هفت ترس بزرگ جامعه ایران
ذکریا ـ ایران، ویژه خبرنامه گویا
اگر نمیترسیدم، به شما میگفتم که از بعضی چیزها بسیار میترسم؛ نه چون این ترسها لزوماً بزرگترین ترسهای جهاناند، بلکه چون هنوز راه غلبه بر آنها را پیدا نکردهام.
ترس، پیش از آنکه یک احساس باشد، نوعی تشخیص است؛ تشخیص ذهن ما از وجود یک تهدید.
ذهن ابتدا میپرسد: «چه چیزی در خطر است؟»
جان من؟ آزادیام؟ خانوادهام؟ نان سفرهام؟ آینده فرزندم؟
بعد از تشخیص، نوبت ارزشگذاری میرسد؛ یعنی ذهن تخمین میزند شدت خطر چقدر است.
آیا قرار است فقط بخشی از زندگی آسیب ببیند، یا همهچیز فرو بریزد؟
انسان معمولاً در برابر ترس، یکی از چهار راه را انتخاب میکند:
فرار، سازش، کمکخواهی یا چیرگی.
یکی فرار میکند؛ اخبار را میبندد، وانمود میکند همهچیز عادی است و خودش را از میدان تهدید بیرون میکشد.
یکی سازش میکند؛ حاضر میشود امتیاز بدهد تا شدت ترس کمتر شود.
یکی دست به سوی نیرویی بیرون از خود دراز میکند؛ خانواده، جامعه، خدا، یا حتی قدرتهای خارجی.
و یکی هم تصمیم میگیرد با خودِ تهدید روبهرو شود، حتی اگر هزینه داشته باشد.
اینها فقط رفتارهای فردی نیستند. جامعهها هم همینگونه عمل میکنند.
جامعه ایران سالهاست زیر فشار تهدیدهای انباشته زندگی میکند؛ جنگ، تحریم، سرکوب، ناامنی اقتصادی، فرسایش امید و ترس دائمی از آینده.
وقتی ترس طولانی شود، فقط آرامش را نمیگیرد؛ بخشی از نیروی روانی انسان را هم میبلعد. آدم احساس میکند قدرت درونیاش کم شده است. کمکم حتی تشخیص خطر واقعی هم دشوار میشود.
مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد؛ اما جامعهای که دههها زیر فشار زندگی کرده، گاهی از خودِ سایه هم میترسد.
هفت ترس بزرگ جامعه ایران
۱. ترس از اینکه همهچیز تحمل شود و هیچچیز تغییر نکند
شاید بزرگترین ترس بسیاری از ایرانیان این باشد که بعد از این همه هزینه، رنج، زندان، مهاجرت، فقر و فرسایش، باز هم همان وضعیت ادامه پیدا کند؛ اینکه جامعه آنقدر خسته شود که به زندگی در وضعیت غیرعادی عادت کند.
این ترس، ترس از شکست یک نسل است.
۲. ترس از فروپاشی معیشت
تورم فقط بالا رفتن قیمتها نیست؛ فرسوده شدن اعصاب مردم است.
وقتی آدم هر روز ضعیفتر شدن سفرهاش را میبیند، احساس میکند بخشی از اختیار زندگیاش را از دست داده است.
ترس واقعی فقط گرسنگی نیست؛ ترس از لحظهای است که انسان دیگر نتواند از خانوادهاش محافظت کند.
۳. ترس از زندان
در ذهن بسیاری از مردم، زندان فقط چند دیوار و میله نیست؛ نوعی بلعیده شدن انسان است.
جایی که زمان، شخصیت، امید و حتی حافظه آدم را میجود.
شاید به همین دلیل است که بعضیها مرگ ناگهانی را قابلتحملتر از گرفتار شدن در چرخه فرساینده زندان میدانند.
۴. ترس برای عزیزان
گاهی انسان برای خودش کمتر میترسد تا برای کسانی که دوستشان دارد.
خیلیها شاید حاضر باشند برای باور یا خشم خود هزینه بدهند، اما طاقت دیدن آسیب خانواده، فرزند یا عزیزانشان را ندارند.
در جامعههای زخمی، ترس اغلب خانوادگی میشود.
۵. ترس از فرو ریختن زندگی روزمره
خراب شدن یخچال، پکیج، کولر یا ماشین، در بسیاری از کشورها فقط یک دردسر معمولی است؛ اما برای بخش بزرگی از جامعه ایران، میتواند آغاز یک بحران واقعی باشد.
وقتی درآمدها ضعیف و آینده مبهم باشد، حتی یک تصادف ساده هم میتواند تعادل یک خانواده را به هم بریزد.
فقر فقط کمبود پول نیست؛ شکننده شدن کل زندگی روزمره است.
۶. ترس از بیماری
بیماری در جامعهای که درمان در آن گران، فرساینده یا ناکافی است، فقط درد جسم نیست.
آدم از خود بیماری میترسد، از هزینههایش، از ناتوان شدن، از تحقیر شدن، و گاهی از این احساس که باید تنهایی از پس همهچیز بربیاید.
حتی درد دندان، برای خیلیها دیگر یک مسئله ساده نیست؛ چون میدانند ممکن است ماهها با آن زندگی کنند، فقط چون توان درمانش را ندارند.
۷. ترس از ندیدن پایان این دوران
شاید عمیقترین ترس بخشی از جامعه، این باشد که پیش از دیدن تغییر، از دنیا بروند؛ اینکه یک عمر رنج، انتظار و امید زخمی را با خود حمل کنند، اما لحظه پایان این تاریکی را نبینند.
نسلهای زیادی آمدند و رفتند، با آرزوی روزی که بتوانند نفسی سبکتر بکشند؛ آرزوی نفسی نه فقط در هوای آزادی، که در خودِ واقعی آزادی.
و هنوز این آرزو، با همه خستگیاش، زنده مانده است.
ذکریا ـ ایران

انتشار پیام «آرامش پیش از طوفان» از سوی ترامپ
















