پنجشنبه 22 اسفند 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

هميشه داوری با ماست، حسن يوسفی اشکوری، اعتماد ملی

تکيه کلام يکی از مجريان برنامه تلويزيون صدای آمريکا اين است که «ما فقط اطلاع‌رسانی می‌کنيم اما داوری هميشه با شما است». اين سخن بسيار متين و مقبولی است و طبعا از يک رسانه حرفه‌ای و بی‌طرف همين انتظار است. هر رسانه دو طرف دارد: گوينده و شنونده يا تصويرپرداز و بيننده، اولی کالايی را عرضه می‌کند و دومی‌آن را می‌بيند و مصرف می‌کند و پس از چندی يا می‌پسندد و ادامه می‌دهد يا پس می‌زند و ترکش می‌کند. گرچه رسانه، اعم از گفتاری و شنيداری و ديداری، سر و کارش با انديشه و سخن و پيام و کلام است و اين مفاهيم و واقعيت‌ها از جهات مختلف با کالاهای مادی ديگر متفاوت و متمايزند و به اصطلاح‌شان ديگری دارند، اما اينها نيز تابع قانون عرضه و تقاضا هستند. منتهی در اين مورد می‌توان از اصطلاح «کالای فرهنگی» استفاده کرد. با توجه به اين ارتباط دو سويه است که می‌توان گفت در مورد هر کالای عرضه شده، فرهنگی و غيرفرهنگی، «هميشه داوری با مشتريان است». حال ممکن است يک بار من عرضه کننده باشم وشما متقاضی و بار ديگر برعکس. در اين ميان پديده رسانه «حرفه‌ای» به مقتضای طبيعت و ادعای خود، بايد دارای يک سلسله ويژگی‌های شکلی و محتوايی باشد که مهمترين آنها «بی‌طرفی» همه جانبه و جامع درتحقيق، تحليل و اجراست. اگر رسانه‌ای فاقد اين بيطرفی باشد، نامش هرچه ‌ باشد، «رسانه حرفه‌ای» نيست. البته اين سخن بدين معنا نيست که تمام رسانه‌ها الزاما بايد حرفه‌ای و بی‌طرف باشند وگرنه رسانه نيستند يا ناپسند و محکوم‌اند. يک نشريه ارگان يک حزب سياسی يا يک راديو و تلويزيون وابسته به يک گروه تبليغی- مذهبی، رسانه است و از آغاز نيز برای تعقيب هدف يا اهداف معين و اعلام شده‌ای تأسيس شده اما حرفه‌ای و بی‌طرف نيست و در اين زمينه ادعايی هم نمی‌تواند داشته باشد. صاحبان يا برنامه‌سازان و يا مجريان آنها خط فکری، اجتماعی، سياسی يا فرهنگی معينی را دنبال می‌کنند و هرگز نمی‌توانند و نمی‌بايست از آنها عبور کنند. مثلا يک رسانه مذهبی نمی‌تواند از بی‌دينی تبليغ کند يا نسبت به دين مورد اعتقاد خود و اديان ديگر بی‌طرف و بی‌تفاوت باشد چراکه در اين صورت فلسفه وجودی خود را نفی کرده است. البته ايرادی هم بر چنين رسانه‌هايی وارد نيست.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


حال ببنيم که «بخش فارسی صدای آمريکا» يک رسانه حرفه‌ای و بی‌طرف است؟ مجريان اين رسانه بارها و بارها ادعا کرده و بر اين نکته اصرار می‌ورزند که اين رسانه بی‌طرف است و فقط اطلاع‌رسانی می‌کند و در نهايت قضاوت و داوری را به شنوندگان و بينندگانش وا می‌نهد. اينکه در نهايت هر نوع داوری با مخاطبان است ترديد نيست و اصلا نمی‌تواند جز اين باشد. اما اگر کسی فقط چند بار برنامه‌های اين رسانه را ببيند و تماشا کند، اذعان خواهد کرد که بخش فارسی صدای آمريکا حداقل در بخش‌های سياسی و اجتماعی‌اش نه‌تنها بی‌طرف نيست بلکه آشکارا طرفدار و جانبدار است يعنی به شکل برنامه‌ريزی شده و سازمان يافته قرار است «له»کسانی يا جريان‌هايی و «عليه» کسانی يا جريان‌هايی چيزی گفته و يا القا شود و در نهايت به هدف يا اهدافی برسند. تاکيد می‌کنم اين هدفدار بودن به خودی خود امر ناپسندی نيست، اين حق يک رسانه است که هر هدفی را تعقيب کند و برای هر آرمانی بکوشد. بگذاريد فراتر بروم و بگويم در عالم واقع در هيچ کاری و از جمله در هيچ رسانه‌ای بی‌طرفی مطلق وجود ندارد اما وقتی رسانه‌ای اعلام می‌کند که در سياست رسانه‌ای خود حرفه‌ای عمل می‌کند و در تحقيق و تحليل و اجرا بی‌طرف است، اخلاقا ملتزم به رعايت آن است و حداقل نبايد خيلی آشکار و بی‌پروا مدعای خود را نقض کند. چرايی تاسيس بخش فارسی صدای آمريکا و زمان گسترش و توسعه آن و تامين بودجه و ديگر مسائل مربوط به اين رسانه جملگی نشان می‌دهد که اين نهاد رسانه‌ای نمی‌تواند ادعای بی‌طرفی در اطلاع رسانی داشته باشد. از اين رو شايسته است که بانيان، گويندگان و مجريان محترم آن در باب بی‌طرفی کار خود سخن نگويند و اصراری هم بر جا انداختن آن نکنند. حتی شايسته است صداقت به خرج داده اهداف خود را به روشنی و با شفافيت با شنوندگان و بينندگان خود در ميان بگذارند. برای نشان‌دادن عدم بی‌طرفی اين رسانه شواهد فراوان است اما از باب نمونه می‌توان به مجموعه برنامه‌هايی که به مناسبت سی‌امين سالگرد انقلاب ايران در اين رسانه عرضه شد، اشاره کرد. گرچه مجريان گاه می‌گويند هر کس می‌تواند در اين رسانه شرکت کند و يا ما از ديگران نيز دعوت می‌کنيم که از اين تريبون استفاده کنند، اما خود بهتر از هر کسی می‌دانند که بسياری از عناصر مستقل به دليل همين عدم بی‌طرفی و در خدمت اهداف و سياست خاص بودن اين رسانه، از هر نوع همکاری و حتی يک گفت‌وگوی چند کلمه‌ای با آن خود‌داری می‌کنند. به هر حال تا آنجا که به من به عنوان يک مخاطب مربوط می‌شود و البته اگر حق داوری برای من محفوظ باشد، قاطعانه می‌گويم که بخش فارسی صدای آمريکا نه حرفه‌ای است و نه بی‌طرف و در نهايت نه منطبق با افکار عمومی‌در ايران. حداکثر رسانه‌ای است در خدمت سياست دولت آمريکا در دوران جنگ سرد با دولت ايران و فردا که با دولت جمهوری اسلامی‌به توافق و همکاری رسيدند، قابل پيش‌بينی است که يا تعطيل خواهد شد و يا خنثی و واقعا بی‌طرف و چه بسا برخلاف سياست کنونی مدافع و همراه سياست کلی دولت دوست خواهد بود. در آن زمان زبان و بيان گويندگان کنونی آن (البته اگر زمانشان به سر نرسيده باشد) ديدنی و تماشايی خواهد بود. البته در شرايط فعلی نقش مهم آن (مانند ديگر رسانه‌های برون مرزی) شکستن سانسور حاکم بر ايران است و همين امر نيز موجب شده است که شماری از مردم در داخل مخاطب آن باشند. اين را هم بيفزايم که من تاکنون حتی يک نفر (تاکيد می‌کنم حتی يک نفر) را نديدم که بی‌طرفی اين رسانه را تاييد کند. حتی کسانی که گاه و بيگاه (به دلايلی که روشن است) از داخل کشور با آن گفت‌وگو می‌کنند. اگر مسوولان صدای آمريکا در اين مورد ترديد دارند، می‌توانند به شکل علمی‌ نظرسنجی کنند. ادعای بی‌طرفی اين رسانه همان اندازه پذيرفته است که ادعای بی‌طرفی «صدا و سيمای جمهوری اسلامی‌ايران». گرچه يک بار که ميهمان هوشمندی با ظرافت در يک برنامه اين دو رسانه ظاهرا مقابل هم را با هم مقايسه کرد، مجری آشکارا تحمل از دست داد و به اعتراض برخاست و آن را «کم لطفی» دانست. راستی در گزينش اخبار، زاويه تحليل و تعابير چه شباهت‌هايی است بين اين پوزيسيون و اپوزيسيون. مصداق «دو روی يک سکه».
اما انگيزه اين يادداشت طرح اين مطلب نبود، هدف بيان نکته مهم ديگری بود و آن حريم‌شکنی و بی‌حرمتی‌هايی است که در اين رسانه نسبت به اشخاص حقيقی و يا حقوقی و گاه به مردم ايران صورت می‌گيرد. اين از آفتاب روشن‌تر است که در يک رسانه عمومی‌اين حق برای هيچکس نيست که به ديگران توهين روا دارد. مخصوصا رسانه‌ای که ادعای بی‌طرفی دارد و خود را فقط رسانه می‌داند و به يک دولت دموکرات منتسب است و بودجه آن رسما برای ترويج دموکراسی در ايران است و مدعی است که اپوزيسيون نظام حاکم بر ايران نيست، حق ندارد زبان و حرفه خود را به توهين و تعابير موهن بيالايد. ممکن است رسانه‌های حرفه‌ای گوناگون ديگر در سطح جهان آشکار و پنهان اهداف سياسی يا فرهنگی خاصی را دنبال کنند، که طبيعی است به خودی خود هيچ اشکال ندارد، اما حداقل معيار‌ها يعنی حفظ ظاهر در بی‌طرفی و ديگر حفظ حرمت اشخاص حقيقی يا حقوقی رعايت می‌شود و گويندگان و بويژه مجريان در بيان و کلام و تعابير، ظواهر دموکراتيک و اخلاق حرفه‌ای و انسانی را فراموش نمی‌کنند. اما در بخش فارسی صدای آمريکا هيچکدام از اين دو در موارد زيادی رعايت نمی‌شود. اين بی‌حرمتی به صورت‌های گوناگون خود را نشان می‌دهند، گاه با لحن استهزاآميز گوينده (مجری و ميهمان)، گاه با تعابير و اصطلاحات خاص که بار معنايی مشخصی را به مخاطب القا می‌کنند و گاه نيز «دم خروس» پيدا می‌شود و گوينده (مجری و يا ميهمان) به طور صريح با تعابير زشت و ناپسند و توهين و يا تحقيرآميز از اشخاص يا نهادها و جريانها ياد می‌کند که نه در‌شان يک مجری و بويژه يک شخصيت سياسی و فرهنگی تحليلگر و بی‌طرف است و نه درخور مقام و جايگاه يک رسانه عمومی‌و مدعی ترويج دموکراسی و فرهنگ فراموش شده مدارا. احتمالا خواهند گفت که آزادی است و ما حق سانسور ديگران را نداريم، اما تجربه و روش معمول نشان می‌دهد که اولا برنامه‌ها، اجراها و جهت‌گيری‌های اين رسانه چنين است و اين نه ربطی به سانسور دارد و نه ربطی به ميهمان و لذا سخنان و تعابير خاص گويندگان و مجريان که گاه توهين‌آميز و تحقيرکننده است از سياست و هدف خاصی حکايت دارد، ثانيا قطعا ميهمان در بيان آرا و عقايد آزاد است اما در توهين يا تحريف آزاد نيست و اگر مواردی اتفاق افتاد (البته به طور موردی قابل چشم‌پوشی است)مجری بايد تذکر دهد و حتی در مواردی لازم است که پوزش بخواهد. سياست رسمی‌ عدم بی‌طرفی اين رسانه و مجريانش از اينجا آشکار می‌شود که اگر ميهمانی يا کسانی در تماس تلفنی سخنانی گفتند که باب طبع آنان نبود و يا به «مقدسات» برخورد شد، بی‌درنگ يا تلفن قطع می‌شود يا مجری نقش خود را از ياد برده و وارد ميدان شده و پاسخ طرف را (گاه با تاکيد و تکرار) می‌دهد و از مقدسات دفاع جانانه می‌کند (از جمله می‌توان به موردی اشاره کرد که يکبار يکی از ميهمانان اختيارات قانونی ولايت فقيه در ايران را با اختيارات زياد رئيس‌جمهور آمريکا مقايسه کرد و مجری به صورت مدعی جدی وارد ميدان شد و در مقام پاسخگويی بر آمد).
از آنجا که دغدغه من، افراد، نهادها و جريان خاصی نيست، فعلا از ذکر نمونه و شاهد خودداری می‌کنم چراکه ذکر نمونه‌ها و شواهد از يک سو يادداشت را به درازا می‌کشد و از سوی ديگر شبهه موافقت يا مخالفت با اين يا آن را تداعی می‌کند و هدف اصلی اين تذکار دوستانه مخدوش می‌شود. در عين‌حال به يک نمونه که به کل ملت ايران مربوط می‌شود نه به اشخاص، اشاره می‌کنم.
در يکی از برنامه‌های «تفسير خبر» روز‌های يکشنبه يکی از دو ميهمان ثابت هفتگی اين برنامه در ارتباط با چرايی و تحليل انقلاب ۵۷ ايران، انقلاب را «کاری ابلهانه» خواند. گرچه پس از آن که بوسيله مجری محترم تلويحا مورد اعتراض قرار گرفت، ميهمان تلاش کرد ابلهانه بودن انقلاب ايران را تعميم دهد و به طورکلی و ايدئولوژيک‌مان تمام انقلاب‌ها را ابلهانه بداند و طبعا تمام انقلابيون تاريخ را ابله بشمارد و بدين ترتيب ديگر انقلاب‌ها نيز به خاطر انقلاب ايران تنبيه شدند. اين سخن موهن به يک ملت، آن هم بوسيله يک هموطن، چندان هراس‌آور است که قابل چشم‌پوشی نيست. در اين مورد دو نکته را به کوتاهی بيان می‌کنم:
نکته نخست اين است که از منظر جامعه‌شناسی انقلاب‌ها و به طور کلی از ديدگاه تاريخی و فلسفه تاريخ يعنی تعليل رخدادها و تحولات اجتماعی، نظريه‌ها و آرای مختلفی در باب پديده انقلاب سياسی وجود دارد که اکنون حتی نمی‌توان به آنها اشارتی هم کرد، اما در اين ميان يک نکته معمولا مورد اتفاق است و آن اين است که «انقلاب اتفاق می‌افتد» نه اينکه کسی يا کسانی (مثلا پيشتازان) روزی تصميم می‌گيرند که انقلاب کنند و فردا انقلاب می‌شود و بعد رژيمی‌ را برمی‌اندازند و رژيم دلخواه و آرمانی خود را مستقر می‌کنند. اين البته به معنای جبر مطلق در تحولات نيست بلکه اعتراف به قانونمندی رخدادها و تحولات است. تاريخ کاردستی انسان نيست اما در عين حال همه چيز به اراده اين فرد و آن شخص هم نيست. انسان است که تاريخ را می‌سازد اما تاريخ نيز خود جدای از تک‌تک آدم‌های قانونمند است و برطبق آن راه خود را می‌رود. از اين رو است که می‌گويند انقلاب در شرايط خاص و با تاثيرپذيری از ده‌ها عامل قريب و بعيد رخ می‌دهد.
اگر اين تحليل درست و مقبول باشد، ديگر گزاره «انقلاب کار ابلهانه‌ای است»، به لحاظ معرفتی گزاره لغوی است و حداقل معنای محصلی ندارد. چراکه انقلاب تحت شرايطی رخ می‌دهد و به اراده اين و آن وابسته نيست و با توطئه يک فرد يا يک گروه اتفاق نمی‌افتد. اين قاعده در باره نتايج انقلاب‌ها و به طور کلی تحولات و رخدادهای پس از انقلاب نيز صادق است. گروهی و مردمی‌ در شرايطی با ايده‌ها و آرمان‌هايی کم‌وبيش روشن ضد يک رژيم شورش می‌کنند و در پی آنند که از وضع نامطلوب به وضع مطلوب برسند اما بعدها باز تحت عوامل مستقيم و غيرمستقيم و ارادی و غيرارادی مسير حوادث به راهی ديگر می‌رود که با آرمان‌های اوليه دست‌اندرکاران متفاوت يا متعارض است. از اين رو است که بايد گفت تحولات اجتماعی و از جمله انقلاب‌ها «خوابگردانه» است. به همين دليل است که پس از پيروزی هر انقلابی عده‌ای از انقلابيون مدعی می‌شوند که انقلاب منحرف شده و بايد تلاش کرد با کمک طرح‌هايی چون «انقلاب در انقلاب»، انقلاب را به راه درست برد تا به اهداف اصيل و نخست خود برسد. جمله انقلاب کار ابلهانه ايست، يک گزاره اراده‌گرايانه تمام عيار است.
نکته مهم ديگر اين است که انقلاب‌های سياسی عليه رژيم‌هايی سياسی، بيش از همه معلول و محصول عملکرد و رفتارهای خود آن رژيم است. تامل و تحقيق در چگونگی و چرايی تمام انقلاب‌های تاريخ و از جمله انقلاب‌های سياسی و مدرن در دوسده اخير در جهان، به روشنی ثابت می‌کند که شورش و انقلاب در شرايطی رخ داده است که نظام سياسی حاکم به نهايت فساد و تباهی اجتماعی رسيده و با بن‌بست‌ها و بحران‌های اقتصادی يا بحران مشروعيت مواجه بوده و توده‌های مردم را ناراضی کرده است. انقلاب فرانسه، روسيه، چين و ايران جملگی در چنين شرايطی رخ داده‌اند. نقش اصلی هر انقلابی شکستن بن‌بست‌ها است. در اين شرايط بحرانی، هر فرد و يا نيرويی به هر دليل بتواند، ولو رياکارانه، سخنگوی مطالبات مردم ناراضی باشد و از مقاومت و دليری و تدبير لازم نيز برخوردار باشد، پيشتاز و رهبر خواهد بود. اين نيز در تمام انقلاب‌ها ديده شده است که در آغاز بحران، اعتراض‌ها مسالمت‌آميز بوده ولی به دليل خودداری حاکميت از پذيرش خواسته‌ها يا بی‌اعتنايی به اين مطالبات، کار به خشونت و احتمالا جنگ و خونريزی و قيام عمومی‌ و سرنگونی رسيده است. از باب مثال، در مشروطيت اول، مظفرالدين شاه نرم‌خو مطالبات مردم را پذيرفت، کار به درگيری و خشونت نکشيد، اما جانشين مستبد و ياغی او محمدعلی شاه با اقدامات سرکشانه‌اش و با توطئه ضدمشروطيت و ويرانی و انحلال مجلس، کار را به درگيری کشاند و از کشور اخراج شد. سير تحولات انقلاب ايران نيز نشان می‌دهد که اگر پهلوی دوم مرتکب آن همه خطا و استبداد و حتی جنايت نشده بود و اگر به قانون پايبند بود و اگر به سخن مردم و خيرخواهان در طول چهاردهه حکومتش گوش کرده بود و اگر و اگر، هرگز با توفان انقلاب روبه‌رو نمی‌شد ولذا هم خود و سلطنتش مانده بود. در عين حال اگر ايشان تا سال ۵۴ دست از رفتارش برمی‌داشت و با يک رفرم تدريجی و اميدبخش مسير انحرافی را اصلاح می‌کرد، کار به شورش و درگيری خيابانی و انقلاب مسلحانه نمی‌کشيد‌. بگذريم که در نهايت، انقلاب ايران با توسل به جنبش عمومی‌مردم براستبداد چيره شد نه با جنبش مسلحانه و در قياس با انقلاب‌های ديگر کم‌هزينه‌ترين انقلاب بود.
با توجه به اين نکات می‌توان از اين شمار دوستان پرسيد، واقعا چرا در ايران پهلوی انقلاب شد؟ آيا مردم جادو شده بودند و افکار و خواسته‌هايشان اوهام بود و بهره‌ای از حقيقت نداشت؟ اگر داشت، که قطعا شما هم نمی‌توانيد منکر آن شويد، شاه و ساواک و مجموعه دولتمردان او چه پاسخی به آنها دادند و با اين مطالبات انباشته چگونه بر‌خورد کردند؟ آيا ۳۷ سال برای رژيم شاه زمان کمی‌بود؟ به نظر شما مردم می‌بايست چه می‌کردند؟ قابل تصور است که مردم پس از ديدن قيافه شکست‌خورده شاه پس از ۱۳ آبان ۵۷ صداقت او را باور می‌کردند؟ چه‌اندازه ساده‌انگارانه است که تصور شود در اواخر ديماه ۵۷ بختيار آدمی‌(و هر آدم ديگری) می‌توانست رژيم عملا ساقط شده را از سرنوشت محتوم آن نجات دهد. گاهی به جد فکر می‌کنم کسانی که چنين می‌پندارند، در آن زمان در ايران نبوده‌اند. واقعيت اين است که حداقل از سال ۵۴ رژيم پهلوی محکوم به سقوط بود و من يقين دارم که اگر رهبری چون آيت‌الله خمينی به عرصه نمی‌آمد، خمينی و خمينی‌های ديگری پيدا می‌شدند. چنان که ويکتور هوگو به درستی گفته است: وقتی انقلاب مردمی ‌آغاز شود، پابرهنگان سردار می‌شوند، ريگ‌های بيابان گلوله می‌گردند و چوب‌های درختان تفنگ می‌شوند. سخن حکيمانه را زنده ياد مهندس بازرگان در پاييز ۵۷ گفت که انقلاب دورهبر دارد: رهبر مثبت و رهبر منفی،رهبر مثبت امام خمينی است و رهبر منفی اعليحضرت. محمد رضاشاه خود بانی انقلاب ضد خود و بانی زوال رژيم پهلوی است. بنابراين اگر قرار است کسی به بلاهت متهم شود، شخص محمد رضاشاه شايسته آن است نه مردم ايران که در پی آزادی و عدالت و توسعه بودند. اگر بتوان مردم انقلابی را به بلاهت متهم کرد، پس مردم و مبارزان مشروطه‌خواه را نيز بايد ابله دانست. آيا اين دوست عزيز می‌توانند مقاومت مردم تبريز، گيلان، اصفهان، بختياری و تهران در برابر محمدعلی‌شاه و فتح تهران را بلاهت بدانند؟ روشن است که عملکرد انقلابيون و مديران نظام پس از انقلاب، بد يا خوب، به حساب خودشان نوشته می‌شود و عملکرد بد ديگران هرگز به معنای خوب بودن عملکرد حکومت زوال يافته پيشين نيست. سرنوشت آينده اين نظام نيز در گرو افکار و اعمال مسوولان ومديران آن است.
واپسين کلام اين‌که: من به عنوان يک ايرانی وفادار به انقلاب ۵۷ و مدافع آن، که هرگز از مشارکت در آن پشيمان و شرمنده نيستم، بايد بگويم سوگمندانه در وضعيتی قرار گرفته‌ايم که عناصر تحکيم‌کننده استبداد و وفاداران به آن پس از سه دهه به خود جرأت می‌دهند که مردم ايران را «ابله» بدانند. دريغ!





















Copyright: gooya.com 2016