Sunday, May 31, 2026

صفحه نخست » این آزمون بزرگ کی تموم می‌شه؟ کاوه از ایران

arina.jpgاولین کسی که گفت «ایران یه زندان بزرگه» از کجا شنیده بود؟

رفیق، معلومه از خود زندان شنیده بود. چون خودش هم زندانی همین زندان بود.

می‌گی چرا ندیدیش؟ چون وقتی زندان این‌قدر بزرگ باشه، آدم فقط زندانبان و چند نفر دور و بر خودش رو می‌بینه. زندان فقط زندانی و زندانبان نیست؛ راهرو داره، بند داره، سلول انفرادی داره، خبرچین داره، قاچاقچی داره، آدم حسابی داره، آدم فراری داره.

هر جور حساب می‌کنم، این تعبیر «زندان بزرگ» از همه اون توصیف‌های دیگه دقیق‌تره؛ یکی می‌گه خط مقدم جنگه، یکی می‌گه خاورانی پر از لاله‌های رنگارنگه، یکی می‌گه قبرستون رؤیاهاست. اما زندان بزرگ، همه اینا رو یه‌جا تو خودش جا می‌ده.

زندانی داره، زندانبان داره، دیوار داره، تفکیک داره، جرم‌سازی داره، فرار تحت نام مهاجرت داره، بندهای مختلف داره. هر چی درباره زندان بگی، یه مصداقش رو می‌شه پیدا کرد.

اما یه سؤال بزرگ می‌مونه:

این همه دیوار رو کی دورمون کشید و ما نفهمیدیم؟

این همه سلول و بازجویی و طناب و خبرچین رو کی ساخت و ما نفهمیدیم؟

اگه فهمیده بودیم، لااقل یه صدایی درمی‌اومد، یه گلو صاف می‌کردیم، یه اخمی می‌کردیم...

نمی‌کردیم؟

نمی‌دونم.

شاید آدم‌هایی فریاد زده باشن و دیگه هیچ‌وقت برنگشته باشن که تعریف کنن فریادی هم زده شده بود.

بی‌افقی نه، بدافقی حاکمه

داداش، این زندان بزرگ خیلی داغونه.

نه دیواراش؛ باطن آدماش.

اعتیاد بیداد می‌کنه. داروی اعصاب از نون شب واجب‌تر شده. میلیون‌ها نفر یا بیکارن یا فقط اسم شاغل رو یدک می‌کشن. یکی کار می‌کنه و خرج چند نفر رو می‌ده. خانواده‌ها دارن پس‌انداز آخر عمرشون رو می‌خورن.

جوونا دم در می‌ایستن و به پدری نگاه می‌کنن که دیگه زورش به زندگی نمی‌رسه.

مستأجر اجاره نداره، صاحب‌خونه هم زندگیش به همون اجاره بنده.

دارو گرونه، درمان سخته، آموزش عملاً فروپاشیده، دانشگاه و مدرسه دیگه اون چیزی نیست که بود. خیلی از بچه‌ها فقط اسم درس خوندن رو می‌شنون.

فقر هست، بدافقی و گاهی بی‌افقی هست، اما فقط اینا نیست.

فرهنگ هم زخمی شده.

مردمی که زمانی از گفتن فقر خجالت می‌کشیدن، امروز راحت می‌گن: «کم آوردیم.»

چون قبل از اینکه استخون مردم رو بشکنن، غرورشون رو شکستن.

جوونا ناامیدن، بزرگترا مستأصل.

بعد کم‌کم ترس میاد.

ترسی که معلوم نیست از جنگه، از آینده‌ست، از بی‌پولیه، از دستگیریه یا از خالی شدن آدم از درون خودش.

بعد خشم میاد.

خشم مردی که سال‌ها دویده ولی به جایی نرسیده.

خشم پدری که باید امید بده، وقتی خودش به حرفاش اعتماد نداره.

اما این خشم راه خروج نداره.

قدرت نامتقارنه.

هزینه واقعیه.

پس خشم تبدیل می‌شه به سکوت.

در خیابون می‌شه بی‌حوصلگی.

در اینترنت می‌شه طعنه.

در بدن می‌شه درد.

در شب می‌شه بی‌خوابی.

و جامعه آروم‌آروم وارد فرسایش می‌شه.

یه روز یه واقعه خونین پیش میاد.

آدما میان تو خیابون.

نه فقط برای اعتراض.

برای اینکه همدیگه رو پیدا کنن.

اون پدر می‌فهمه تنها نیست.

اون دانشجو می‌فهمه تنها نیست.

اون زن می‌فهمه تنها نیست.

برای چند روز کوتاه، ترس می‌شه حس مشترک و تنهایی کمتر.

اما بعد سرکوب میاد.

آدما برمی‌گردن خونه.

و تازه کار سخت شروع می‌شه.

پدر باید دوباره پدر باشه.

نان بیاره.

آرامش تولید کنه.

وانمود کنه هنوز آینده‌ای وجود داره.

همین‌جاست که افسردگی کم‌کم وارد می‌شه.

نه فقط به‌عنوان بیماری.

به‌عنوان ترمز اضطراری روان.

راهی برای مهار خشمی که جایی برای رفتن نداره.

جامعه وارد حالت بقا می‌شه.

و سال‌ها در همین وضعیت آماده‌باش زندگی می‌کنه.

اما داستان این زندان از کجا شروع شد؟

نمی‌دونم.

شاید از خاوران.

شاید خیلی قبل‌تر.

شاید از روزهایی که حذف آدم‌ها تبدیل به روش حکومت شد.

شاید از وقتی که اول آبرو می‌بردند، بعد مال می‌بردند و آخر سر جان می‌گرفتند.

هر جا که شروع شده باشه، امروز دیگه مهم‌ترین سؤال برگشتن به گذشته نیست.

مهم اینه که «نمی‌دانم»‌های دیروز رو به «می‌دانم»‌های امروز تبدیل کنیم.

از دانشجوهای کشته‌شده و زندانی.

از فروهرها.

از ندا آقاسلطان.

از کهریزک.

از آبان ۹۸.

از هواپیمای اوکراینی.

از نوید افکاری.

از متروپل.

از مسمومیت دانش‌آموزان دختر.

از مهسا امینی.

از نیکا، سارینا و جمعه خونین زاهدان.

از همه این زخم‌ها باید یاد گرفت.

نه برای موندن در گذشته.

برای اینکه راه آینده رو گم نکنیم.

امروز خیلی از خانواده‌ها شبیه هم شدن.

پدری که شب تا صبح حساب می‌کنه.

مادری که قرص‌ها رو می‌شمره.

فرزندی که به جای آینده، از رفتن حرف می‌زنه.

بدن‌ها بیدارن، اما روان‌ها خسته‌ان.

جامعه هنوز کار می‌کنه، می‌خنده، خرید می‌کنه، شوخی می‌کنه؛ اما بخش بزرگی از نیروش صرف مهار اضطراب شده.

و حالا سؤال آخر همین‌جاست:

درمان چیه؟

اگر افسردگی راهی برای خاموش کردن خشم بوده، درمان فقط امیدواری نیست.

شاید درمان اون لحظه‌ای باشه که آدم بفهمه فرسایشِ دائمی، دیگه کم‌هزینه‌تر از پذیرش خطر نیست.

لحظه‌ای که بگه:

«می‌دونم تضمینی وجود نداره.

می‌دونم ممکنه شکست بخورم.

می‌دونم ممکنه هزینه بدم.

اما ادامه این تعلیق، خودش یه جور مرگ تدریجیه.»

شاید تمام ماجرا همین باشه.

اینکه آدم بالاخره بین دو درد انتخاب کنه:

درد فرسایش خاموش،

یا درد پرداخت هزینه برای چیزی که هنوز ارزش جنگیدن داره.

و در آخر، مرد دیگه علاقه‌ای به نصیحت نداره.

مرغ حکومت هم که هنوز یه پا داره.

فقط می‌مونه زنی که کنار مرد و فرزندهاش ایستاده و هنوز باید دلیلی برای ادامه زندگی این خانواده پیدا کنه.


جاویدنام سارینا، نمایندهٔ فهمِ نسلی بود که تا پیش از انقلاب «زن، زندگی، آزادی»، برای نسل‌های پیش از خود ناشناخته مانده بود. دختری که به نسل من آموخت دوران کودکی دیگر آن امتداد بلند گذشته نیست؛ کوتاه شده است، آن‌قدر کوتاه که گاه کودکان، پیش از آنکه فرصت کودک‌بودن بیابند، ناچار به زیستنِ تجربه‌های بزرگسالان می‌شوند.

او به ما نشان داد که بسیاری از جوانان امروز، نه در آسایشِ کودکی، بلکه در سایهٔ ضعف‌ها، خطاها و ناتوانی‌های نسل‌های پیشین رشد کرده‌اند و زودتر از موعد با جهانِ سختِ واقعیت روبه‌رو شده‌اند.

نامش جاودان باد.

کاوه از ایران



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy