دیوید اعتباری - کیهان لندن
بحث درباره آینده ایران اغلب با این پیشفرض آغاز میشود که قدرتهای خارجی، بهویژه ایالات متحده، در پی طراحی «نظام مطلوب» برای ایران هستند. اما واقعیت سیاست خارجی، بهخصوص در نگاه دونالد ترامپ، عریانتر از این تصورات است: مدیریت ریسک. نه ملتسازی، نه پروژه ارزشی، نه تعهد بلندمدت. ترجیح ترامپ در پرونده ایران این است که اگر تغییری رخ میدهد، بدون جنگ مستقیم، بدون فروپاشی کنترلنشده و بدون بیثباتسازی منطقهای باشد. مسئله برای او «چگونه تغییر میکند» است، نه «به چه چیزی تبدیل میشود».
از همین زاویه است که مقالهای تحلیلی که اخیرا در تایمز اسرائیل منتشر شد اهمیت پیدا میکند. آن مقاله استدلال میکند که جمهوری اسلامی از نظر ایدئولوژیک عملا به پایان رسیده است، هرچند هنوز از منظر نهادی فرو نریخته. تمایز میان «مرگ باور» و «بقای ساختار» کلید فهم وضعیت کنونی ایران است. نظامی که دیگر قادر به تولید مشروعیت دینی و اخلاقی نیست، ناگزیر به اتکای فزاینده بر زور متوسل میشود. مقاومت گسترده زنان در برابر حجاب اجباری دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا میکند؛ این صرفا اعتراض به یک قانون نیست، بلکه رد عملی ادعای اقتدار فقهی و اخلاقی حکومت است. فشار اجتماعی و اقتصادی، که در اعتراضات اخیر دیماه ۱۴۰۴ (ژانویه ۲۰۲۶) با گسترش به بیش از ۲۰ استان و کشته شدن چندین نفر نمود یافت، هزینه حفظ ساختار موجود را برای رژیم بهطور محسوسی افزایش داده و همزمان محاسبات بازیگران خارجی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
این وضعیت یادآور اتحاد جماهیر شوروی در سالهای پایانی عمرش است. شوروی پیش از فروپاشی ۱۹۹۱، از نظر ایدئولوژیک تهی شده بود؛ حزب و دستگاه امنیتی باقی بودند، اما کمونیسم دیگر باور عمومی نبود. جمهوری اسلامی امروز در موقعیتی مشابه قرار دارد، با یک تفاوت تعیینکننده: ایدئولوژی شوروی سکولار بود، اما ایدئولوژی جمهوری اسلامی دینی است. همین تفاوت، هم عمق بحران را بیشتر میکند و هم پیامدهای گسست را پیچیدهتر. از اینرو، برای بازیگران خارجی، لزوما مسئله اصلی این نیست که ایران «چه باید بشود»، بلکه این است که اگر ساختار موجود از کار بیفتد، آیا ایران به سمت انتقالی قابل مدیریت میرود یا به سوی فروپاشی پرهزینه.
در چنین شرایطی، رجوع به تجربههای تاریخی نه برای نسخهپیچی، بلکه برای فهم ترجیحات قدرتهای جهانی اهمیت دارد. اسپانیا پس از فرانکو نشان داد که تداوم کارکرد دولت و اجماع حداقلی میتواند مانع لغزش به خشونت شود. شیلی پس از پینوشه نشان داد که گذارهای کمهزینهتر معمولا با چارچوبهای مرحلهبندیشده همراهاند و بدنه اداری و امنیتی به دنبال افق بقاست. اروپای شرقی در سال ۱۹۸۹ نیز نشان داد که وجود قابهای حداقلی انتقال میتواند احتمال فروپاشی خشونتبار را کاهش دهد. وجه مشترک این تجربهها از نگاه قدرتهای خارجی روشن است: آنها فروپاشی غیر قابل پیش بینی را نمیخواهند.
همین منطق در رفتار اسرائیل، عربستان، اروپا و ترکیه نیز دیده میشود. اسرائیل بیش از هر چیز نگران عبور ایران از آستانه هستهای و جهش کیفی در برنامهٔ موشکی است؛ مسائلی که از نگاه تلآویو «پنجره زمانی محدود» دارند و به تعویقپذیری نامحدود تن نمیدهند. عربستان ثبات خلیج فارس و امنیت انرژی را اولویت میداند. اروپا به پیامدهای انسانی، مهاجرتی و اقتصادی میاندیشد. ترکیه کنترل مرزها و جلوگیری از بیثباتی منطقهای را خط قرمز خود میداند. این ترجیحات به معنای توانایی آنها برای مهندسی آیندهٔ ایران نیست، اما در لحظهٔ گسست بر نوع واکنششان اثر میگذارد.
در ماههای اخیر، تشدید تنشها پیرامون موشکها و غنیسازی، همراه با جابهجاییهای نظامی و بازآراییهای امنیتی، نشان داده که واشنگتن و تلآویو صرفا نظارهگر نیستند. این تحرکات لزوما نشانه جنگ قریبالوقوع نیست، اما بیانگر آن است که «سناریوی بد» بهطور جدی مدلسازی شده و تهدید باید باورپذیر بماند. منطق مشترک این است: بالا بردن هزینه ادامهٔ مسیر برای تهران، بدون الزام به شلیک اول؛ و در صورت لزوم، آمادگی برای ضربهای محدود و هدفمند که برنامهها را عقب بیندازد، نه آنکه جنگی تمامعیار را آغاز کند.
در همین بستر است که هشدار اخیر ترامپ معنا پیدا میکند؛ هشدار صریحی که اعلام میکند اگر رژیم دست به کشتار مردم بزند، آمریکا دخالت خواهد کرد. این پیام، اعلام دخالت فوری یا حمایت از انقلاب نبود، بلکه ابزاری برای «بازدارندگی رفتاری» بود. مخاطب اصلی آن نه خیابان، بلکه رأس و بدنه سرکوب بود: افزایش هزینه شلیک، برجستهسازی مسئولیت فردی و تغییر محاسبه فرمانپذیری. هدف، مهار بدترین سناریو--یعنی همزمانی کشتار داخلی با جهش هستهای--و جلوگیری از لغزش کنترلنشدهای است که میتواند همه بازیگران را به واکنشی زنجیرهای بکشاند.
در این نقطه، مسئله «رهبری گذار» مطرح میشود؛ نه بهمعنای رهبری انقلاب، بلکه مدیریت عبور. تجربههای تاریخی نشان میدهد گذارها تنها با یک فرد واحد پیش نمیروند، بلکه با ترکیبی از نقشها: تکنوکراتها کشور را اداره میکنند، بخشی از بدنه امنیتی خشونت را مهار میکند، جامعه فشار را حفظ میکند و نمادها پیام را منتقل میکنند. از همین رو، بسیاری از گزینههای پرصدا -رهبران کاریزماتیک فردمحور، اپوزیسیونهای حذفی، جریانهای ایدئولوژیک جایگزین یا پروژههای شتابزده «دولت در تبعید»- از منظر مدیریت ریسک، گزینههایی نامطلوب ارزیابی میشوند.
در همین چارچوب، توصیف چهرههایی مانند حسن روحانی و جریان اصلاحطلب بهعنوان «سوخته» اگرچه در افکار عمومی ایران تا حد زیادی واقعیت دارد، اما الزاماً دغدغه اصلی بازیگران خارجی نیست. آنچه برای واشنگتن، بروکسل یا حتی بازیگران منطقهای اهمیت دارد، محبوبیت اجتماعی یا سرمایهٔ نمادین این چهرهها نیست، بلکه قابلیت ایفای نقش کارکردی در لحظه گذار است. از این منظر، روحانی یا برخی اصلاحطلبان نه بهعنوان رهبران آینده، بلکه بالقوه بهعنوان واسطههای نهادی، کانالهای ارتباطی یا بازیگران انتقالیِ محدود دیده میشوند؛ کسانی که زبان دولت، دیپلماسی و ساختار را میشناسند و میتوانند در مقاطعی مشخص به کاهش اصطکاک، انتقال پیام یا جلوگیری از فروپاشی کامل سازوکارهای اداری کمک کنند. برای ناظران خارجی، «سوختن سیاسی» در افکار عمومی الزاماً بهمعنای «بیفایده شدن کارکردی» نیست؛ این نقشها موقتی و فاقد آیندهٔ سیاسی مستقلاند، اما در محاسبات عبور بدون فروپاشی میتوانند مفید باشند.
در مقابل، گزینههای «ممکن و مطلوب» لزوماً شناختهشده یا سازمانیافته نیستند: بدنه تکنوکرات غیرایدئولوژیک، بخشهایی از بدنه امنیتی حرفهای، چهرههای میانی کمحاشیه و جریانهای مدنیِ مشروعیتساز. هر یک نقشی محدود اما حیاتی دارند. مشکل آنجاست که اینها هنوز کانالهای شناساییشده و تثبیتشدهای ندارند. همین خلأ نمایندگی است که گاه قدرتهای خارجی را به جستوجوی چهرههای شناختهشدهتر سوق میدهد؛ نه بهعنوان منجی، بلکه بهعنوان نقطهٔ تماس و مدیریت.
در این چارچوب نام شاهزاده رضا پهلوی نیز مطرح میشود. او بهعنوان رهبر نمادینِ غیرایدئولوژیکِ گذار بالقوه قابل تصور است، اما بهعنوان مدیر اجرایی گذار با محدودیتهای جدی روبهروست: فقدان سازمان حکمرانی، تجربهٔ مستقیم اداره بحران و خطر قطببندی اجتماعی. برای ترامپ و اروپا، او «قابل بررسی» است، نه «قابل اتکا»؛ گزینهای مکمل، نه ستون اصلی. این محدودیت زمانی پررنگتر میشود که علیرغم ادعای «رهبری ملی»، در عمل، «رفتار سیاسی » او و بخش عمده جریان حامیاش به سمت خودمحوری، انحصار نمایندگی و سلب حق کنش سیاسی از دیگر نیروها متمایل شود؛ امری که از نگاه ناظران بینالمللی نه نقطهٔ قوت، بلکه بذر تنشهای پساگذار تلقی میشود.
اشکال عمده اغلب جناحهای سیاسی ایران -از اپوزیسیون پادشاهیخواه و جمهوریخواه گرفته تا دیگر جریانهای برونساختار- در این است که بهجای پذیرش یکدیگر بهعنوان واقعیتهای سیاسی موجود و حرکت بهسوی ائتلاف ملی، همچنان در منطق نفی و تخریب متقابل باقی ماندهاند. این رویکرد نهتنها امکان همافزایی ملی را تضعیف میکند، بلکه اعتماد به حق انتخاب دموکراتیک مردم را نیز عملاً بیاعتبار میسازد. ملتهای موفق الزاماً فاقد اختلاف نبودهاند؛ آنها آموختهاند علیرغم اختلافها، در مسیر منافع مشترک ملی همافزایی کنند، نه همستیزی.
در امتداد همین ارزیابی، ناظران بینالمللی -که هر یک در تاریخ سیاسی خود یا در مواجهه با گذارهای دیگر کشورها این تجربهها را از سر گذراندهاند- با نگاهی سرد و غیرایدئولوژیک بهخوبی از این ضعفهای مزمن در جامعه سیاسی ایران آگاهاند. برای آنان، مسئله اصلی نه کمبود شعارها یا فقدان چهرههای پرطرفدار، بلکه ناتوانی نیروهای سیاسی در پذیرش تکثر، مدیریت اختلاف و اعتماد به سازوکار انتخاب دموکراتیک است. به همین دلیل، در ارزیابیهای بیرونی، ریسک پساگذار در ایران نه فقط محصول فرسایش رژیم، بلکه بهطور جدی ناشی از پراکندگی، بیاعتمادی و منطق حذف در میان نیروهای جایگزین نیز تلقی میشود.
برآیند این تصویر چندلایه روشن است. جمهوری اسلامی از نظر ایدئولوژیک پایان یافته، اما هنوز فرو نریخته است. بازیگران بینالمللی ثبات و پیشبینیپذیری را ترجیح میدهند و جامعه، زندگی و کرامت را مطالبه میکند. در این میان، تشدید فشار پیرامون موشکها و غنیسازی، همراه با هشدارهای بازدارنده درباره کشتار مردم، بخشی از تلاش برای مهار بدترین سناریوهاست--نه طراحی آیندهٔ ایران. مسئلهٔ اصلی نه نامهاست و نه شعارها، بلکه ظرفیت ادارهٔ کشور در لحظه گسست. گذارها را نه قهرمانان، بلکه ترکیبِ نقشها و توان مدیریت اختلاف پیش میبرند. هر مسیری که این واقعیت را نادیده بگیرد، حتی اگر در کوتاهمدت منسجم بهنظر برسد، در چشم ناظران بیرونی نه راهحل، بلکه منبع تنشهای حلنشدهٔ فردای ایران خواهد بود.
*دیوید اعتباری نویسنده کتاب «فراتر از ایدئولوژی: نقشه راه فنسالارانه بهسوی ایرانی آزاد»، از بنیانگذاران سازمان Stop Child Executions و از نظریهپردازان گذار ساختارمند، دموکراتیک و فنسالار در ایران است.

















