Monday, Jan 5, 2026

صفحه نخست » بهرام بیضائی؛ شناسنامه یک ملت، ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgدیروز بخشی از خاک ایران، در قامت بزرگ‌مردی به‌نام بهرام بیضائی، در غربت به خاک سپرده شد.

دیروز جسم مردی در غربت به خاک سپرده شد که روح زنده یک ملت بود. مردی عجین‌شده با سرزمینی به‌نام ایران، با مردمانی برآمده از دل تاریخ.

تاریخی که گاه خنده بر لبانشان می‌نشاند و گاه اشگ بر چشمانشان جاری می‌سازد.

مردی که به خاک سپرده شد، راز این خنده و گریه را می‌دانست و روایت‌گر هر دو بود.
گاه طرب‌نامه را به صحنه می‌آورد و گاه سوارانی شمشیر به‌دست با علم‌های سیاه، هجوم‌آورده بر این سرزمین را به تصویر می‌کشید.

دیروز مردی به خاک سپرده شد که به اجبار، تن به زندگی و مرگ در غربت داد؛ اما لحظه‌ای از خاک وطن جدا نشد.

او درآمیخته با مردم، درآمیخته با خاک، درآمیخته با تک‌تک عناصری بود که راز پایداری این سرزمین، این مردم را رقم می‌زند.

او روح زنده‌شده فردوسی بود در قالب نثر؛ بیهقی بود که قلم بر کاغذ می‌گریاند؛ سیاوش بود که با پاکیزگی تن از میان آتش عبور می‌کرد؛ جان بر تَر می‌نهاد تا از هویت تاریخی ملت خویش دفاع کند.

انسان‌هایی می‌آیند پای بر هستی می‌گذارند که گویی تمامی عناصر طبیعت دست به‌دست هم داده‌اند تا از آن‌ها پیکره‌ای بسازند، نمایانگر عظمت انسان.

جان‌های آزادی که مسئولیت کشیدن بار امانتی بزرگ بر دوش دارند؛
باری که کشیدنش ممکن نیست، جز در سایه تلاشی عظیم و افسار کردن روح بر جسم.

چرا که سخن از عاشقی است؛ افکندن سپر از دست است و نهادن سینه در برابر تیر بدخواهان.

تنها صدای «انالحق» حلاج نیست که برای رسیدن به آن وضو به خون باید کرد.
انجام هر کار بزرگ انسانی، عشقی چنین و وضویی چنان را باید.

چه در عالم علم باشد، چه در عالم هنر، که برای رسیدن به تعالی در آن، رنج بسیار باید کشید؛ خون دل خورد، مداومت کرد، عرق ریخت.

تا کاری عمیق، شایسته، اصیل و ماندگار در درازنای تاریخ خلق کرد.

هنری که نبوغ هنرمند با عرق حاصل از رنج کار وی در هم نیامیزد، ساروجش قوام نگیرد؛ به باد و بارانی فرو ریزد.

این رنج سی‌ساله فردوسی است که کاخی می‌سازد که برج و باروی آن نه از سنگ، بل از نظم است. بیت، بیت آن از دلیری و شهامت جان‌های آزادی شکل گرفته که برای برکشیدن نام خود از هفت‌خوانی می‌گذرند که اراده و عشق به آزادی و آزاد زیستن را طلب می‌کند؛ اراده آزادگانی که خود قلم دست می‌شکنند تا «کسی قادر به بستن دست آن‌ها نباشد».

کاخی ساخته‌شده بر پایه پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک.
چه کسی قادر است کاخی ساخته‌شده با چنین ملاتی را در هم ریزد؟

چنین است رمز پایداری کاخ بلند فردوسی که در طول تاریخ با تلاش بزرگ‌مردانی چون بیضائی مرمت می‌گردد. خشتی افزون بر خشت گذشتگان بر آن نهاده می‌شود تا از گزند باد و بارانش حراست کند. این داستان تداوم ملت‌ها و تمدن‌هاست.

شاهکار آفرینش بر سقف کلیسای «سیستین» ممکن نبود، جز با رنج سی سال دراز کشیدن بر داربستی که جوانی و توان از میکل آنجلوی جوان را گرفت و پیرشده از داربست فرود آورد.

هنر رنج است؛ جوشش خون است؛ نبوغ است آمیخته با جنونی مقدس، پیچیده در توالی سال‌ها کار طاقت‌فرسا.
چنین هنری است که سینه‌به‌سینه جریان می‌یابد، روح را صیقل می‌دهد، امید می‌آفریند، بر دل می‌نشیند و ثبت تاریخ می‌گردد.

مردی که دیروزش به خاک سپردند و به جاودانگان پیوست، این‌چنین بود. پیرشده بر داربستی که متجاوز از نیم‌قرن بر آن دراز کشید تا بار امانتی که نه فردوس، بل آسمان فیروزه‌ای ایران‌زمینش بر دوش وی نهاده بود، با فیلم، داستان، نمایش و نمایش‌نامه‌نویسی، استادی شاگردان، به مقصد برساند.

پیرشده با المی نشسته بر جان، از داربست فرود آمد. پای در پیرانه‌سری نهاده، اما جوان‌تر از هر جوانی عاشق و شیدا؛ مردی که عاشق ایران بود.

شناسنامه یک ملت بود در قامت هنرمندی آزاده که تاریخ یک ملت را بازگو می‌کرد؛ عزیز دیر مغان که نه بُعد زمان و نه بُعد مکان قادر به کاستن این عشق، این آتش نگردیدند.

دلی که از ازل تا به ابد عاشق رفت، عاشقانه و سرفراز در خاک خفت.

مردی که بخشی از ایران بود، در قامت «بهرام بیضائی».

یادش گرامی باد
ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy