تهی کردند از عشق و بودن
چه ناباورانه سبدمان خالی ست
از میوه های یکرنگی و طعم زندگی!
و بزرگی می گفت:
"خود کرده را تدبیر نیست؟"
و ما چه آسان خودزنی کردیم و سوختیم!
و آیه های مرگ بر سرمان باریدن گرفت!
امیر کراب

«جنگطلبی» ایرانیانِ برانداز، یوسف جاویدان
















