اندک مدتی پس از پایان مطالعه آخرین کتابی که همراه با برخی اطلاعات جدید و یا پیش از این غفلت شده درباره "شگفتی اکتبر"۱ (اکتبر سورپرایز) ۱۹۸۰ میلادی، داستان به تأخیر انداختن آزادی گروگانهای سفارت آمریکا در تهران، نگذشته بود که جیمی کارتر، سی و نهمین رییس جمهور آمریکا، در سن صد سالگی درگذشت. کتاب مورد اشاره، " لانه جاسوسها: ریگان، کارتر، و تاریخ پنهانی خیانتی که کاخ سفید را ربود"۲، نوشته روزنامه نگار محقق آمریکایی، "کریگ آنگر"۳ است که در ماه اکتبر ۲۰۲۴ انتشار یافت. "کریگ آنگر" اولین گزارش خود درباره " اکتبرسورپرایز" را "درسال ۱۹۹۱، زمانی که در سراسر کشور درباره آن صحبت میشد... "۴ نوشت و تا امروز، متناوبأ به تحقیق خود ادامه داده است. لازم به یادآوری است که زنده یاد بنی صدر در بهار سال ۱۹۸۰ برای افشای همین طرح پنهانی به واشنگتن سفر کرده بود که از جمله عوامل اصلی برای تشکیل کمیتههای رسیدگی در مجالس سنا و نمایندگان آمریکا شد. شوربختانه، وی ار انگشت شمار افرادی است که در درازای حدود چهل سال گذشته، از تحقیق و افشای این خیانت دست نشسته است. جا دارد همین جا اشاره شود که در میان ایرانیان به غیر از زنده یاد بنی صدرو تنی چند از دوستان وی، و در آمریکا به غیر از چند تنی از جمله زنده یاد "رابرت پاری"۵، به این طرح پنهانی بسیار تعیین کننده، چه برای ایران و چه برای آمریکا و جهان، نپرداختند. اگر در آمریکا سانسور و فشارهای رسانهای برای انکار چنین دسیسهای، از جمله به این بهانه که پذیرش این خیانت به مفهوم غیرقانونی بودن همه حکومتها پس از ریاست جمهوری جیمی کارتر خواهد بود، مانع از ادامه تحقیق و افشای زوایای پنهان نگاه داشته آن میباشد، و اگر در درون ایران سانسور رژیم ولایت مطلقه، عمدتإ به این دلیل که حاکمان جمهوری اسلامی خود در خیانت پنهانی برای به سرقت بردن انقلاب بزرگ مردم ایران نقش مستقیم داشتهاند، عدم توجه و سکوت بسیار تر از بسیار محققین و دانشگاهیان ایرانی در خارج از کشور شگفتی آور و توجیه ناپذیر است.
در این نوشته بر آن نیستم که به تمامی داستان " اکتبرسورپرایز" و توافق پنهانی تیم انتخاباتی ریگان- بوش با خمینی و رهبران حزب جمهوری اسلامی برای به تأخیر انداختن آزادی گروگانها تا پس از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در اوائل ماه نوامبر ۱۹۸۰، بپردازم. بلکه قصد این نوشته افشای اطلاعات تازهای است که پیش از این مطرح نشده بود، (و اگر هم طرح شده نگارنده از آن بی اطلاع است) در مورد شواهدی دال بر احتمال خرابکاری در "عملیات پنجه عقاب"۶ (یا "عملیات طبس" آن گونه که ایرانیان میشناسند)، عملیات نظامی برای نجات گروگانها در آوریل ۱۹۸۰ میباشد.
به نظر میرسد که واقعیت این است که اشغال سفارت آمریکا در تهران توسط "دانشجویان پیرو خط امام" و گروگانگیری کارمندان آن، بخشی از طرحی گسترده نه تنها برای جلوگیری از استقرار مردمسالاری در ایران و پی آمدهای اجتناب نا پذیرآن در منطقه، بلکه واکنش ساختار اقتصادی-سیاسی آمریکا برای بازسازی و حفظ سلطه بر جهان بود. اما برای درک بهتر مطلب و چرایی انتخاب کارتر به ریاست جمهوری، انقلاب ایران، پذیرش شاه به آمریکا به بهانههای ساختگی، گروگانگیری، ناکامی تلاشها برای آزاد سازی گروگانها چه در ایران و چه در آمریکا، و تلاشهای نهایتا موفقیت آمیز برای به تأخیر انداختن آزادی گروگانها و پیروزی ریگان، باید تغییرشرایط حاکم بر روانشناسی مردم آمریکا، و ساختار سیاسی حاکم از اوائل دهه ۱۹۶۰ تا میانه دهه ۱۹۷۰، را بهتر شناخت.
از اوایل دهه ۱۹۶۰ میلادی جامعه آمریکا با جنبش "حقوق مدنی"۷ برای رفع تبعیض بر علیه سیاهپوستان، جنگ ویتنام، جنبش عظیم جوانان بر علیه جنگ ویتنام، فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ ویتنام و تضعیف نقش دلار به عنوان ارز مسلط جهانی، شکست حقارت بار در جنگ ویتنام، افتضاح واترگیت و استعفای ریچارد نیکسون از ریاست جمهوری، روبرو شد و نهایتا اندکی پس از آن، درست چند سالی پیش از ریاست جمهوری کارتر، مهم ترین لحظات در تاریخ اطلاعاتی امنیتی آمریکا رخ داد و "عمیق ترین و تاریک ترین اسرار سیا یکی پس از دیگری افشا میشد"۸.
این فرایند با گزارشی موسوم به "جواهرات خانوادگی"۹ سیا در سال ۱۹۷۴ توسط "سیمور هرش"۱۰ در نیویورک تایمز آغاز شد که نشان داد سازمان سیا دست به عملیات اطلاعاتی داخلی و غیرقانونی گستردهای علیه فعالین جنبش ضد جنگ و سایر فعالان در طول جنگ ویتنام زده بود. بلافاصله پس از آن، در ژانویه سال ۱۹۷۵، تحقیقات "کمیته چرچ"۱۱ در سنا،... و "کمیته پایک"۱۲، در مجلس نمایندگان، آغاز شد و طیف گستردهای از اسرار کوچک و کثیف سیا را برای همگان افشا کرد. " از جمله آنها میتوان به یک ربع قرن تلاش برای ترور در خارج از کشور، شنودهای غیرقانونی، آزمایش روی انسانها، جاسوسی برای ریچارد نیکسون در واترگیت و موارد دیگر اشاره کرد. سیا درسال ۱۹۴۹ در سوریه، سال ۱۹۵۳ در ایران، سال ۱۹۵۴ در گواتمالا، سال ۱۹۶۰ در کنگو، سال ۱۹۶۳ در جمهوری دومینیکن، سال ۱۹۶۳ در ویتنام جنوبی، سال ۱۹۶۴ در برزیل، و سال ۱۹۷۳ در شیلی، کودتا کرده بود. هم چنین توطئههای سیا برای ترور رهبران خارجی در جمهوری دومینیکن، کوبا، شیلی، ویتنام و غیره هم وجود داشت"۱۳.
پس از تحقیقات این دو کمیته، برای اولین بار، "کنگره عزم به مهار قدرت جامعه اطلاعاتی-امنیتی آمریکا کرد. در سال ۱۹۷۶، جرالد فورد، رئیس جمهور وقت، فرمانی اجرایی مبنی بر ممنوعیت ترورهای سیاسی را صادر کرد و در سال ۱۹۷۸، قانون نظارت بر اطلاعات خارجی را تصویب کرد که برای اولین بار محدودیتهای قانونی قابل توجهی بر توانایی سیا، "اداره بازرسی فدرال"۱۴ و "آژانس امینت ملی"۱۵ برای استراق سمع و جاسوسی از شهروندان آمریکایی در کنگره تصویب شد"۱۶.
"به منظور مهار بیشتر سیا، کارتر همکلاسی سابق خود در آکادمی نیروی دریایی، "استنسفیلد ترنر"۱۷ را به عنوان رئیس سازمان سیا منصوب کرد. در اکتبر ۱۹۷۷، در آنچه به "کشتار هالووین" ۱۸ معروف شده است، ترنر ۸۲۰ عامل سیا را پاکسازی کرد، که بسیاری از آنها از مدیران عملیات ویژه یا "سیاه" و افسران اداره ضد جاسوسی بودند. در اوایل سال ۱۹۷۹، ۲۵۰ نفر دیگر مشمول بازنشستگی شدند. در آن زمان، در مقالهای در واشنگتن پست چنین آمد: " جامعه اطلاعاتی آمریکا در حال مرگ است" و مسئولیت آن را بر عهده "ترنر" گذاشت. و... مجله نیوزویک خواستار استعفای "ترنر" شد.... "۱۹
از اینرو، انتخاب کارتر به ریاست جمهوری در سال ۱۹۷۶ با شعار رعایت حقوق بشر، خود ناشی از این تغییر در روانشناسی جامعه آمریکا بود. از سوی دیگر، انقلاب مردم ایران نیز، علیرغم تلاشهای حکومت کارتر برای ممانعت از پیروزی انقلاب مردم ایران و حفظ سلطنت شاه، بر خلاف تبلیغات بازماندگان و هواداران رژیم پیشین وباور نادرست بخشی از هم وطنان، از این تغییر در روانشناسی جامعه آمریکا ونیز تضعیف دستگاههای اطلاعاتی-امنیتی آمریکا، بهره برد. اما اربابان قدرت در ساختار سیاسی آمریکا و نیز عوامل اطلاعاتی- امنیتی بیکار ننشستند. در ماه اکتبر ۱۹۷۹، "پروژه عقاب"۲۰، که توسط "دیوید راکفلر"۲۱، رییس "بانک چیس مانهاتان"۲۲، و "هنری کیسینجر"۲۳، تشکیل شد و تنی چند از عوامل اطلاعاتی ناراضی قدیمی سیا، از جمله کرمیت۲۴و آرچیبالد روزولت۲۵، که در کودتای مرداد ۱۳۳۲ بر علیه حکومت دکتر مصدق نیز دست داشتند، برای آوردن شاه سابق به آمریکا دست به کار شد. نکته قابل تأمل این است که این تلاشها، که مورد مخالفت و مقاومت کارتر قرار داشت۲۶، علیرغم هشدارهای مکرر سفارت آمریکا در تهران۲۷ و برخی از مقامات حکومت۲۸ درباره خطر تسخیر سفارت صورت گرفت و در نهایت شاه به آمریکا وارد شد و پس از چند روز سفارت آمریکا در تهران توسط "دانشجویان پیرو خط امام" اشغال و تسخیر شده و کارمندان به گروگان گرفته شدند.
از آنجا که درباره چگونگی طرح اشغال سفارت و گروگانگیری توسط تیم راکفلر-کیسینجر به اندازه کافی نوشته شده است و نیز از آنجا که موضوع این مقاله نیست، تنها به این واقعیت اشاره میکنم که آقای ریگان ۸ روز پس از اشغال سفارت آمریکا بود که نامزدی خود برای انتخابات ریاست جمهوری در نوامبر ۱۹۸۰ را اعلان کرد. در نتیجه لااقل تا آن زمان، ستاد انتخاباتی وی نمیتوانسته نقشی در این طرحهای پنهانی داشته باشد.
اما "جامعه اطلاعاتی آمریکا، که بسیاری از آنها پیش ازاین عمیقاً از دستگاه دولتی بیگانه شده بودند، از تلاشهای دستپاچه کارتر در ایران وحشت زده شدند و آن را دلیل دیگری بر بی کفایتی او میدانستند و.. او را برای امنیت کلی آمریکا بسیار مخرب میدانستند. "سوزان کلاف"۳۹، منشی شخصی پرزیدنت کارتر، گفت: "شما نمیتوانید خشم عظیم بر علیه دولت کارتر را در دستگاههای نظامی و اطلاعاتی تصور کنید... و نه تنها در سیا. این احساسات سالها بود که در حال غلیان بودند"۲۹.
"بلافاصله پس از تسخیر سفارت آمریکا تلاشها برای حل این مشکل به ویژه آزادی گروگانها، چه در آمریکا و چه در ایران، آغاز شد. اما " کارتر از همان روزهای اولیه بحران گروگانها میدانست که اگر دیپلماسی شکست بخورد، به گزینههای دیگری نیاز دارد. "۳۰
اما این تلاشها به جایی نمیرسیدند. " از دیدگاه کاخ سفید، بسیاری از ابتکارات آنها به جایی نرسیده بود. مأموریت رمزی کلارک، دادستان کل پیشین، و جی. ویلیام میلر، وزیر خزانه داری، برای سفر به ایران، و همچنین اقدامات اولیهای که از طریق سازمان آزادیبخش فلسطین، صورت گرفته بود. قطع واردات نفت از ایران و مسدود کردن داراییهای ایران در ایالات متحده اثر چندانی نداشت. به نظر میرسید که هیچ چیز برای تشویق ایران برای مذاکره کارساز نبود.
کارتر مکرراً تلاش کرد تا از طریق برقراری ارتباط با رئیس جمهور بنی صدر، که آمادگی زیادی یرای آزادی گروگانها داشت، اقدام کند، اما به طور فزایندهای آشکار شد که بنی صدر نسبتاً ناتوان است"۳۱.
اما " در ساعات اولیه صبح روز اول آوریل، بنی صدر، رئیس جمهور ایران، اعلام کرد که گروگانهای آمریکایی از شبه نظامیان جدا خواهند شد و تحت مراقبت و حمایت دولت قرار خواهند گرفت. هرچند ممکن است این خبر آن چنان تکان دهنده به نظر نرسد، اما نشان دهنده پیشرفت واقعی بود. شبه نظامیان اسلامگرایی که گروگانها را گرفته بودند، حتی بخشی از دولت هم نبودند و بنابراین به عنوان طرف مذاکره کاملا بی فایده بودند. با این حال، اگر رژیم خمینی گروگانها را کنترل میکرد، ایران سرانجام در موقعیتی قرار میگرفت که بتواند به طور جدی مذاکره نماید. مهمتر از آن، سخنان بنی صدر نیز بخشی از یک توافق از پیش تعیین شده بود، عبارتی بی ضرر اما مورد توافق دوجانبه بین ایالات متحده و ایران که قرار بود یک سری پاسخهای مثبت بین دو رئیس جمهور ایجاد کند. اکنون که بنی صدر به قول خود عمل کرده بود، زمان آن رسیده بود که کارتر نیز وظیفه خود را انجام دهد. بنابراین در ساعت ۷: ۱۳ صبح، زمانی غیرمعمول برای کنفرانس مطبوعاتی ریاست جمهوری، نوبت کارتر بود که سخنان بنی صدر را "گامی مثبت" توصیف کند. و همین هم شد. لا اقل در تئوری، کارتر نشان داد که آمریکا آماده انجام مذاکرات مستقیم است. اما یک مشکل وجود داشت. در ایران، رئیس جمهور میتوانست توسط رهبر ایران، آیت الله روح الله خمینی، نادیده گرفته شود و این دقیقا همان چیزی است که اتفاق افتاد. کارتر بعدا گفت: " بعدا رئیس جمهور بنی صدر به ما اطلاع داد که آیت الله خمینی تصمیم خود را تغییر داده است و گروگانها آزاد نخواهند شد. ۳۲
" سرنوشت گروگانها تمامی کشور ما را به هم ریخته بود. حتی با آنکه آمریکا درگیر تورمی دو رقمی بود، حل بحران گروگانگیری فوراً به تعیینکنندهترین مسئله در انتخابات ریاستجمهوری آتی تبدیل شد. پس از ماهها تلاش دیپلماتیک ناموفق برای آزادی گروگانها، این اقدام برای نجات گروگانها، فرصتهای سیاسی و نیز خطراتی عظیم، برای کاخ سفید کارتر به همراه داشت". ۳۳
" عملیات نجات مخاطره آمیزو دشوار و برنامه ریزی آنهم نیازمند زمان بود. بلافاصله پس از شروع بحران، کارتر با درخواست برژینسکی برای طرح یک ماموریت نجات برای گروگانها موافقت کرد، اما او آن مأموریت را صرفاً به عنوان یک آماده سازی عاقلانه برای یک حادثه غیر محتمل در نظر داشت. "۳۴
" وهمه اینها به این معنا بود که کارتر به نقطه اول بازگشته است و چاره دیگری جز اجرای "عملیت نجات" وجود نداشت"۳۵.
" در ابتدا، کارتر به عملیت نجات به عنوان آخرین راه حل فکر میکرد، اما در این زمان، کاخ سفید متوجه شده بود که بنی صدر در مقابل خمینی قدرت چندانی ندارد. دیپلماسی شکست خورده بود. در روز هفت آوریل، کارتر رسما روابط دیپلماتیک ایالات متحده را با ایران قطع کرد. و در جلسه شورای امنیت ملی در یازده آوریل ۱۹۸۰، سرانجام به آن عملیات چراغ سبز نشان داد. او آماده عمل بود". ۳۶
" کارتر بسیار نگران بود که هر اقدام نظامی او منجر به اعدام گروگانها شود، اما اخبار از داخل ایران روشن میکرد که اوضاع قرار نیست تغییر کند. پیش از این به رئیس جمهور گفته شده بود که سیا با موفقیت محل فرودی را در یک نقطه دورافتاده در جنوب استان خراسان ایران شناسایی کرده است. "۳۷
" حتی در بهترین شرایط، "عملیات پنجه عقاب" مأموریتی بسیار پیچیده و خطرناک بود - آنقدر خطرناک که یکی از عوامل اصلی اختلاف در داخل دولت بود. "سایروس ونس"۳۸، وزیر امور خارجه، بسیار مخالف بود و در نتیجه استعفای خود را نیز اعلام کرد"۳۹.
" پنتاگون پنج ماه روی این عملیات کار کرده بود، ولی همچنان با چالشهای دشواری روبرو بود. هلیکوپترهای "سیکورسکی"۴۰ اسبهای کاری بسیار سنگینی بودند، اما مانند همه هلیکوپترها، میتوانستند در شرایط بیابانی دمدمی مزاج باشند. با توجه به چنین نگرانیهایی، هشت فروند هلیکوپتر - دو فروند بیشتر از شش فروند لازم برای به انجام رساندن مأموریت - قرار بود از ناو هواپیمابر "یو. اس. اس. نیمیتز"۴۱، ناو هواپیمابر هستهای عظیم، زمانی که نزدیک سواحل جنوبی ایران قرار داشت، برخاسته و پس از بیش از ششصد مایل پرواز در ارتفاع کم، برای سوخت گیری در نقطه "کویر-۱"۴۲، بستری خشک در کویر نمک ایران، فرود بیایند. به دلیل برد محدودهلیکوپترها، قرار بود، شش هواپیمای حمل و نقل "سی-۱۳۰"۴۳، با ۱۱۸ عضو تیم نجات، به اضافه بنزین برای سوخت گیری هلی کوپترها، و دیگر تدارکات، به آنها ملحق شوند. پس از آن، قرار بود تیم نجات به سمت نقطه دومی نزدیکتر به تهران حرکت کند. در همین حال، سیا میبایست کامیونهایی را برای سوار کردن نیروها و انتقال آنها به سفارت آمریکا در تهران، آماده میکرد. و در حالی که نیروهای آمریکایی مشغول آزاد کردن گروگانها بودند، هواپیماهای "سی-۱۳۰"، به منظور حفاظت از عملیات، بر فراز سفارت پرواز کنند. از آنجایی که ایرانیانی که از سفارت نگهبانی میکردند دانشجویان رادیکال بودند - و نه سربازان تعلیم دیده - مقاومت کمی هم پیش بینی میشد"۴۴.
" روز ۲۴ آوریل، ساعت ۱۰: ۳۵ صبح به وقت واشنگتن، ۶: ۰۵ بعد از ظهر. به وقت ایران، هشت فروند بالگرد سیکورسکی وارد حریم هوایی ایران شدند.... در ساعت ۱۱: ۴۸، رئیس جمهور هامیلتون جردن را به دفتر خود فراخواند و گفت: " خبر نگران کنندهای دریافت کردم که چند هلیکوپتر ما از کار افتادهاند. "
اما در واقع بدتر از این بود. حدود دو ساعت پس از ماموریت، یکی از هشت هلیکوپتری که از نیمیتز حرکت کرده بود، به ناو بازگشت، زیرا نشانه هایی مبنی بر خرابی قریب الوقوع تیغه پروانه هلیکوپتر دریافت کرد. آنها فرود آمدند، نقص فنی را تأیید کردند و بالگرد را رها کرده و خدمه سوار یک هلیکوپتر دیگر شدند. اما تعداد آنها به هفت هلیکوپتر کاهش یافته بود.
مشکلات بیشتری پیش رو بود. از آنجایی که عملیات پنجه عقاب خطرناک بود، رعایت امنیت عملیاتی دقیق برای جلوگیری از شناسایی توسط نیروهای ایرانی ضروری بود. در نتیجه به خلبانان هلیکوپتر دستور اکید داده شد بود که در سکوت رادیویی پرواز کنند. این بدان معنا بود که هیچ ارتباطی وجود نداشت، در حالی که مسافتی طولانی را در ارتفاع کم در قلمرویی ناآشنا پرواز میکردند، بیشتر آن در تاریکی شب و تحت شرایط فوق العاده دشوار بود. همانطور که بعداً گزارش وزارت امور خارجه بیان کرد، هلیکوپتر دوم در"ابری از گرد و غبار با اندازه و چگالی ناشناخته" گم شد، و دستگاهای ناوبری پرواز با مشکل مواجه شد و حدود سه ساعت پس ازشروع مأموریت به ناو نیمیتز بازگشت.
اکنون، تنها شش هلیکوپتر باقی مانده بود. کمترین تعداد ممکن. آنها توان تحمل یک اتفاق ناگوار دیگر را نداشتند. اما طولی نکشید که تصادفاً اتوبوسی متشکل از چهل نفر از زائران ایرانی از نقطه "کویر-۱" میگذشتند. آنها با اسلحه متوقف و بازداشت شدند. در همین حال، یک تکاور ارتشی آمریکا تانکر سوختی که با سرعت در حال عبور از آن نقطه بود را دید و آن را با موشک ضد تانک منفجر کرد. انفجار کوری که آسمان شب را روشن کرد که برای امنیت عملیات بسیار زیاد بود.
اما بالاخره پس از سوخت گیری در "کویر-۱"، در حال آماده شدن برای برخاستن بودند که هلیکوپتر سومی ناگهان با سیستم هیدرولیک خود مشکل پیدا کرد. یعنی تنها پنج هلیکوپتر باقی مانده بود، که برای بازگرداندن همه گروگانها و کماندوها کافی نبود. ماموریت دیگر قابل اجرا نبود و عملیات پنجه عقاب لغو شد. تلاش کارتر برای نجات شکست خورد.
اما بدترین اتفاق هنوز در راه بود. هنگامی که هلیکوپترها شروع به ترک "کویر-۱" و بازگشت به نیمیتز کردند، یکی از آنها با یک هواپیمای "سی-۱۳۰" برخورد کرد و انفجاری مهیب به راه انداخت. هشت سریاز در این برخورد جان باختند". ۴۳
" مهم نیست که در زمان رئیس جمهور جیمی کارتر با چه کسی صحبت میکردید، ۲۴ آوریل ۱۹۸۰، یکی از بدترین روزهای تاریخ بود. "زبیگنیو برژینسکی"، مشاور امنیت ملی، اندکی بعد نوشت: "چنین به نظر میرسید که رئیس جمهور را چاقو زدهاند... درد در تمام صورتش آشکار بود"۴۴.
" بعدها کارتر آنچه که اتفاق افتاد را به عنوان یکی از "بدترین روزهای زندگی من" توصیف کرد. مقامات حکومت کارتر در فکر اجرای طرح دومی برای نجات نیز بودند، اما پس از عملیات پنجه عقاب، ایرانیها گروگانها را در مکانهایی جدید پراکنده کردند و انجام عملیات دیگری نیز را تقریبا غیرممکن ساختند. و حال که نیروهای آمریکایی به خاک ایران تجاوز کردهاند، تندروهایهای ایرانی تقویت شدند و میتوانند استدلال کنند که میانه روهایی که به دنبال یافتن راه حلی با ایالات متحده هستند قابل اعتماد نیستند. در نتیجه، دیگرهیچ سیاستمدار ایرانی جرات حمایت آشکار از مذاکرات بر سر گروگانها را نداشت.
و در ایالات متحده، بوی متعفن تحقیر ماندگار شد و تا انتخابات نوامبر باقی ماند. "استوارتای. آیزنستات"۴۵، مشاور امور داخلی کاخ سفید در خاطرات خود با عنوان "رئیس جمهور کارتر: سالهای کاخ سفید"۲۵، نوشت: " این شکست بدترین روز در خاطره تقریباً همه کسانی بود که درگیر آن بودند... در واقع، آن روز انتخابات تمام شد"۴۶.
"یکی از این ناراضیان فردی به نام "مایلز کوپلند" ۴۷ " از اعضای سابق " سازمان عملیات استراتژیک"۴۸ (او. اس. اس) و سازمان سیا بود که در "عملیات آژاکس"۴۹ در ایران، که شاه را به قدرت بازگرداند، نقش مهمی داشت... کوپلند از نحوه برخورد کارتر با اوضاع منزجر شده بود. او کارتر را به عنوان کسی که زندانی اخلاق ساده لوحانه و بی گناه کلیسایی خود شده بود، مردود میدانست. کوپلند نظر مشابهی را برای "باب پری" هم گفته بود و بعدا گفت که گناه جیمی کارتر حماقت نبود. او به رابرت پاری گفت که بدتر از آن بود. کارتر یک آرمانگرا بود. او به معنای واقعی کلمه معتقد بود که شما باید کار درست را انجام بدهید و عواقب آن را هم بپذیرید"۵۰.
"همزمان با ادامه گروگانگیری، مبارزات ریاست جمهوری آمریکا برای نوامبر ۱۹۸۰ نیز در جریان بود و سرعت میگرفت. درماه مارس ۱۹۸۰ "ویلیام کیسی" به مدیریت ستاد انتخاباتی ریگان-بوش گمارده شد، همه چیز یکباره تغییر کرد. " تجربه او در سازمان "او. اس. اس"، که او از اعضای اولیه آن بود، و شبکهای که در آن پرورده شده بود، بسیار ارزشمند شد. بسیاری از اعضای شبکه او درعملیات آژاکس، برای به قدرت بازگرداندن شاه ایران، نقش داشتند"۵۱. پس از تصدی ستاد انتخابات ریگان، او بلافاصله "به سراغ بحران گروگانها رفت". و" از همان اول به طرز نامحسوسی. موضوع گروگان گیری در راس دستور کار کیسی قرار گرفت و در پشت صحنه مشغول به کار شد.... گروهی متشکل از شصت مشاور برجسته سیاست خارجی از دانشگاهها و اندیشکدههای مختلف را گرد هم آورد تا در مورد مسائل کلیدی سیاست خارجی، ستاد را راهنمایی کنند. این گروه به نوبه خود به زیر گروههای کاری کوچکتری تقسیم شد که یکی از آنها "گروه شگفتی اکتبر" نام داشت. بر خلاف سایر زیرگروهها، نام "مشاوران" این زیر گروه مشخص نبود.... این زیر گروه برای پیشبینی هرگونه غافلگیری در آخرین لحظه (مانند آزادی گروگانها) توسط کارتر، ونیز تهیه پاسخهای مناسب را ایجاد شد"۵۲.
کیسی میدانست "که... ابتدا باید مانع انجام یک معامله از طرف جیمی کارتر شود. بنابراین کسب اطلاعات از درون دستگاه کارتر تنها اولین اقدام بود. او سپس به عواملی نیاز داشت که بتوانند بر اساس این اطلاعات عمل کنند و... هرگونه پیشرفتی که کارتر در رابطه با ایران به دست آورد را مختل کنند"۵۳
"کیسی همچنین روابط فعالی با مقامات عالی رتبه اطلاعاتی در اسرائیل، فرانسه، سازمان آزادیبخش فلسطین و سایر پایگاههای حساس داشت. او هم چنین با بانکهای فاسدی که مایل به تامین مالی معاملات غیرقانونی تسلیحات بودند، دلالان اسلحه، ماموران اطلاعاتی و افسران مسئول تدارک تسلیحات در سرتاسر جهان، روابط نزدیکی برقرار کرده بود. مهمتر از همه، شبکه مخفی کیسی دارای زیرساخت عملیاتی پیچیدهای هم بود. او واسطه هایی داشت که میتوانستند ارتباطات مخفیانه با شبکه او را تسهیل کنند و مأموران برجستهای داشت که میتوانستند با قدرتهای خاورمیانه لابی کنند. او میتوانست کشتیهای حمل و نقل را که زیر پرچمهای جعلی حرکت میکردند، با هواپیماهای حمل ونقلی که به شکل جتهای مسافربری تجاری ظاهر میشدند، و خدمههایی که بسیار بسیار مرموز بودند، ردیف کند. و البته، عوانل قدیمی هم بودند که از اداره عملیات سیا پاکسازی شده بودند، جنگجویان بیکارشدهای که مشتاق روزهایی بودند که دارای کارت سفید بودند تا کودتاها، ترورها و امثال آن را بدون ترس از مجازات اجرا کنند. وقتی زمان لازم فرا میرسید، همه آنها وارد عمل میشدند. "۵۴
یکی دیگر از اقدامات کیسی استفاده از شبکه پرقدرت عوامل ناراضی و یا اخراج شده سیا، که وی ارتباط خود را با آنها حفظ کرده بود، بود.
به عنوان مثال، عملیات "پنجه عقاب" بسیار سری نگهداشته شده بود و " پنهان کاری شدید پیرامون این برنامه ریزی به حدی بود که حتی مدیر آژانس امنیت ملی نیز در جریان نبود. در اواخر ماه مارس، حدود یک ماه قبل از انجام عملیات... برژینسکی، مشاور امنیت ملی، چند برگ کاغذ را در جعبه ورودی میز سوزان کلاف، منشی شخصی پرزیدنت کارتر... گذاشت و از او خواست که آنها را به رئیس جمهور بدهد.... وقتی برژینسکی به رئیس جمهور گفت چه کرده است، رئیس جمهور کارتر واقعاً برآشفته شد. تعداد افرادی که میدانستند ما در حال انجام عملیات نجات هستیم بسیار اندک بود. قرار نبود کسی چیزی بداند. " و از جمله خود سوزان کلاف"۵۵.
در همین حال، جمهوری خواهان... توانسته بودند اطلاعات مربوط به طرح را به دست آورند. "ریچارد آلن"، مشاور امور خارجی ریگان، و متحد نزدیک کیسی،... انواع جزئیات بسیار محرمانهای را به دست آورد که تنها تعداد انگشت شماری از افراد کاخ سفید از آنها اطلاع داشتند۵۶.
"آلن به من گفت که اندکی پس از اینکه کیسی زیر گروه شگفتی اکتبر را ایجاد کرد، تیمش شروع به دریافت گزارشهای روزانه از کارکنان شورای امنیت ملی کارتر کردند، گزارشهایی که زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی بعداً گفت: "بسیار حساس" بودند و احتمالاً از سوی کارکنان ناراضی در دولت کارتر به آنها رسیده بود"۵۷.
در رابطه با احتمال اختلال در عملیات پنجه عقاب سه روایت اصلی زیر ارائه شده است:
۱- روایت اول دررابطه با فعالیتهای "مایلز کوپلند"، از مأموران پاک سازی شده سیا و عضوپیشین "او. اس. اس" که در عملیات آژاکس در ایران، که شاه را در سال ۱۹۵۳ به قدرت رساند، نقش مهمی داشت، میباشد. " او اول بار چند هفته پس از گروگانگیری جلسهای در آپارتمان خود در واشنگتن تشکیل داد که به گفته "بن مناشه"۵۸، یکی از مأموران پیشین امنیتی اسراییل، "دیوید کیمچی"۵۹، معاون رییس موساد، سازمان اطلاعاتی اسراییل، و "جان شاهین"۶۰، فردی بسیار نزدیک به بیل کیسی نیز، حضور داشتند.... به گفته بن مناشه... اگر جان شاهین از هر آن چه کوپلند در حال انجام بود مطلع بود، بیل کیسی نیز تقریبا به طور قطع از آن آگاه بود.... در اواخر دسامبر، جان شاهین با پیشنهادی برای نجات گروگانها به کاخ سفید کارتر مراجعه کرده بود که احتمالا همان طرحی بود که توسط کوپلند و شرکا طراحی شده بود. این طرح قرار بود تحت فرماندهی ارتشبد غلامعلی اویسی، فرمانده سابق نیروهای مسلح ایران در زمان شاه، قرار داشته باشد. اویسی آن زمان به نیویورک نقل مکان کرده بود، اما ظاهرا ۱۰۰ جنگجوی ایرانی در تهران داشت که این عملیات را اجرا کنند. پس از آنکه پیشنهاد جان شاهین توسط کاخ سفید کارتر و سیا مورد بررسی قرار گرفت، یک مقام سیا گفت که پیشنهاد شاهین را "خیرخواهانه" میداند، اما با این وجود او را متقاعد کرد که این پروژه را کنار بگذارد زیرا غیرعملی بود. اما کار کوپلند تمام نشد و در اوایل بهار، او و سایر عوامل ناراضی دیگر شروع کردند که امور را در دست خود بگیرند. برای این منظور، کوپلند... چند تن از برجسته ترین همکاران خود را به جلسه دیگری در خانه خود در محله جورج تاون شهر واشنگتن در صبح شنبه، ۲۲ مارس ۱۹۸۰ فراخواند. در میان آنها "کرمیت روزولت جونیور" و پسر عمویش "آرچیبالد روزولت جونیور" هم بودند که هر دو هم نقش کلیدی در "عملیات آژاکس" ایفا کرده بودند و هم بخشی از "پروژه عقاب" گروه راکفلر برای آوردن شاه به ایالات متحده بودند..... کوپلند به " رابرت پاری" گفته بود که نسخه هایی از این طرح برای ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر هم ارسال شده بود. با این حال، در نهایت، دولت کارتر با وجود اینکه طرح توسط سیا هم تأیید شده بود، آن را رد کرد.... با وجود اینکه طرح نجات او رد شده بود، در ۲۰ آوریل، کوپلند مقالهای در روزنامه "واشنگتن استار" نوشت و ایده اجرای عملیات مخفیانهای را مطرح کرد که در طی آن کماندوها با هلیکوپتر گروگانها را نجات میدادند. این مقاله - که تنها چهار روز قبل از عملیات واقعی برای نجات منتشر شده بود - نگران کننده بود. یکی از مقامات دولت کارتر به روزنامه "واشنگتن پست" گفت که روز بعد از آن این داستان "به گونهای در روزنامههای ایرانی منتشر شد که گویی این طرح رسمی نجات دولت آمریکا است. " به عبارت دیگر، به لطف مقاله کوپلند، ایرانیها اکنون تا اندازهای در حالت آماده باش قرار گرفته بودند. در ۲۲ آوریل، دو روز قبل از عملیات برنامه ریزی شده "پنجه عقاب"، یک برنامه رادیویی در تهران از توطئه سیا برای نجات گروگانها خبر داد. "استنسفیلد ترنر"، رئیس سازمان سیا، به من گفت: " آنها به مقاله کوپلند اشارهای نکردند، اما ما فرض کردیم که این دو با هم مرتبط هستند. ما در ابتدا وحشت زده بودیم اما به این نتیجه رسیدیم که ارزش دارد که عملیات را ادامه دهیم. " وی افزود که طرح کوپلند شباهت هایی با یکی از چندین طرحی داشت که در واقع توسط دولت در حال بررسی بود"۶۱.
۲- روایت دیگر در رابطه با فردی به نام "تیموتی لاندون"۶۲ است. "کریگ آنگر" به نقل از"جوئل مک کلیری"۶۳، خزانه دار کمیته ملی حزب دمکرات و معاون دستیار رئیس جمهور در دولت کارتر، فردی که در مقام رییس یک دفتر مشاوره سیاسی بر طرحهای مشورتی راهبردی بین المللی برای چهارده رییس جمهور و نخست وزیر در جهان نظارت میکرد، از آشنایی و دوستی او با تیموتی لاندون، مأمور اطلاعاتی بریتانیایی که در توسعه یک انبار تسلیحاتی در سواحل ساطان نشین عمان به آمریکا کمک کرده بود، نقل میکند.
" لاندون شخصیتی خارق العاده بود - ماجراجویی در سنت بزرگ استعماری قدیمی بریتانیا، که به عنوان "لارنس عربستان" عمان شناخته میشد. شهرتی که او در سال ۱۹۷۰ در عمان به دست آورده بود، زمانی که نقشی کلیدی در کودتای مورد حمایت بریتانیا ایفا کرد که سلطان سعید بن تیمور را از سلطنت خلع و پسرش قابوس بن سعید آل سعید را جایگزین او کرد. قابوس زمانی با لاندون دوست شده بود که این دو مرد جوان با هم در آکادمی نظامی سلطنتی "سندهرست"۶۴ (انگلستان) آموزش میدیدند. به گزارش روزنامه انگلیسی گاردین، هنگامی که قابوس بر تخت نشست، لاندون به "مشاوراصلی" او تبدیل شد و به تبدیل عمان از یک کشورکشاورزی بدوی به یک کشور صنعتی مدرن، که از درآمدهای عظیم نفتی جدید تغذیه میشد، کمک کرد... و توانست از طریق معاملات تسلیحاتی که به نمایندگی از سلطان واسطه گری میکرد، مبالغ هنگفتی به دست آورد.... تا زمان مرگ در سال ۲۰۰۷، لاندون ثروتی معادل ۵۰۰ میلیون پوند استرلینگ (نزدیک به ۱ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۴) جمع آوری کرده بود. او همه این کارها را تقریبا در خفای کامل انجام داده بود. او موضوع افسانهها بود و به "سلطان سفید" معروف شده بود.... اندکی پیش از مرگش، در سال ۲۰۰۷، لاندون با مک کلیری تماس گرفت و او را به املاک ۲۰۰۰ هکتاری خود در منطقه همپشایر انگلستان دعوت کرد.... لاندون و مک کلیری با وجود اینکه دوست بودند، اما سیاستهای بسیار متفاوتی داشتند. مک کلیری به من گفت که لاندون "هرگز طرفدار کارتر نبود. " او همچنین میدانست که لاندون یک بچه پیشاهنگ نیست. انواع و اقسام داستانهای شیطانی در مورد لاندون وجود داشت، بدون شک برخی از آن داستانها اغراق آمیز بودند، اما لاندون فردی بود که در عمان کودتا کرده بود، دلال اسلحه و مردی سرسخت بود. مک کلیری که از انزجار لاندون نسبت به جیمی کارتر بی خبر بود، رابطهای با او برقرار کرده بود که تا حد زیادی ناشی از علاقه متقابل آنها به بودائیسم بود. مک کلیری به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره کمپین بین المللی برای "تبت"، به عنوان مشاور "دالایی لاما"۶۵ (رهبر بوداییان جهان) خدمت کرده بود"... در سال ۲۰۰۵ به درخواست لاندون، او را به ملاقات با دالایی لاما در سوئیس برد و به گفته مک کلیری، لاندون با دالایی لاما ملاقات کرد و "بسیار احساساتی شد. میتوانستی بگویی که چیزی در درون وجدانش هست. ".... مک کلیری تا یکی دو سال بعد، زمانی که لاندون دوباره تماس گرفت، خبری از او نداشت. این بار، او در مورد این که چرا میخواهد مک کلیری را ببیند، صریح تر بود. آن زمان، به لاندون گفته شده بود که در حال مرگ ناشی از سرطان ریه است. او از مک کلیری دعوت کرد تا چند روزی را با او... بگذراند زیرا میخواست که در بستر مرگ اعتراف کند. هنگامی که مک کلیری رسید،... آنها نشستند تا چیزی بنوشند. مک کلیری گفت که صحنهای بسیار احساسی بود و او از آنچه لاندون گفت مات ومبهوت شد. " او به تازگی سخت بیمار شده بود و گفت: میدونی، من میخواستم عذرخواهی کنم. " مک کلیری متحیر شد. پوزش؟ برای چه؟ اگر لاندون به نوعی دوستی آنها را نقض کرده بود، مک کلیری کاملا از آن بی خبر بود.
"می دونی چرا میخواستم تو را ببینم؟ " لاندون پرسید.
"چرا؟ " مک کلیری پاسخ داد.
"خوب، من چیزی برای گفتن دارم، چیزی که بر وجدانم سنگینی میکند. "
لاندون گفت: "جوئل، من واقعا تو... را دوست داشتم. اما میدونی، من همیشه از این واقعیت که در جلوگیری از عملیات نجات (پنجه عقاب) دست داشتم، ناراحت بودم.»
مک کلیری به من گفت که مبهوت شده بود: "نزدیک بود از روی صندلی بیفتم. "
لاندون گفت که در زمان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۸۰ از خرابکاری در کار مبارزات انتخاباتی کارتر احساس بدی نداشت. بلکه نکته این نبود. او گفت که کارتر رئیس جمهور بدی بود که شایسته باختن بود.
او گفت چیزی که او واقعا در مورد آن احساس گناه میکرد این بود که با انجام این کار به دوستانش، مک کلیری و... خیانت کرده است.
دقیقا مشخص نبود که لاندون چه نقشی ایفا کرده بود، اما مک کلیری متوجه شد که لاندون روابط بسیار نزدیکی با آژانس (منظور سازمان سیا) دارد - به ویژه افرادی که در اواسط دهه هفتاد... پاکسازی شده بودند. آنطور که مک کلیری به من گفت، "فکر میکنم تمام تماسهای او با افرادی بود که توسط استنسفیلد ترنر اخراج شده بودند. "
مک کلیری گفت که به طور خاص، لاندون با " تئودور شاکلی"۶۶، جاسوس افسانهای در "اداره عملیات سیا"، که برعملیات معروف "فینیکس"۶۷ برای دستگیری یا کشتن رهبران مظنون ویت کنگ نظارت داشت، نزدیک بود. به گفته " لزلی کاکبرن"۶۸، در کتاب "خارج از کنترل"۶۹، شاکلی مسئول " قتل دهها هزار غیرنظامی ویتنامی به این دلیل که سیا آنها را بخشی از ساختار ویت کنگها میدانست، بود. " شاکلی یک سال پس از پاکسازی ۸۲۰ مأمور اداره عملیات سیا استعفا داد.... اما از دور خارج نشد. طی چند سال آینده، او مهارتهای خود در عملیات مخفی را... در اختیار ستاد انتخاباتی ریگان-بوش گذاشت. برای این منظور، رابرت پاری در "پروندههای ایکس"۷۰، یادداشت هایی ازستاد انتخاباتی ریگان-بوش پیدا کرد که تئودور شاکلی را به تلاشهای ستاد انتخاباتی آنها در ایران مرتبط میکرد.... مک کلیری گفت: " لاندون این افراد را میشناخت و با آنها نزدیک بود و آنها با (مسئله) ایران درگیر بودند. " و آنها برای ایجاد اطمینان در شکست تلاشهای کارتر برای مذاکره با ایران نقش داشتند.... مک کلیری ملاقات خود با لاندون را با سؤالات بسیار بیشتری از پاسخ هایی که گرفته بود ترک کرد. با این حال، وقتی نوبت به مشخص کردن دقیق نقش او رسید، لاندون به طرز ناامیدکنندهای مبهم بود. مک کلیری به یاد میآورد: " او در مورد آنچه میگفت بسیار مراقب بود. من از این داستان بسیار مبهوت شده بودم و نمیدانستم چگونه باید پی گیری کنم. " لاندون در سال ۲۰۰۷ درگذشت. روابط او با شاکلی به طور اتوماتیک سوالاتی را ایجاد کرد، اما حتی قابل توجه تر از آن این واقعیت بود که لاندون در عمان مستقر بود. یکی از مناطق استقرار عملیات پنجه عقاب، پایگاه استراتژیک ایالات متحده در جزیره کوچک مصیره، در سواحل عمان، درست آن سوی تنگه هرمز از ایران بود.
در پایان، فقط یک نکته وجود داشت که قطعی بود: لاندون به مک کلیری گفته بود که در اکتبر سورپرایز شرکت داشته است. "من میتوانم به طور قطع و بدون قید و شرط بگویم که او عذرخواهی کرد و اعتراف کرد که نقشی، نقشی مهم، در آنچه اتفاق افتاد، داشته است. او یک بازیگر اصلی در عمان بود و اذعان کرد که در اکتبر سورپرایز شرکت داشته است "۷۱.
۳- و روایت سوم در رابطه با بازرگانی لبنانی به نام "مصطفی زین"۷۲ است.
" زمانی که کریگ آنگر در سال ۲۰۲۳ در آرشیو رابرت پاری جستجو میکرد "نامهای پیش از آن منتشر نشدهای یافت که در ماه ژوئیه ۲۰۱۴ نوشته شده بود و ادعاهای شگت انگیزی را مطرح میکرد. این نامه توسط "مصطفی زین"، یک بازرگان لبنانی نوشته شده بود که در "سیا" به عنوان یک"عامل در دسترس" شناخته میشد. در این مورد، این بدان معناست که "زین" یکی از افرادی بود که با "سیا" ارتباط داشت و روابط نزدیکی نیز با رهبری سازمان آزادیبخش فلسطین و "حزب الله" (لبنان) ایجاد کرده بود. در نتیجه، "زین" در طول بحران گروگان گیری فردی مورد توجه ویژه برای "سیا" بود.
زمانی که "رابرت ایمز"۷۳، مدیر سیا در خاور نزدیک، شروع به ایجاد شبکهای از تماسهای مخفی ارزشمند کرد، "مصطفی زین" دقیقا همان فردی بود که او به دنبالش بود. داستان چگونگی ایجاد روابط فوق العاده عمیق "رابرت ایمز"، این جاسوس برجسته سیا... که در آوریل ۱۹۸۳ در یک بمب گذاری انتحاری به سفارت ایالات متحده در بیروت درگذشت، با عوامل کلیدی خاورمیانه و رهبری سازمان آزادیبخش فلسطین، در سال ۱۹۸۰ در کتاب "کای بیرد"۷۴ برنده جایزه پولیتزر،، به نام"جاسوس خوب"۷۵ روایت میشود. به گفته "کای بیرد"، از همکاران پیشین رابرت ایمز، یکی از بزرگترین دستاوردهای "رابرت ایمز" به عنوان یک جاسوس، گشودن یک کانال پنهانی محتاطانه با سازمان آزادیبخش فلسطین از طریق "زین" بود، زمانی که این کار هم خطرناک و هم دشوار بود. و " مصطفی زین" برای چهارده سال آینده "سانچو پانزا"۷۶ی (مترجم: قهرمان کتاب دون کیشوت) "ایمز" بود. "
نامه "زین" سؤالات بسیار بیشتری از پاسخ هایی که داده بود طرح کرد، اما آن پاسخها هم نسبتا هیجان انگیزهستند، هم چون دست نوشتهای که او برای " (رابرت) پاری" به جا گذاشت و شامل خاطرات منتشر نشده زین میباشد. در این دست نوشتهها، "زین" از "جان شاهین" به عنوان "دوست و همکار نزدیک من" یاد میکند و تنها باری که "جان شاهین" او را به " بیل کیسی" معرفی کرد را به یاد میآورد. "جان شاهین" در ایالات متحده متولد شده بود، اما پیشینه لبنانی داشت و به گفته "زین"، به اندازه کافی احساس خویشاوندی میکرد تا با "مصطفی زین" راحت صحبت کند. او عاشق سخن گفتن از داستانهای قدیمی سازمان "او. اس. اس" در طول جنگ (دوم جهانی) بود و احساس میکرد که تاریخ دارد در عملیت پنهانی که توسط " بیل کیسی" علیه "کارتر" به راه افتاده بود، تکرار میشد! او دوست داشت در مورد موفقیتهای "بیل کیسی" در به خدمت گرفتن مقامات بسیار عالی رتبه در "سیا"، "پنتاگون" (وزارت دفاع آمریکا) و حتی در شورای امنیت ملی و کاخ سفید، برای دریافت اطلاعات از آخرین اقدامات دولت "کارتر"، صحبت کند! "
بر اساس خاطرات "مصطفی زین"، "بیل کیسی" اطلاعاتی را از یک عضو شورای امنیت ملی (کارتر)، که مخفیانه برای او کار میکرد، دریافت کرده بود که جزئیات یک عملیت نجات را که توسط "سیا" و "پنتاگون" برای آزاد کردن گروگانها طراحی شده بود، شرح میداد". عملیاتی که "مصطفی زین" به آن اشاره میکرد، "عملیات پنجه عقاب" بود که او در نامه خود به "رابرت پاری" خاطرنشان کرد که این "رابرت ایمز" بود که به من گفت که او مشکوک بود که اتفاقی صورت گرفته، به ویژه در "عملیات پنجه عقاب" برای نجات گروگانها در تهران که به دلیل خرابی دو هلیکوپتر شکست خورده بود. "
نامه "مصطفی زین" ماهیت دقیق سوء ظن "رابرت ایمز" را بیشتر از این روشن نمیکند، اما او با زیرکی از نیروهای بزرگتری که در این کار دست داشتند آگاه بود. او نوشت: "باب ایمز میخواست این عملیات موفق شود، اما "کیسی" میخواست به هر طریق ممکن شکست بخورد و موفق شد. "
در میان موضوعات دیگر، "مصطفی زین" درباره یکی از ارزشمندترین منابع خود، "عماد مغنیه"، تروریستی معروف مینویسد که گفته میشود در بمب گذاریهای سفارت آمریکا در بیروت در سال ۱۹۸۳ میلادی، که منجر به کشته شدن هشتاد و سه نفر (از جمله "باب ایمز") شد، و بمب گذاری پایگاه تفنگداران دریایی (آمریکا) در بیروت در اواخر همان سال که بیش از سیصد نفر کشته شدند، و آدم ربایی سال ۱۹۸۴ میلادی، و شکنجه و مرگ "ویلیام باکلی"۷۷، رئیس ایستگاه "سیا" در بیروت، دست داشت.
"ویلیام باکلی" که دوست قدیمی "رابرت ایمز" بود، زمانی به بیروت رفته بود که شیعیان آنجا افراطی شده بودند. گفته میشود که او با موفقیت در حال بازسازی شبکهای بود که در اثر بمب گذاریها ویران شده بود. او در حال خروج از آپارتمان خود برای رفتن به محل کارش در ۱۶ مارس ربوده شد. ربوده شدن او در واقع به معنای به آخر خط رسیدن حضور نظامی ایالات متحده در لبنان بود.
در طول پانزده ماه پس از آن، "ویلیام باکلی" بیرحمانه شکنجه شد. اما " ویلیام باکلی" به اسیرکنندگان خود چه گفت؟ همانطور که... در کتاب " جنگجویان در سایه"۷۸۵ آمده است، "مدت کوتاهی پس از دستگیری او، ماموران سیا در منطقه ناپدید و یا کشته شدند. روشن بود که ربایندگان او را شکنجه کرده بودند تا شبکهای را که تأسیس کرده بود، یعنی منبع بیشترین اطلاعات ما در باره جناحهای مختلف فعال در بیروت را، کشف کنند. "
"مصطفی زین" در نامه خود به "رابرت پاری" در باره آنچه که ظاهرا بدترین افشاگری "ویلیام باکلی" بود، نوشت. "مصطفی زین" با اشاره به حوادثی که منجر به عقیم ماندن این ماموریت شد، نوشت: "عماد مغنیه نواری را به من نشان داد که در آن "ویلیام باکلی"، رئیس ایستگاه "سیا" در بیروت، به خیلی امور، از جمله از کار انداختن آن دو هلیکوپتر، اعتراف میکند. "
"مصطفی زین" در خاطرات منتشر نشده خود این تصور که در "عملیات پنجه عقاب" خرابکاری شده است، را دو چندان برابر کرد. او نوشت: "بزرگترین شوکی که مرا از اعماق قلبم تکان داد، زمانی بود که اعتراف "ویلیام باکلی"، رئیس ایستگاه سیا در بیروت را شنیدم که چهار سال بعدازعملیات "پنجه عقاب" توسط "جهاد" ربوده شده بود. او اعتراف کرد که به دستور "بیل کیسی" در مأموریت نجات گروگانها در تهران توسط "سازمانی غیر رسمی" خرابکاری صورت گرفت! تنها کاری که آنها باید انجام میدادند این بود که یک هلیکوپتر دیگر را از کار بیاندازند، که در واقع انجام دادند و او فردی که مسئول این کار بود را هم نام برد"!... من نمیتوانستم متوجه آرامش جمهوریخواهان زمانی که خبر شکست (عملیات پنجه عقاب) را شنیدند نشوم! من "جان شاهین" را دیدم که واقعا ناراحت به نظر میرسید و از دست برخی که آشکارا جشن گرفته بودند واقعا عصبانی بود! "
ولی "مصطفی زین" تا چه اندازه معتبر بود؟ "کای بیرد" به من گفت: "مصطفی تمایل داشت جهان را با عینک توطئه ببیند. اما من توانستم بسیاری از مطالبی که او به من گفت را بررسی و تأیید کنم. "
با این حال، تأیید اتهام خرابکاری در (عملیات) نجات (پنجه عقاب) داستان دیگری بود.... در نهایت، هیچ مدرک قطعی برای حمایت از ادعای "مصطفی زین" مبنی بر خرابکاری (در عملیات) پنجه عقاب وجود نداشت.
اما شواهد زیادی وجود دارند که نشان میدهند "بیل کیسی" تمام تلاش خود را برای عقیم گذاردن تلاشها برای بازگشت زودهنگام گروگانها به کار میبرد". ۷۹
مرتضی عبداللهی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-October Surprise
2- Den Of Spies: Reagan, Carter, And the Secret History of the Treason That Stole the White House
3- Craig Unger
4- Dens of Spies, p.3
5- Robert parry
6- Operation Eagle Claw
7- Civil Rights Movement
8- p.17
9- Family Jewels
10- Seymore Hersh
11- Church Committee
12- Pike Committee
13- p.17 and https://americandiplomacy.web.unc.edu/2003/04/jimmy-carter-and-the-1979-decision-to-admit-the-shah-into-the-united-states/
14- FBI
15- NSA
16- p. 18
17- Stansfield Turner
18- Halloween Massacre
19- p.19
20- How a Chase Bank Chairman Helped the Deposed Shah of Iran Enter the U.S., NYT, December 29, 2019
21- David Rockefeller
22- Chase Manhattan Bank
23- Henri Kissinger
24- Kermit Roosvelt
25- Archibald Roosvelt
26- NYT December 29, 2019
27- p. 12-13 and Jimmy Carter and the 1979 Decision to Admit the Shah into the United States
28- p. 13
29- p. 19
30- p. 23
31- p. 24
32- p. 190
33- p. 9
34- p. 23
35- p. 24
36- p. 191
37- p. 25
38- Cyrus Vance
39- p. 26
40- Sikorsky
41- U.S.S. Nimitz
42- Desert 1
43- C-130
44- p. 25
45-Stuart Eizenstat
46- p. 9
47- p.28
48- Miles Copeland Jr.
49- OSS
50- Operation Ajax
51- p. 192
52- pp. 172-173
53- p. 224
54- p. 61
55- pp. 25-26
56- p. 195
57- p. 174
58- Ari Ben-Menashe
59- David Kimchi
60- John Shahin
61- pp. 191-195
62- Timothy Landon
63- Joel McCleary
64- Sandhurst
65- Dalai Lama
66- Theodore Shackley
67- Lesley Cockburn
68- Phoenix
69- Out of Control
70- X-Files
71- pp. 196-201
72- Mustafa Zein
73- Robert Ames
74- Kai Bird
75- The Good Spy
76- Sancho Panza
77- William Buckly
78- Shadow Warriors
79- pp. 201-205