امروز این خیزش که میرود به خیزش همگانی بدل شود، بسیار جدیتر و حیاتیتر از خیزشهای قبلی است؛ خیزشی که با توجه به وضعیت اقتصادی مردم، تورم افسارگسیخته، ناتوانی مسئولین در پاسخگویی به نیازهای حداقلی جامعه و تجربه کافی مردم از نزدیک به نیم قرن حکومت اسلامی که در تمام این مدت اجازه نداد یک روز آب خوش از گلوی خشکشده مردم پایین برود، حاصل شده است.
مردم برای پایان دادن به این زندگی جهنمی که جمهوری اسلامی بر آنها تحمیل کرده، دارند آرامآرام به میدان میآیند.
میدانی که عمده انگیزه نبرد در آن سرنگونی این حکومت و جایگزینی آن با حکومتی است که در گام نخست توانایی حل مشکلات اقتصادی، راهاندازی چرخ تولید و قرار دادن مجدد قطار از ریل خارجشده سالهای قبل از انقلاب را ـ که داشت با سرعت در جهت مدرن و بهروز شدن ایران بهسوی آینده میرفت ـ داشته باشد.
براستی در ذهن مردم که سالهاست روزانه ایران قبل از انقلاب را با این حکومت مقایسه میکنند چه میگذرد؟
در ذهن و آرزوی آن نانآور درمانده یک خانواده که بر سر سفره خالی مینشیند، شرمنده در چهره زن و فرزند مینگرد و مجبور میشود جگرگوشه خردسال خود را بهعنوان کودک کار راهی میدان خشن و پر از مهلکهای بهنام جامعه اسلامی بفرستد که هزاران افعی پروارگشته در دامن هیئتهای مذهبی، ابنالوقتهای فرصتطلب نان به نرخ روزخور که اساس این حکومت را تشکیل میدهند، کودک او را در خود ببلعند.
این همه نوجوانان و جوانان معتاد، این همه خلافکاران بزرگ و کوچک محصول کدام رژیماند؟ اینجاست که مقایسه میکند بین آنچه که داشت و از دست داد با آنچه که امروز بر وی میگذرد.
چهل سال بالا و پایین کرده، گاه دل بر خاتمی بسته که شاید فرجی در زندگیاش حاصل شود. از وعدههای حکومت برای رسیدن به «قله» حمایت کرده و دست آخر متوجه شده که تمامی این شامورتیبازیها برای بردن سهم گوشت بیشتر از پیکر شقهشقهشده سرزمین آبائیاش بوده و بس.
بعد چهل و اندی سال تازه معنی «هیچ» خمینی را میفهمد؛ معنی تفاوت بین امت و ملت را، خودی و ناخودی را، معنی بریدن نان از گلوی کودک ایرانی و چپاندن آن در کام نیروهای نیابتی از حزبالله گرفته تا داعش را.
مقایسهای بس سخت و جانفرسا که عمر نسلی را تباه کرد و ریش بر قلب نسل جوان و نوجوان این سرزمین نهاد. دریغ که در این گذر سخت چهل و اندی سال، نیروهای بهاصطلاح سیاسی از احزاب ریز و درشت تا کنشگران منفرد آن نگفتند و آن نکردند که به کار مردم آید.
داستان تمامی این سالها برای اپوزیسیون چیزی جز جدل با یکدیگر بر سر مفاهیم مجرد، گفتوگو پیرامون درگیریهای ذهنی خود و دلخوش کردن خویش به طرح شدن در محدوده همان مرزهای گروهی و محدوده روشنفکری نبود؛ جایی که میتوانستند ساعتها و ساعتها در مورد همهچیز بحث کنند و دست آخر هر کدام خوشحال از زورآزمایی از سر میز برخیزند.
از این رو هرگز قادر به دیدن آن حرکت بطی و تأثیرگذار در بطن جامعه نگردیدند که با چنگ و دندان از هویت ملی خود دفاع میکرد. ندیدند آن تلاش بخشی از اقشار متوسط اجتماعی را که چگونه زیر نگاه عبوس و رعبآور جمهوری اسلامی داشت از موسیقی، رقص، تئاتر، سینما، مد، فرهنگ مدرن و از جامعه زنانهای که جمهوری اسلامی سخت در کار به پستوی خانه بردن آنها بود، دفاع میکرد.
ندیدند آن زن و مرد کارمند را که فرش زیر پای خود میفروخت تا فرزندش را در مدرسهای خوب بگذارد، به کلاس موسیقی و کلاس نقاشی ببرد و برایش امکان دسترسی به دنیای اینترنت را به هر جانکندنی مهیا میساخت تا نگذارد صدای موسیقی، رقص و شادی بهتمامی از این سرزمین ریشهکن شود.
نمیخواست که نسل جوانش در جهان معاصر در سیمایی متحجر و بدبو زیر دست و پای حکومت له شود. این بخش وسیع طبقه متوسط جامعه که کمکم نقششان برای اقشار متوسط به پایین و برای خانوادههای کارگری، حتی دهقانی، جالب میشد، طی این سالها نقشی بزرگ در تقابل با فرهنگ آخوندی و تراوشات ذهنی حوزههای علمیه بازی کردند.
در این میان نقش تلویزیون و جهان مجازی که از طریق اینترنت بر روی جوان و نوجوان ایرانی گشوده شده بود، در نشان دادن آنچه که ملت داشت و از دست داد و شیوه زندگی غربی و نگاه به جهانی مدرن و امیدبخش، بهمراتب بهتر و قویتر از آنچه که دستگاههای تبلیغاتی جمهوری اسلامی با شدت و صرف میلیونها دلار سعی در جا انداختن آن داشت، عمل میکرد.
نتیجه این هماوردی، درآمدن شعار «رضا شاه روحت شاد» از دل سازندگی گذشته بود؛ رویگردانی مردم از آنچه که تلویزیون و رسانههای دلبههمزن جمهوری اسلامی تبلیغ میکردند.
هاج و واج ماندن آن بخش از اپوزیسیون که هنوز در تقابل با غرب و مظاهر غربی بود و شعار ضد امپریالیسمیاش او را در کنار جمهوری اسلامی قرار میداد و نگاهش به برنامههای تلویزیونی که از غرب برای ایران پخش میشد چندان فرقی با نگاه جمهوری اسلامی نداشت.
ادامه دارد
ابوالفضل محققی

















