فرق اصلاح با اصلاح! الاهه بقراط، کيهان لندن
اصلاحطلبان وطنی میبايست بدون دفاع از "انقلاب" از اين دفاع کنند که در مصر و تونس و... با حفظ قانون اساسی عرفی آنها، از شکلگيری يک حکومت مذهبی و ايدئولوژيک جلوگيری شود. دُم خروس مدافعان ايرانی "اصلاحات" اما در همين نکته آشکار میشود که آنها از وقوع انقلاب در هر جا غير از ايران پشتيبانی میکنند! امروز بنيادگرايان نيز از انتخابات برای رسيدن به قدرت استفاده میکنند. اين است که اگر "اصلاح" در ايران برای محدود کردن قدرت بنيادگرايان پاسخ مناسب نداد، ليکن انقلابی که خواستار "اصلاحات سياسی" در کشورهای عربی است، برای رساندن همين بنيادگرايان به قدرت، از زمينهای مناسب برخوردار است
کيهان لندن ۳ فوريه ۲۰۱۱
www.alefbe.com
www.kayhanlondon.com
بدون زمينهچينی و حاشيهروی بگويم مقصود از «اصلاحات» در جمهوری اسلامی حاکم بر ايران، محدود کردن خودکامگی دکانداران دين در چهارچوب نظام ولايت فقيه است و منظور از «اصلاحات» در کشورهای عربی و مسلماننشين، تازه، تلاش برای گشودن راه بنيادگرايان و اسلاميستها به قدرت سياسی است. اين نوع اصلاحات بايد مورد قبول «اصلاح طلبان» وطنی نيز باشد چرا که نخست بايد بر سر سفره قدرت نشست و از همه نظر سالها از آن تغذيه نمود تا سپس بتوان به «اصلاح»اش پرداخت!
انقلاب اسلامی
وقوع «انقلاب» در تونس و مصر و ديگر کشورهای عربی در شرايطی مورد استقبال مخالفان ايرانی انقلاب، به عبارت ديگر مخالفان هر نوع حرکتی که به تغيير جمهوری اسلامی بيانجامد، قرار میگيرد که اينان در کشور خود مردم را از هر حرکت ريشهای بر حذر میدارند تا مبادا به خشونت دامن زده شود. در حالی که مردم برای تلاشها و اعتراضهای کاملا مسالمتآميز و حتا «اصلاحی» خود نيز مورد خشونت عريان از سوی رژيم قرار میگيرند.
جالب است که گويی «آدمسوزی» نيز به يکی از نشانههای شناسنامه يک انقلاب اسلامی تبديل شده است، میخواهد آدمسوزی فجيع سينما رکس آبادان باشد که توسط به قدرت رسيدگان بعدی ايران صورت گرفت و يا عمليات خودسوزی در تونس و مصر و...! بيهوده نيست که چنين انقلابی در روند تثبيت و تحکيم و گسترش خود، با نازيسم، رژيم هيتلری و نئونازیها شباهت انکارناپذير و پيوند ناگسستنی میيابد.
آيا اين همه يک پيشداوری درباره تحولات اخير در چند کشور عربی نيست؟ آيا هراس از گزيدن مار زهرآگين انقلاب اسلامی در ايران نيست که سبب میشود با ترديد به اعتراضهای مردم کشورهای عربی نگريست؟
شواهد واقعی اما نشان میدهد دلايل کافی برای نگرانی وجود دارد. اگر انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن در ايران، در شرايط جنگ سرد و يک جهان دوقطبی و بر زمينه هراس از «خطر سرخ» شکل گرفت و بر اساس توهمات مردمی ناآزموده و روشنفکرانی بيگانه از هويت ملی و تاريخی خويش به پيروزی رسيد، امروز نيروهای مذهبی و بنيادگرای منطقه يک پشتيبان دولتی در منطقه دارند که سی سال است برای صدور انقلاب خود سرمايهگذاریهای عظيم، اعم از گسترش منابع تروريستی و خريدن مقامات و افراد بانفوذ تا تبليغات عوامفريبانه کرده است.
شادی سادهانديشانه کسانی که در فرار «ديکتاتورها» پايکوبی میکنند فقط در همين «فرار» است که با شادی عميق آن کسانی پيوند میخورد که میدانند بيش از هر نيروی ديگری در منطقه قدرت جذب عوام را دارند. عوامی که صدای دُهُل جمهوری اسلامی از دور برايشان خوش است و ظرفيت «اسلامپذيری» و توهم آنها برای يک حکومت اسلامی به مراتب بيش از ايرانيان در اواخر دهه پنجاه خورشيدی است.
و اما اگر بحث «اصلاح» را آن گونه که مدافعان ايرانی آن، اعم از ملی و مذهبی و چپ، مدعی هستند بپذيريم، بايد شاهد اين میبوديم که بدون دفاع از «انقلاب» تلاش کنند با حفظ قوانين اساسی عرفی مصر و تونس و... از شکلگيری يک حکومت مذهبی و ايدئولوژيک جلوگيری کنند. دُم خروس مدافعان ايرانی «اصلاحات» اما در همين نکته نيز آشکار میشود که آنها با ستايش انقلاب ۵۷ از وقوع انقلاب در هر جا غير از ايران پشتيبانی میکنند!
اصلاحات اسلامی
سی و دو، سه، سال پيش ما چه از مسائل پشت پرده سياست جهانی میدانستيم؟ برای من بيست ساله که مانند هزاران جوان ديگر، نام خمينی را در سياست روز تازه زمانی شنيدم که ديگر کار از کار میگذشت، همه چيز بيشتر يک «فرصت تاريخی» به نظر میرسيد که آرزوهای بزرگ ما قادر بود از آن به بهترين شکل به سود آزادی و عدالت برای مردم استفاده کند. واقعيت اما اين بود که «پرواز انقلاب» که آيتالله خمينی و همراهانش را در تهران پياده کرد تا سرنوشتی را برای ميليونها ايرانی رقم بزند که هيچ کس، مطلقا هيچ کس، تصور آن را نداشت (حتا همانها که به قدرت رسيدند!) پروازی محاسبه شده بود اگرچه بخش مهمی از آن محاسبه به دلايل مختلف، از جمله نشناختن عناصر دخيل در آن تحولات، غلط از آب در آمد! نکته مهم اما نه نتيجه آن محاسبه بلکه وجود آن است. محاسبهای که معمولا به هنگام تحولات، در پس پرده نشئگی انقلابی ناديده میماند. شور و شوق مردمی که فکر میکنند دارند سرنوشت خود را به دست میگيرند و نمی دانند اتفاقا در همان لحظه دارند آن را فقط جابجا میکنند و به دست کسان ديگری میسپارند و مطبوعات و رسانههای جهان نيز آن را بزرگ میکنند بدون آنکه به آنها بگويند يا از آنها بپرسند: آيا شما ابزار و زمينه لازم را برای به دست گرفتن سرنوشت خود داريد؟! يا اينکه نمیدانيد ديگران همه چيز را آماده کردهاند تا تنها برشانههای شما به سوی قدرت برده شوند؟
واقعا تونسیها و مصریها و آن ديگران تا چه اندازه از قدرت متشکل برخوردارند که بتوانند با حفظ تمامی دستاوردهای تاريخی و معاصر خود، از جمله اصول مترقی در قانون اساسیشان، بر دامنه آزادی، دمکراسی و حقوق مسلم خويش بيفزايند و نه اينکه آنچه را نيز دارند، اتفاقا به نام دمکراسی، از دست بدهند؟! میپرسيد چگونه چنين چيزی ممکن است؟ همانگونه که جمهوری اسلامی از راه رفراندوم و «انتخابات» توانست حقوق ايرانيان را از آنها باز پس گيرد و با «اصلاحات» حتا به عمر خويش ادامه دهد!
در هر تغيير و تحول اجتماعی، قدرت سياسی نقش محوری و اساسی بازی میکند. کسانی که تلاش میکنند با پرهيز و تقوای سياسی اهميت مقوله قدرت را در مبارزه و فعاليت فردی يا حزبی خويش انکار کنند، درواقع دليل وجودی و مبارزاتی خويش را انکار میکنند. کسب قدرت يا سيهم شدن در قدرت حکومتی، انگيزه موجوديت هر نيروی سياسی است. در تلاش برای به قدرت رسيدن هيچ نکته نکوهيده و زشت و غيردمکراتيک وجود ندارد. دمکراسی اما به اين معنی است که اجازه داده شود مردم با مشارکت مداوم در سرنوشت سياسی خويش، تصميم بگيرند قدرت دولتی را در هر دوره به کدام نيرو يا نيروهای سياسی بسپارند.
آيا تونسیها و مصریها و اساسا «جهان عرب» که جمهوری در آنها مادامالعمر و يا موروثی است، و بر خلاف پادشاهی مشروطه، رييس جمهوری در آن هم سلطنت و هم حکومت میکند، در طول دهههای گذشته که زير يوغ ديکتاتوریهای عمدتا فاسد بودهاند، به چنان تجارب غنی دست يافتهاند که با انقلاب عليه شرايط موجود، راه به سوی دمکراسی بپيمايند؟ پس سرمايهگذاری عظيم بنيادگرايان از جمله با پشتيبانی بیدريغ جمهوری اسلامی و اهرمهای فشار تروريستی که در طول سه دهه گذشته نه تنها در کشورهای منطقه بلکه در سراسر جهان کار گذاشته است، چه میشود؟ نه تنها جمهوری اسلامی، بلکه آيا ديگر کشورهای عرب ساکت خواهند نشست تا تونسیها و مصریها به همين سادگی «دمکراتيزه» شوند؟ ولی آيا هنگامی که مردم به خيابان میريزند، بايد به آنها گفت به خانههايتان بازگرديد زيرا بنيادگرايان در کمين نشستهاند؟!
نه! به عنوان روزنامهنگار و فعاليت رسانهای بايد جوّگير نشد و به کند و کاو و روشنگری پرداخت. به عنوان نيروی سياسی نبايد به «عوام» پيوست بلکه بايد واقعبين بود و امکانات را معرفی و خطرات را گوشزد کرد و امکانات را برای دريافت سهم خويش از قدرت سنجيد و گسترش داد. آينده خاورميانه و منطقه برای ايران اهميت حياتی دارد. هيچ جای خوشحالی نيست که ايران جمهوری اسلامی را پشت سر بنهد، ولی اين نظام به شکلی ديگر در کشورهای منطقه به زندگی زهرآگين و زيانبار خود ادامه دهد و نقشی را عليه امنيت منطقه و جهان بر عهده بگيرد که امروز جمهوری اسلامی به خود اختصاص داده و صدای همه را در آورده است.
ايران، کشور عربی نيست و اتفاقا انگيزه آن، مانند ترکيه، برای راندن دين اسلام به جايگاه واقعی خود، قویتر از اعراب است. زمانی بود که تنها شمشير برای گسترش يک فکر در جهان پاسخ میداد. امروز بنيادگرايان علاوه بر تروريسم به مثابه اهرم فشار، از ابزار دمکراسی يعنی انتخابات نيز استفاده میکنند تا به پشتوانه رأی «اکثريت» يک بار برای هميشه به قدرت دست يابند. اين است که اگر «اصلاح» در ايران برای محدود کردن قدرت بنيادگرايان پاسخ مناسب نداد، ليکن «اصلاح» در تونس و مصر و کشورهای مشابه برای رساندن همين بنيادگرايان به قدرت از زمينهای کاملا مناسب برخوردار است به ويژه آنکه حکومت آنان در ايران هيچ گاه تا اين اندازه متزلزل نبوده است.