Thursday, May 14, 2026

صفحه نخست » فوتبال در آینهٔ زخم‌های یک جامعه، محمود زهرایی

Mahmoud_Zahraei.jpgتیم ملی یا تیم حکومت

در بسیاری از کشورهای جهان، فوتبال فقط یک ورزش نیست؛ بخشی از هویت ملی و احساس جمعی مردم است. پیروزی‌هایش شادی‌آفرین و شکست‌هایش غم‌زا است. بی‌تردید هر کشوری لحظاتی را تجربه کرده که در آن، یک پیروزی فوتبال در میدان‌های جهانی، همچون بزرگ‌ترین پیروزی تاریخی ملت تلقی شده و همهٔ مردم ، چه فوتبال‌دوست و چه بی‌اعتنا به فوتبال ، را به شادی‌ای جمعی کشانده است.

فوتبال در ایران نیز، همچون دیگر کشورهای فوتبال‌دوست جهان، جایگاهی ویژه در میان اکثریت مردم دارد و کمتر کسی را می‌توان یافت که لحظات شورانگیز یا اندوه‌بار فوتبال را در زندگی خود تجربه نکرده باشد.

اما این ورزش مردمی در ایرانِ پس از انقلاب، از دو جهت دچار دگرگونی شد. نخست آنکه با از میان رفتن بسیاری از سرگرمی‌ها، گسترش فرهنگ عزاداری، و افت کیفیت برنامه‌های رادیو و تلویزیون، فوتبال به یکی از معدود ابزارهای سرگرمی و تجمع جوانان تبدیل شد و اقبال عمومی به آن روزبه‌روز افزایش یافت. دوم آنکه فوتبال نیز، همچون سایر عرصه‌های هنری، فرهنگی و اجتماعی، رنگ‌وبوی سیاسی و امنیتی به خود گرفت. از همان سال‌های نخست، نهادهای امنیتی به درون فوتبال نفوذ کردند و برنامه‌هایی بلندمدت برای مهار این ورزش پرطرفدار و کنترل هواداران و تماشاگران آن طراحی و اجرا شد.

هرچه زمان گذشت و شکاف میان مردم و حکومت عمیق‌تر شد، ترس حاکمیت از بازتاب نارضایتی‌های اجتماعی در ورزشگاه‌ها نیز افزایش یافت. دستگاه‌های امنیتی با شیوه‌های مختلف به کنترل بازیکنان، مربیان و باشگاه‌ها پرداختند و در این میان، دو باشگاه پرطرفدار پایتخت و تیم ملی بیش از همه زیر فشار قرار گرفتند. کم‌کم فرماندهان و مدیران وابسته به سپاه در رأس باشگاه‌ها قرار گرفتند و نفوذ نیروهای امنیتی در ارکان فوتبال چنان گسترش یافت که کنترل تقریباً کاملی بر تحولات باشگاه‌ها و تیم ملی برقرار شد.

سال‌هاست که این روند ادامه دارد؛ از نظارت شدید امنیتی بر فعالیت‌های اجتماعی ورزشکاران گرفته تا مهندسی مسابقات، دخالت در دعوت یا حذف بازیکنان از تیم ملی، و استفادهٔ سیاسی از فوتبال در عرصه‌های بین‌المللی.

در جمهوری اسلامی، آن‌قدر بحران، درد و ناهنجاری در جامعه وجود داشت که فساد و تبعیض در فوتبال کمتر به چشم می‌آمد. جامعهٔ روشنفکری و حتی بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون نیز توجه چندانی به این حوزه نداشتند. سال‌ها محرومیت زنان از حضور در ورزشگاه‌ها، گزینش‌های ایدئولوژیک در تیم ملی، و محدودیت زنان در برخی رشته‌های ورزشی، کمتر موضوع حساسیت عمومی بود.

خود فوتبالیست‌ها نیز، در مجموع، با سازوکار حاکمیت کنار آمده بودند. حضورشان در مراسم‌های مذهبی و عزاداری‌ها، اگرچه برای معدودی جنبهٔ اعتقادی داشت، اما برای بسیاری تلاشی بود برای ارسال «سیگنال‌های مثبت» به دستگاه امنیتی و حفظ موقعیت حرفه‌ای.

فوتبالیست‌ها عموماً از سیاست، به معنای کنشگری سیاسی، فاصله داشتند. اگر معدودی استثنا را کنار بگذاریم، اکثریت یا اساساً بی‌تفاوت بودند یا سیاست در زندگی‌شان آن‌قدر کم‌رنگ بود که نشانی از آن در عرصهٔ عمومی دیده نمی‌شد.

نخستین جلوه‌های جدی مشارکت فوتبالیست‌ها در کنش اجتماعی و سیاسی، به جنبش سبز ۱۳۸۸ بازمی‌گردد؛ زمانی که برخی بازیکنان با مچ‌بندهای سبز در زمین فوتبال ظاهر شدند. بازیکنانی چون علی کریمی، مهدی مهدوی‌کیا و جواد نکونام در مسابقهٔ مقدماتی جام جهانی برابر کرهٔ جنوبی در سئول، با مچ‌بند سبز به میدان رفتند؛ اقدامی که بازتاب جهانی پیدا کرد.

پیش از آن، به‌جز زنده‌یاد حبیب خبیری، کاپیتان تیم هما و بازیکن تیم ملی که در سال ۱۳۶۳ به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق اعدام شد، و نیز زنده یاد ناصر حجازی در سال‌های پایانی عمرش، و پرویز قلیچ‌خانی که از پیش از انقلاب درگیر فعالیت سیاسی بود، کمتر فوتبالیستی وارد عرصهٔ کنشگری سیاسی شده بود.

از آن زمان به بعد، دیگر مردم تنها به تکنیک، گل و مهارت فوتبالیست‌ها نگاه نمی‌کردند؛ بلکه نوع نگرش و جایگاه اجتماعی آنان نیز اهمیت یافت. محبوبیت دیگر فقط از «توپ زدن» به دست نمی‌آمد؛ بلکه همراهی یا فاصله گرفتن از مردم نیز در قضاوت عمومی تعیین‌کننده شد.

انقلاب «زن، زندگی، آزادی» نقطهٔ عطفی در رابطهٔ مردم و فوتبالیست‌ها بود. در اوج اعتراضات خیابانی، بسیاری از مردم احساس کردند بازیکنان تیم ملی نتوانستند آن‌گونه که انتظار می‌رفت با جامعه همراه شوند. حمایت‌های نصفه‌ونیمه، رفتارهای متناقض و ناتوانی در درک عمق بحران، شکافی جدی میان بخشی از مردم و تیم ملی ایجاد کرد؛ تا جایی که برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران ــ و شاید حتی جهان ــ گروهی از مردم، شکست تیم ملی کشور خود را در خیابان‌ها جشن گرفتند.

من نیز، به‌عنوان کسی که دهه‌ها با شور و علاقه فوتبال را دنبال کرده و در شادی‌ها و شکست‌های تیم ملی شریک بوده‌ام، در شب شکست تیم ملی ایران برابر تیم ملی آمریکا در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر، در کنار مردمی که در خیابان های ایران برای شکست تیم ملی پایکوبی می کردند، احساسی متناقض را تجربه کردم؛ احساسی کاملاً متفاوت با شبی که ۲۴ سال پیش از آن، در جام جهانی فرانسه، پیروزی ایران برابر آمریکا را در شهر لیون فرانسه با تمام وجود جشن گرفته بودم.

این شکاف هرگز به‌طور کامل ترمیم نشد. در مقابل، مواضع مردمی برخی چهره‌ها مانند علی کریمی، وریا غفوری و یحیی گل‌محمدی باعث شد انتظار جامعه از دیگر فوتبالیست‌ها افزایش یابد.

در سوی دیگر، رفتار برخی بازیکنان، از جمله دیدار آنها با ابراهیم رئیسی، فاصله‌ها را بیشتر کرد. حتی اگر اصل حضور در چنین دیدارهایی را ناشی از فشار و اجبار بدانیم، برخی رفتارهای چاپلوسانه برای بخش بزرگی از جامعه فراموش‌نشدنی باقی ماند.

در دوران بحران‌های عادی شاید بتوان سکوت را بی‌طرفی دانست؛ اما در شرایط خشونت گسترده، سکوت دیگر خنثی نیست. وقتی جامعه درگیر سرکوب است، نداشتن هیچ واکنش انسانی و اخلاقی، برای بسیاری از مردم به معنای انتخاب سمت امن قدرت تلقی می‌شود.

در حکومت‌های اقتدارگرا، ورزش، و به‌ویژه فوتبال، اغلب به ابزاری برای مشروعیت‌سازی تبدیل می‌شود. حکومت‌ها تلاش می‌کنند پیروزی‌های ورزشی را نماد «وحدت ملی» و رضایت عمومی نشان دهند. نمونهٔ تاریخی روشن آن، جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین در دوران دیکتاتوری نظامی آرژانتین است.

در آن زمان، حکومت نظامی به رهبری ژنرال خورخه رافائل ویدلا هزاران مخالف سیاسی را بازداشت، شکنجه یا ناپدید کرده بود؛ دوره‌ای که به «جنگ کثیف» مشهور شد. با این حال، حکومت تلاش می‌کرد با برگزاری موفق جام جهانی، چهره‌ای عادی و قدرتمند از کشور به جهان ارائه دهد.

منتقدان می‌گفتند فوتبال به پوششی تبلیغاتی برای پنهان کردن سرکوب تبدیل شده است. تیم ملی آرژانتین علناً علیه حکومت موضع نگرفت. بسیاری معتقد بودند بازیکنان در فضایی آکنده از ترس و کنترل زندگی می‌کردند؛ چیزی شبیه آنچه امروز در ایران دیده می‌شود. بعدها برخی بازیکنان گفتند که از ابعاد واقعی جنایات حکومت اطلاع کامل نداشتند، چیزی که فوتبالیست های ایران نمی توانند سال ها بعد ادعا کنند، چون ابعاد سرکوب و جنایات رژیم، عریان تر و بی شمارتر از آن است که کسی در ایران آن را ندیده باشد.

اما تفاوت مهم ایران امروز با آرژانتین آن دوران، در گستردگی و آشکار بودن اعتراضات مردمی است. در ایرانِ سال‌های اخیر، چندین جنبش سراسری و خونین رخ داده، هزاران نفر کشته یا زندانی شده‌اند و صدها نفر اعدام شده‌اند. در چنین شرایطی، طبیعی است که بخشی از جامعه از چهره‌های محبوب و تأثیرگذار خود انتظار همدلی داشته باشد.

از همین‌جاست که پرسشی دشوار شکل می‌گیرد:

آیا این تیم، با همین بازیکنان و همین رفتارها، همچنان «تیم ملی ایران» است؟ یا آن‌گونه که برخی می‌گویند، به «تیم جمهوری اسلامی» تبدیل شده و دیگر نمایندهٔ احساسات مردم نیست؟

اپوزیسیون و حتی بسیاری از مردم، در پاسخ به این پرسش به دو دیدگاه تقسیم شده‌اند. گروهی معتقدند بازیکنان، خواسته یا ناخواسته، در خدمت اهداف تبلیغاتی حکومت قرار گرفته‌اند و اگر مخالفت خود را، ولو به‌صورت نمادین، با سرکوب مردم نشان ندهند، شایستهٔ حمایت نیستند. برخی حتی حضور در مسابقات جهانی را نیز نوعی همکاری با حکومت تلقی می‌کنند.

در مقابل، گروهی دیگر استدلال می‌کنند که جمهوری اسلامی طی دهه‌ها تمام عرصه‌های زندگی مردم، از هنر و ورزش تا آموزش و فرهنگ، را به گروگان گرفته است. همان‌طور که مردم هنوز به سینما، موسیقی و فعالیت‌های فرهنگی روی می‌آورند، فوتبال نیز نباید یکسره به حکومت واگذار شود. به باور این گروه، طرد کامل فوتبالیست‌ها فقط آن‌ها را بیشتر به سوی حکومت سوق می‌دهد.

همچنین گفته می‌شود ورزشکار الزاماً کنشگر سیاسی نیست و نباید از او انتظار قهرمان‌بودن در عرصهٔ سیاست داشت. نگرانی از محرومیت، از دست دادن قراردادها یا تهدید خانواده‌ها نیز واقعی است.

اما در برابر این استدلال، پرسشی اخلاقی مطرح می‌شود:

اگر مردم عادی حاضرند برای آزادی، کرامت و آیندهٔ خود زندان، شکنجه، تبعید یا حتی مرگ را بپذیرند، چرا چهره‌های شناخته‌شدهٔ ورزشی نباید حتی حداقلی از همدلی و مسئولیت اجتماعی نشان دهند؟

بسیاری از هنرمندان و بازیگران نیز، به‌دلیل نزدیکی و همراهی با حاکمیت، جایگاه و محبوبیت پیشین خود را در میان مردم از دست داده‌اند و دیگر آن پیوند عاطفی گذشته با جامعه را ندارند.

با این حال، نباید از نظر دور داشت که حضور در صحنهٔ مبارزات اجتماعی، امری انتخابی و مبتنی بر شجاعت و آمادگی فردی است. در کشوری با نزدیک به نود میلیون جمعیت، تنها درصد کوچکی از مردم حاضر می‌شوند خطر حضور در اعتراضات خیابانی و رویارویی مستقیم با حکومت را بپذیرند. بنابراین شاید نتوان انتظار داشت که همهٔ فوتبالیست‌ها نیز الزاماً در شمار همان اقلیت معترض و کنشگر قرار گیرند.

اما میان «همراه نشدن با اعتراضات» و «همراهی فعال با حکومت» تفاوتی اساسی وجود دارد. شرکت نکردن بخشی از مردم در مبارزات سیاسی، اغلب نوعی انفعال و کناره‌گیری است؛ در حالی‌که حمایت آشکار بازیکنان از روایت‌ها و خواسته‌های حکومت، یک کنش فعال و آگاهانه تلقی می‌شود و طبیعتاً واکنش و قضاوت متفاوتی را نیز برمی‌انگیزد

دامنهٔ استدلال‌های موافقان و مخالفان بسیار گسترده و متنوع است و شاید نتوان از نظر تئوریک به پاسخی قطعی و نسخه‌ای واحد رسید. اما به‌گمان من، آنچه در نهایت در این مسئله اهمیت تعیین‌کننده دارد، احساس و قضاوت درونی هر فرد است. برای چنین موضوعی نمی‌توان حکم و فرمولی همگانی صادر کرد. آنچه از اعماق جامعه می‌جوشد و به‌صورت طبیعی بروز می‌کند، خود گویاترین و واقعی‌ترین پاسخ است.

وقتی تیم ایران در جام جهانی قطر شکست خورد، هیچ فرد، گروه یا جریان سیاسی برای دعوت مردم به خیابان و شادی کردن فراخوانی نداد. آن واکنش، خودجوش و برخاسته از احساس واقعی بخشی از جامعه بود؛ مردمی که دیگر همدلی عاطفی گذشته را با این تیم نداشتند و آن را از خود نمی‌دانستند

واقعیت این است که نسخهٔ واحدی برای پاسخ به این مسئله وجود ندارد. واکنش هر فرد، بازتاب تجربه، احساس و قضاوت شخصی اوست. اما یک نکته روشن است: رابطهٔ عاطفی میان مردم و تیم ملی، دیگر مانند گذشته نیست. این رابطه امروز مشروط، شکننده و وابسته به رفتار و موضع‌گیری بازیکنان شده است.

اگر فوتبالیست‌ها، حتی به‌صورت نمادین، همدلی خود را با مردم نشان دهند، بسیاری حاضرند فشارها و محدودیت‌های آنان را درک کنند و دوباره به آن‌ها نزدیک شوند. اما اگر کاملاً در چارچوب تبلیغات رسمی حکومت حرکت کنند و هیچ نشانی از استقلال اخلاقی نداشته باشند، فاصله‌ای که ایجاد شده، عمیق‌تر و شاید جبران‌ناپذیر خواهد شد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy