میگویند یا با ما باش یا اینکه دندانهایت را میشکنیم و پوست از سرت میکنیم.
میگویم: ای آقا! چیکار به کار من یک لاقبای بیچاره داری؟ ما که آسته میرویم آسته میآییم، گربه شاخمان نزند. چرا نمیروید یقه این خواجه حافظ شیرازی نمکنشناس را نمیگیرید که یکی از سردمداران پنجاه و هفتیها بوده است؟
مگر زبانم لال، عالیجناب پرویز ثابتی ـ قهرمان ملی وطنی! ـ مرده است؟
حافظ را بدهید دست این قهرمان ملی تا استخوانهایش را خرد کند! اتاق تمشیت در لسآنجلس ندارید؟ ایجاد کنید آقا! ایجاد کنید! اینکه زحمتی ندارد.
مگر همین حافظ نبود که در سال پنجاه و هفت سرود یاد مستان میداده، پیشاپیش پنجاه و هفتیها فریاد میکشیده است:
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید؟»
چنین خائن وطنفروش نمکنشناسی را رها کرده، یقه من بیچاره را چسبیدهاید که نه سر پیازم نه ته پیاز؟
شما هم عجب آدمهایی هستید ها! باز صد رحمت به سنگزنان و تیشهزنان ممدعلیشاهی!
گیلهمرد (حسن رجبنژاد)

در کوچ بهرام، م.سحر
















