مجتبی نیز مثل پدر، حال که بین دو جهان گیر کرده، توهمهایی دارد و بهگفته پسر داییاش، خواب خلافت علوی میبیند
علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
در بین چهار پسر سیدعلی خامنهای، مصطفی از همان ابتدا راهورسمی جدا از پدر و برادرانش داشت و میگویند سخت مجذوب پدربزرگش میرزاجواد بود. لباده پوشید و به قم رفت تا میراث اجدادی حفظ کند و اوقات گرانبهای زندگی را با مباحث حوزوی تلف کند.
سیدمصطفی به اراده پدر با دختر آیتالله خوشوقت، ازدواج کرد. همان آیتاللهی که فتوای قتل داریوش فروهر، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، پیروز دوانی و احمد میرعلائی را صادر کرد.
احمد مروی، تولیت آستان قدس و معاون سابق ارتباطات سیدعلی، درباره مصطفی مینویسد: «آقا مصطفی، آقازاده بزرگ آقا، همان سال اول ازدواجشان که طلبه قم بودند، خانهای اجاره کرد و مستاجر بود. الان هم مستاجرند. ما را یک روز برای ناهار دعوت کردند. ما رفتیم منزل ایشان. یک سال از ازدواج ایشان نگذشته بود و ماههای اول ازدواجشان بود. ما هم یک گلدان معمولی خریدیم و رفتیم که دست خالی نرویم. من واقعا تعجب کردم که آیا این خانه، خانه یک تازهداماد است؟! حالا نه خانه فرزند رهبر انقلاب و مقام اول کشور، حتی خانه یک تازهداماد هم این نیست. یعنی خانه یک تازهداماد بالاخره یک زرقوبرقی دارد. تا مدتها این زرقوبرق خانه تازهداماد و خانه تازه عروس هست.
من در خانه اینها واقعا همان زرقوبرق معمولی یک تازهداماد و یک تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه در چهار چون من دقت داشتم به این چیزها. دوروبرم را نگاه میکردم. حواسم بود و تا آنجا که میتوانستم، رصد میکردم اوضاع و احوال خانه را. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرقوبرقی!»
در باب پسر دوم به تفصیل نوشتهام و نوشتهاند. در واقع مجتبی که او نیز عمامه بر سرگذاشت، از همان سالهای نخست رهبری پدرش، به یاری طائب که رئیس اطلاعات سپاه شد و سالها مجتبی را تیمار میکرد ، دفتر پدر را زیر بال گرفت و تقریبا از سال ۱۳۸۴، میداندار خلوت و جلوت حضرت ابوی شد.
وصلت با دختر حدادعادل او را به مکر و افسون قدرت آشنا کرد و دسیسه و توطئه را نزد رفیق سابق سید حسین نصر، تجربه کرد. در دفتر رهبر رسما کلیددار شد و خازن خزانه معموره پدر. کلید گنج در دستش بود و همو وحید حقادیان را به مقام کلیدی در دفتر پدرش ارتقا داد.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
فعلا مجتبی در نقش رهبر غایب با قلم حدادعادل، و شیوه عمل حسین طائب، در خواب و گاه نیمهبیدار به توهم حکم میراند، تا لحظه موعود درگذشتش اعلام شود. مجتبی نیز مثل پدر، حال که بین دو جهان گیر کرده، توهمهایی دارد و بهگفته پسر داییاش، خواب خلافت علوی میبیند اما در عمل مکتب شیعه صفوی را، بدون جنبههای مثبتش، رواج میدهد که شباهتهایی آشکار با طهماسب و نه عباس صفوی دارد.
مهدی کروبی سال ۱۳۸۴ در نامهای به علی خامنهای، درباره نقش مجتبی در مهندسی انتخابات گلایه کرد و نوشت که «به رغم شفافیت مواضع جنابعالی، اخباری مبنی بر حمایت فرزند محترم شماــ آقا سید مجتبیــ از یکی از کاندیداها منتشر شد که پس از به تواتر رسیدن این اخبار، نگران شدم که مبادا این موضوع مرتبط با دیدگاه حضرتعالی باشد، اما تجربیات سابق و شناختی که از شما داشتم، مرا مطمئن کرد که این موضوع نظر شخصی ایشان است. پس از آن هم شنیدم که یکی از بزرگان به جنابعالی گفتهاند که آقازاده حضرتعالی از فلان شخص حمایت میکند و شما فرمودهاید ایشان آقا است نه آقازاده و به هر حال مشخص شد که آن حمایتها نظر شخصی آقا مجتبی بوده است. در عین حال کماکان خبرهایی در مورد فعالیت ایشان به نفع یکی از کاندیداهاــ که سه روز قبل از انتخابات ناگهان ستاره بخت او افول کرد و عنایتها به طرف فرد دیگر سرازیر شدــ و حتی رفتوآمد به ستاد انتخاباتی آن کاندیدا منتشر شد.»
یکی دیگر از نقل قولهای قابلاعتنا درباره مجتبی خامنهای و نقش او در اداره کشور، گفتگوی محمد سرفراز، رئیس پیشین سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی و از منصوبان علی خامنهای و نزدیکان مجتبی، است.
سرفراز در این گفتگو، با بیان اینکه سالهای طولانی عضو جلسه هفتگی پنج نفرهای با حضور مجتبی خامنهای، حسین طائب، سردار فدایی، خودش و نفر پنجم بوده که بسته به موضوع جلسه تغییر میکرده است، میگوید: «در این جلسات در خصوص مسائل امنیتی، انتخاباتی و سیاسی تصمیمگیری میشد. در این جلسات تصمیم گرفته میشد چه کسی انتخاب بشود، چه کسی انتخاب نشود.»
او در پایان این مصاحبه، خطاب به مجتبی خامنهای میگوید: «روشی که برای حکمرانی انتخاب کردهای، روش غلطی است و با این روش به نتیجه نمیرسی.»
سرفراز ۲۰ سال معاون برونمرزی سازمان صداوسیما بود و در این مقطع به گفته خود، ارتباطی نزدیک با مجتبی خامنهای داشت.
بعد از او میرسیم به مسعود؛ آقازادهای که بیشتر از دیگر اخوان به ظاهر خود توجه دارد، اهل تفریح و ورزش بهخصوص اسکی و سواری است.
مسعود خان پس از ازدواج با خواهر صادق خرازی، چون برادر همسرش آدم شیک و اهل امروز است، مسعود خیلی میکوشید (و امروز هم) شبیه او لباس بپوشد (البته مدتی است که فقط عبا و عمامه میپوشد) مثل او حرف بزند و غذا بخورد.
صادق به عتیقه بسیار علاقهمند است، مسعودخان نیز سخت دلبسته عتیقه شد، منتها بیشتر دنبال تجارت عتیقه است.
چند سال قبل، وقتی مسعود از طریق صادق خرازی خبردار شد کمپانی فرانسوی رنو درصدد عقد قراردادی کلان با دولت خاتمی است، احمد توکلی را بسیج کرد تا در مجلس هیاهو کند و مانع از عقد این قرارداد شود. توکلی چنین کرد و قرارداد به هم خورد. البته چند ماه بعد قرارداد این بار با نظارت محمد خامنهای (برادر علی خامنهای) با رنو به امضا رسید.
و سرانجام به پسر چهارم، میثم، میرسیم. میثم در سال به دولت و حشمت رسیدن پدر، یعنی ۱۳۵۷، به دنیا آمد و امروز ۴۷ ساله است. او نیز بعد از خاتمه دوره راهنمایی، به هیئت طلبگی درآمد و مدتی است همراه با مسعود عهدهدار امور دفتر حفظونشر ابوی در موسسه پژوهشی انقلاب اسلامی است.
میثم با دختر حاجی لولاچیان، از ثروتمندان جمهوری ولایت فقیه، ازدواج کرد. لولاچیان از بازاریهای حامی خمینی بود. او و حاج روغنی، رئیس کمپانی فورد انگلیسی، با وجوهات شرعیه چرخ مالی خمینی را میگرداندند. بعد از آزادی خمینی از بازداشت کوتاه سال ۱۳۴۲، او به خانه حاج روغنی منتقل شد. سال ۱۳۵۷ نیز در بازگشت به وطنی که احساسش به رویتش یک «هیچی» شرمآور بود، پیش از رفتن به بهشت زهرا از فرودگاه (با حذف توقف در مسجد دانشگاه تهران) ساعتی در بیت حاج روغنی تامل کرد. لولاچیان هم آنجا بود.
وقتی به میهنم میاندیشم، به مافیای تبهکاران حاکم، جانوجهانم با این سروده آرام میگیرد که با تامل در اطوار و عادات آقازادههای سیدعلی، در عصر جمعهای که فصل خون و مرگ بود، نوشتم.
جمعه مرگباران...
ای سرزمین خسته من/ باری مباد آنکه صدایت/ سلاخ دستگاه ولایت باشد
بر شانههای زخمی تاریخت/ روزی گرانتر از همه روزها/ آوار میشود
یک لحظه دستهای تو تا حلقه اسارت/ یخ میزند
چندان که میتوانی/ دریا شوی/ یا تا همیشه، بندی رویا شوی/ در ساحل سلامت
آری چه ساده است/ با هستی تو بازی کردن
زان سادهتر/ با واژگان شعر و شهامت/ آزادی و دموکراسی و عدل/ از راه دور/ طنازی کردن
اما من از حضور تو در خونم/ جان میگیرم
و در پناه تو/ هم اعتبار انسان میگیرم
هر بامداد پنجرهام را/ رو به سوی خانه پدری باز میکنم
و هر زمان که سینه پر از لحظههای اندوه است/ بر بال خاطراتم/ تا کوچه قدیمی ورزشگاه/ پرواز میکنم
من از شما هزاران فرسخ دورم/ اما/ وقتی که پلک میبندم/ جز یادهای رنگی دیروز میهنم/ در چشمهای من/ جاری نیست
ای سرزمین خسته من/ باری مباد آنکه نگهبانت/ جلادی از سلاله ضحاک/ عفریتی از تبار انیران باشد
آری مباد/ مردی که مرگ را میماند/ و بر لبش /جز نوحه، رنگ آوازی از عشق و زندگی پیدا نیست/ بر کرسی صدارت بنشیند

















