سه شنبه 31 اردیبهشت 1392   صفحه اول | درباره ما | گویا

گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

نگذاريم خانه و مقبره دکتر مصدق در احمدآباد ويران شود، پرويز داورپناه

روز ۲۹ ارديبهشت ماه، يکصد و سی و يکمين سالروز تولد دکتر محمد مصدق رهبر آگاه و خردمند نهضت ملی ايران است. اما ۳ سال است که ديگر اجازه ورود به منزل و مقبره ی او را نمی دهند.

دکتر مصدق، مبارز بزرگی است که ساليان دراز از عمر خود را در راه آزادی، عدالت، دموکراسی و استقلال کشور سپری نمود و با پيکار عليه استبداد و استعمار به بيداری ملل آسيايی و آفريقايی پرداخت و با پشتيبانی ملت ايران و نيروها و شخصيت‌های ملی و آزاديخواه موفق به ملی کردن صنعت نفت و خلع‌يد از عوامل بيگانه شد.

روستايی که امروزه با نام «احمدآباد» مقبره مرحوم دکترمحمدمصدق (۱۳۴۵ــ ۱۲۶۱) شهره خاص و عام است، در صد سال پيش وجود نداشت. اين دهکده مشهور، مرکز دهستانی به همين نام از بخش مرکزی شهرستان نظرآباد (غربی ترين شهرستان استان تهران) است.

وقتی به احمد آباد می رسيد نه تابلويی، نه علامتی، نه چيزی که بيان کند اينجا آرامگاه يکی از بزرگان تاريخ ايران است، وجود دارد. حتی بر سر در خانه ی او هم تابلويی نيست

هم اکنون آرامگاه مصدق در ميان باغی محصور است. بنای اصلی و قديمی محل سکونت و دفن دکترمصدق، بسيار ساده و شامل چهار اتاق متصل به هم است که عبارت اند از اتاق های پذيرايی، خواب و نشيمن.

اين خانه در حال حاضر به صورت موزه ای درآمده که بيشتر عکس های يادگاری از مصدق و هدايايی که دوستداران او به اين مجموعه هديه کرده اند، در آن نگهداری می شود. آرامگاه او در اتاق اصلی همين خانه است.

احمدآباد به اندازه ای به نام مصدق گره خورده است که «مهدی اخوان ثالث» از شاعران برجسته معاصر ايران در فروردين ۱۳۳۵ شعری به نام «تسلی و سلام» سروده و آن را به «پير محمد احمدآبادی» تقديم کرده است.

تبعيد مصدق به احمد آباد، رنج و دردهای فراوانی را برای او به ارمغان آورد. دکترغلامحسين مصدق در اين باره می نويسد:
«در طول مدتی که در محدوده احمدآباد مجبور به اقامت بود چون حشر و نشری نداشت روحاً از زندگی مقيد رنج می برد. برای ما هم بيش از هفته ای يکبار فرصت ديدار معين نشده بود. پدرم در تبعيد احمدآباد بود که مادرم از دست رفت و تألمی تازه بر غم های درونی ديگر بابا افزوده شد. او که حقيقتاً از درگذشت مادرم ملول شده بود در غالب نامه هايی که به تعزيت دهندگان خود می نوشت يادآور می شد که از اين زندگی به تنگ آمده است و می خواهد از رنج و صدمه آن خلاص شود. در حبس و تبعيد کسی که دل به دل او بدهد نبود؛ ناچار در اتاق با تنهايی خويش می زيست. در احمدآباد گاهی در باغ و مزرعه گردش می کرد و باز به گوشه عزلت اجباری که پيش از شهريور ۱۳۲۰ هم بدان خو کرده بود می آرميد. مقصود آن است که در سراسر دوران حبس و تبعيد که به خاطر عشق وطن و خدمتگزاری بدان برايش پيش آمد، رنج بسيار برد.» ۱

روايت آقای تک روستا، آشپز دکتر مصدق در باره ی روستای احمد آباد و خصوصيات اخلاقی او قابل توجه می باشد.۲



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


«دکتر مصدق از خانواده بزرگی بود. او انسانی مبادی آداب و باتربيت بود. پدر ايشان ميرزا هدايت الله آشتيانی و مادرش خانم نجم السلطنه بود. بيمارستان نجميه را مادر دکتر مصدق ساختند. تمام مريض های ده (احمدآباد) می توانستند رايگان به آن بيمارستان بروند. مهمان های دکتر خيلی وقت ها اهالی ده بودند. مثلا بچه شان مريض بود که دکتر کاغذ می نوشت و پولی می داد که ببرند بيمارستان نجميه در تهران.
دکتر مصدق عصبانی نمی شد. گاهی وقتها بچه های ده به باغ می آمدند و گل می چيدند. دکتر مصدق بچه ها را صدا می کرد و بعد می ديديم با آنها گرم گرفته است و صدای خنده بچه ها را می شنيديم. وقتی هم بچه ها از قلعه می رفتند دکتر انعامی به آنها می داد.
گاهی اوقات کشاورزها به قلعه می آمدند می گفتند گندم به ما کم رسيده و به اندازه کافی گندم نداريم. دکتر دستور می داد دو خروار گندم به اين آقا بدهيد و سر محصول گندم را پس بگيريد. حالا بعضی ها می پرسند دکتر مسلمان بود يا نه؟ به شرفم و انسانيتم قسم وقتی ما شام دکتر را می پختيم او هميشه طبق نوبتی که از ضعيفان و نيازمندان نوشته بود دستور می داد تا به آنها سهم بدهيم. کار به جايی رسيد که ۲- ۳ نفر که پيش دکتر بودند اعتراض کردند که شما شام شب را می دهيد به مردم.
دکتر مصدق گفتند: "من نمی توانم اين شام را بخورم و در ده کسی گرسنه بخوابد".

آقای تک روستا در باره ی دهکده احمد آباد می گويد:
اينجا بيابان بود. دکتر که آمد ۴ ده را به نام های قارپوزآباد، حسين آباد، حسن بکول و احمدآباد تقسيم کرد و قلعه را به عنوان محل استقرار خود در احمدآباد ساخت. چون بالاتر از ده های ديگر بود.
يخچال را پر می کرد. انبار را پر می کرد. تابستان در يخچال را باز می کرد. هر کس می آمد و هرقدر يخ می خواست می برد. ۴ ده هم مادر دکتر مصدق در تهران داشتند که عايدات آن ۴ ده برای درمان رايگان مردم در بيمارستان نجميه می رفت و کمبود هزينه های بيمارستان را دکتر مصدق می داد. در احمدآباد مدتی کچلی و آبله آمده بود که ما همه بيماران را برديم بيمارستان و همه شان معالجه شدند.

تک روستا در جواب خبرنگاری که می پرسد: پس اينجا کاملا بيابان بود و دکتر اينجا را آباد کرد. جواب می دهد:
«بله... حدود ۹۵ تا ۱۰۰ خانوار کشاورز آمدند و کشاورزی می کردند. کشاورزی به اين صورت بود که دکتر مصدق وسايل شخم را تهيه می کرد؛ بذر و آب را برای کشاورزان تامين می کرد و کشاورزان بر روی زمين کار می کردند. نصف محصول سهم کشاورز بود و نصف ديگر سهم دکتر. مباشری هم بود که می آمد و بر تقسيم بندی محصول نظارت می کرد.

تک روستا در يک خاطره از زمان حيات دکتر مصدق می گويد:
زمانی که دکتر به قلعه آمد، دو نفر هم از سازمان امنيت آمدند به قلعه. يکی شهيدی و ديگری يوسف خانی. سرباز و پاسبخش هم دور تادور قلعه نگهبانی می دادند. دکتر مصدق خيلی قانونمند بود و هميشه قانون را در اولويت قرار می داد. سعی می کرد از خط قرمز قانون عبور نکند. يک روز اين آقای شهيدی در ده رفت و با يک پيرمرد گلاويز شد و سيلی ای به گوش پيرمرد نواخت. دختر اين پيرمرد گريه کنان به قلعه آمد و گفت با آقا (دکتر مصدق) کار دارم. دختر رفت پيش آقا و گفت مامور شما پدر من را زده. ما در آشپزخانه بوديم. با خود می گفتيم شهيدی کارش تمام شد.
آقا شهيدی را صدا زد. شهيدی آمد و دکتر گفت چرا پيرمرد را زدی؟ شهيدی گفت چون خلافکار بوده. دکتر گفت: به شما چه مربوط؟ شما مامور من هستی. شما وظيفه داری اينجا نگهبانی بدهی و وظيفه نداری در ده من بروی. فکر کردی مصدق مرده؟ پوستت را می کنم. تو حق نداری کشاورز من را بزنی. شهيدی گفت: اشتباه کردم آقا. دکتر گفت بله که اشتباه کردی. دکتر به آشپزخانه دستور داد تا غذای شهيدی را قطع کنند. يک هفته به او غذا نداديم تا دوباره آمد و از آقا عذرخواهی کرد. و آقا دستور دادند تا دوباره به او غذا بدهيم. اين مرد اينقدر خوب بود که تمام کشاورزان همينطور تربيت شدند. آنها دزد نيستند، کلک نمی زنند و ما در ده امنيت داريم.

تک روستا در جواب خبرنگار که می پرسد"اينجا هنوز رونق دارد؟ از نوه های دکتر مصدق کسی به احمد اباد سر می زند" می گويد:
«بله دکتر محمود مصدق گاهی می آيد. حوالی سالگرد دکتر هم می آيد. امسال مراسم برقرار نيست.
از عدم آمده ام ديده گشوده به وجود / گر همين است و همين بود جهان کاش نبود / هيکلی ساختند از خاک خرابش کردند / دير يا زود ندانم که از اين خاک چه سود / کيستم چيستم اينجا به چه کار آمده ام / از وجودم چه ثمر بود که گشتم موجود.

دکتر مصدق نيز در خاطراتش ضمن اشاره به اين تبعيد سياسی می نويسد:
«دادگاه نظامی مرا به سه سال حبس مجرد محکوم کرد که در زندان لشکر ۲ زرهی آن را تحمل کردم. روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ که مدت آن خاتمه يافت به جای اين که آزاد شوم به احمدآباد تبعيد شدم و عده ای سرباز و گروهبان مأمور حفاظت من شدند. اکنون که سال ۱۳۳۹ خورشيدی هنوز تمام نشده مواظب من هستند و من محبوسم و چون اجازه نمی دهند بدون اسکورت به خارج [قلعه] بروم در اين قلعه مانده ام و با اين وضعيت می سازم تا عمرم به سر آيد و از اين زندگی خلاصی يابم.» ۳
او در جای ديگری از خاطرات خويش بار ديگر تأکيد می کند: «من در اين قلعه [احمدآباد] بی جهت و بی دليل محبوسم و از تمام آزادی های فردی محرومم و خواهانم که هر چه زودتر عمرم به سر آيد و از اين زندگی خلاص شوم. چرا بايد از ذکر حقايق خودداری کنم و رفع اشتباه از کسانی که در جريان امور اين مملکت نبوده اند، نکنم.»۴
نخست وزير تبعيدی حتی در برابر مطالب مندرج در روزنامه های آن عصر نيز حق پاسخگويی نداشت: «چون در احمدآباد زندانی هستم نمی توانم در جرايد از خود دفاع کنم.»۵

خانواده دکترمصدق قلعه احمدآباد را متعلق به تمام ايرانيان می دانند و از همين رو در سال ۱۳۷۳ برای حفاظت و مرمت آن وقفنامه ای تهيه شد و هيئت امنايی مرکب از مهندس مهدی بازرگان، دکتر يدالله سحابی، دکترمحمود مصدق، دکتر نورعلی تابنده، داريوش فروهر، علی اردلان، حسين شاه حسينی و سيدجواد مادرشاهی برای نظارت بر اين مهم برگزيده شدند. با مرگ برخی از اعضا کسانی چون مهندس عزت الله سحابی، دکتر ابوالقاسم فروزان، خسرو سيف و قاضی خزاعی در هيئت امناء جايگزين آنان شده اند.۶
مجموعه تاريخی قلعه احمدآباد در فهرست آثار ملی ايران شماره ثبت ۲۹۴۳ را دارد. ۷

متاًسفانه ۳ سال است که ديگر اجازه ورود به منزل شادروان دکتر مصدق را نمی دهند. ساختمان و مقبره مصدق در احمد آباد در وضعيت بدی است و احتياج به تعميرات اساسی دارد.
چون ديگر مجالسی درآنجا برای يادبود و قدردانی از اين مرد بزرگ تاريخ ايران انجام نمی شود در نتيجه کمک مالی و هدايايی نيز جمع آوری نمی گردد.
انجام تعميرات لازم و جلوگيری از ويرانی مقبره وساختمان منزل دکتر مصدق در احمد آباد نيازمند پشتيبانی و کمک های مالی هموطنان است.
آدرس ارسال کمک های مالی:
هيات امنای قلعه احمد اباد، آرامگاه شادروان دکتر محمد مصدق، بانک ملی شعبه نادری تهران حساب جاری۷۸۳۵ کد ۱۵۹بنام آقايان دکتر محمود مصدق و حسين شاه حسينی

دکتر پرويز داورپناه

منابع:
۱ـ محمد مصدق، خاطرات و تألمات، به کوشش ايرج افشار، (با مقدمه ی دکترغلامحسين مصدق)، انتشارات علمی، تهران، ص. ۱۰.
۲ـ روايت آقای تک روستا، آشپز دکتر مصدق، بولتن نيوز به نقل از شفقنا تاريخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۹۱
۳ـ محمد مصدق، خاطرات و تاًلمات، ص ۱۶۹.
۴ـ همان، ص ۱۹۵.
۵ ـ همان، ص ۳۵۲.
۶ـ رضا قاسم‌زاده، «روستای احمدآباد»، شرق، شماره ۷۲۸، ص ۱۹.
۷ـ روزنامه نوروز، ۲۰ تير ۱۳۸۰، ص ۱۳.


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2016