علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
ما بیش از چهار دهه است که به امید دیدن چهرههای آشنا و تازهآشنای اپوزیسیون کنار هم، بسیار گفتهایم و نوشتهایم. چه روزهایی که به دیدن چهرههایی که در صحنه مبارزه، داعیه دارند و بهمناسبتی کنار هم گرد آمده بودند، دل شاد کردیم که زمان همدلی فرا رسیده و گاه آشتی طلوع کرده و «به گامی دگر کشور صبح با ما است»، اما خان امید بر آب داشته بودیم و ستون همدلیهایمان بر شنهای روان تکیه داشت.
در طول این چندماهی که خانه پدری شاهد کشتار و ویرانی و درد و اشک و خون بود، هم چهرههای مخالف رژیم به همدلی ننشستند تا زمینههای تشکیل یک دولت موقت را فراهم آورند. آیا لازم بود ۴۰ هزار تن کشته شوند، ۱۰۰ هزارتن زندانی و مفقود شوند، بیش از سه هزار پایگاه نظامی، فرودگاه، تاسیسات صنعتی، ۱۰۰ هزار خانه و ... ویران شود تا ما به نقطه تحمل یکدیگر برسیم و آیا رسیدهایم؟
جنبش ملی شیرو خورشید در مسالمتآمیزترین شکل یک جنبش مدنی آغاز شد، اما رژیم به جای پذیرش خواستههای معقول و قابلتحقق مردم، به رویشان آتش گشود و زندانها را از اسیران انباشت و چنان کرد که خیزش مسالمتآمیز به نبردی نابرابر بین رژیم و سپاه و بسیج و نیروهای امنیتی و لباسشخصیها و اینک نیابتیها با مردم تبدیل شد.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
شاهزاده رضا پهلوی در پارلمان سوئد و سپس مجلس سنای ایتالیا، پیام ملت ایران را به اروپاییهای مماشاتگر بازگفت.
در طول ماههای اخیر پس از جنگ ۱۲روزه، رهبری شاهزاده در انقلاب شیرو خورشید از سوی میلیونها ایرانی در داخل و خارج کشور، به رسمیت شناخته شد. با این همه اختلافهای ریشهداری که بعضا به دهها سال گذشته بازمیگردد، از جمله عواملی بودند که همچنان مانع از تحقق همبستگی در آن لحظات پرشوری شدند که جان و جهان ما را سرشار از امید میکرد.
رژیم امروز توانسته است در بخشهایی از کشور کنترل نسبی را در دست گیرد. در حالی که در آن روزهای پرشکوه دیماه، کشور در دستان انقلاب شیر و خورشید بود. ملتی بعد از ۴۷ سال افسردگی از حالوروزش، به پا میخیزد، رهبری را صدا میزند، دنیا نگاه میکند، به ارزیابی مینشیند و درست در بزنگاهی که تصویر یک همبستگی ملی میتواند در حمایت جهانی از خیزش ملت ما موثر افتد، بانگ تفرقه برمیخیزد.
فکرش را بکنید. در فتنه ننگین ۵۷، نه دولتهای اروپایی به حمایت از خمینی پرداختند و نه نامش با دموکراسی همراه شد، امروز اما شاهزاده در چهارسوی جهان، مستمعانی سرشناس دارد. اورا به پارلمان سوئد دعوت میکنند، اما عدهای «چپ» و تودهای سابق و لاحق به پارلمان و نخستوزیری و... نامه مینویسند که دعوت را پس بگیرید و رهبر جنبشی را که خواستار سرنگونی استبداد ولایت فقیه است، به سوئد راه ندهید.
فعالان سیاسی و رهبران و شخصیتهای اپوزیسیون این روزها در پی ۴۷ سال تلاش، با ارثیه تجربههای تلخ و خونین و دردناک، همچنان از رسیدن به یک حداقل برای همبستگیــ که شرط نخست جدی گرفته شدن از سوی مردم و جامعه بینالمللی استــ غافلاند. نمیگویم عاجزند، چون در جمع این فعالان و سیاستپردازان شخصیتهایی هم هستند که در مقام رهبر یک حزب یا تشکل سیاسی، در مراحلی نشان دادند که اگر نیت و اراده باشد، ائتلاف و همبستگی میسر است.
چندی پیش در گفتگو با شخصیتی که امروز بین ما نیست، اشاره کردم که انگار بعد از درگذشت یا کشتار رهبران اپوزیسیون در وین و پاریس و برلین و... ما دیگر رجل سیاسی بهمعنای پذیرفتهشده در فرهنگ سیاسیمان پس از انقلاب مشروطه نداریم و نخواهیم داشت.
سیاستمدار بزنگاهشناس است. به گاه رزم، زره میپوشد، اما میداند کی باید زره را در آورد و کلاه ملون سر گذارد.
دولتمرد و سیاستمدار دیری است نداریم. باکی نیست، اگر زمینه مهیا باشد، بسیاری از فعالان سیاسی قابلیت آن را دارند که سیاستمدار شوند.
حال برمیگردم به موضوع همبستگی. یگانه چهرهای که طی ۴۷ سال بسیار آموخته و گروهها و چهرههای مختلف اپوزیسیون ایرانی گپوگفت داشته، شاهزاده رضا پهلوی است. رهایی از عفریت اسلام ناب انقلابی ولایی کار سادهای نیست. شاید سختتر از تلاش مردم سوریه و لیبی برای ریشهکن کردن نظام بعثی علوی و مجنون لیبیایی باشد. از صدام حسین نمیگویم که به دست نیروی خارجی کلهپا شد.
آیا میخواهیم در صورت پیروزی در نبرد با ولی فقیه و نظامش، با وطنی ویران روبرو باشیم؟ چنانکه امروز با چنین وضعی در بخشهایی از کشور روبروییم؟ اگر بعد از جنگ ۱۲ روزه، چپها و اسرای اردوگاه آلبانی و ورشکستگان بهتقصیر تودهای و مدعی نمایندگی چریکهای اکثریت، ذرهای عشق به خانه پدری داشتند و با ملت سرفرازمان همصدا میشدند و اعتراف میکردند «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» ما امروز کجا بودیم؟ آیا عطسههای نابهنگام دونالد ترامپ و بیبی نتانیاهو حال و روزمان را به هم میریخت؟
ما امروز اندوهگین و داغدار هرروزه جاویدنامهایمانیم، بی آنکه کاری کنیم. پیش از این نیز نوشتم که در پهنه میدان مبارزه با رژیم، بهجز مجاهدین که ساز خود را میزنند، بقیه گروهها و شخصیتها اشتراکاتی دارند که میتواند آنها را گرد هم آورد.
برای نمونه، امروز سایه اسلام سیاسی بر سر ما نیست. برخلاف مصر و تونس و سوریه که سایه شوم آن چندی و بعضا تا امروز از سر این ملتها کم نشده است. ملای سرشناس سنی ما مولوی عبدالحمید است که هرگز به آدمخواران طالبان و القاعده و داعش تمایلی ندارد.
ما در ایران (منهای جمعی اندک که به باورشان، میشود رژیم دینی را با بزککاری حفظ کرد) همگی جدایی دین از حکومت را پذیرفتهایم. به برابری ایرانیان بیتوجه به مذهب و زبان و نژاد، باور داریم. به نظام پارلمانی غیرمتمرکزــ با نگرشهایی بعضا متفاوتــ معتقدیم. میثاق جهانی حقوق بشر را باور داریم، یعنی آزادی بیان و اندیشه و مذهب را حرمت مینهیم و به استقلال وطنمان پایبندیم.
حال اگر نمیتوانیم در پیوندی که همگی اهمیتش را میدانیم، بر سر اصول و مبانی یک میثاق ملی، اجتماع کنیم، گناه متوجه نه آمریکا و اسرائیل است و نه متوجه رژیمی که اصل و بنیادش «تفرقه بینداز و حکومت کن» است. این خودخواهیها و خودمحوریهای ما است که تا امروز هر تلاشی را برای همبستگی خنثی کرده است.
در طول این ۴۷ سال، هیچگاه شرایط در کشورمان برای یک انقلاب ملی مثل امروز فراهم نبوده است: اختلاف بین بقایای نظام ورشکسته، کارگزاران و تدارکچیهای فاسد و ناکارآمد، روحانیت آبروباخته، اقتصادی ورشکسته، محاصر کشور از هر سو، جنگی که کمر خانه پدری را شکسته است و جوانانی ۱۰۰ بار عاصیتر از پار.
اگر اپوزیسیون در این شرایط نتواند کاری کند، پس کی میخواهد وطن را از شر رژیمی مافیایی و فاسد و خونخوار که در منتهای ذلت است، رها کند؟
آیا امروز میتوان امیدوار بود که مخالفان رژیم از مرحله فرو رفتن میخ به لاهوت عیسی یا ناسوتش عبور کرده باشند و سرنوشت کشیشان قسطنطنیه هنگام حمله سلطان محمد فاتح، در انتظارشان نباشد؟ باری دست از چکش و میخ برداریم. لاهوت و ناسوت را رها کنیم. فعلا وطنی داریم که ولی فقیه و ملازمانش لاهوت و ناسوتش را دریدهاند.

















