
بهرامِ بیضایی
با جاودان شد جُفت
یک چند در میهن
چونان گُلی بشکفت
با بینشی سرشار
با دانشی هِنگُفت
از چهرهٔ فرهنگ
گَردِ دنائت رُفت
طبعِ گُهربارش
ناگفته ای نَنهُفت
هم شور وحال آورد
هم دُرّ ِ معنا سفت
عُمری هنر پرورد
عُمری حقیقت گفت
با یادِ ایران سوخت
در خاکِ غُربت خفت
کوچش مرا آزرد
سوگش مرا آشفت
م.سحر

پوست از سرتان میکنیم، گیلهمرد
















