چرا زن، زندگی، آزادی سرکوب شد و چرا ایران امروز به پیروزی نزدیکتر است؟
این متن برای دلخوشکردن کسی نوشته نشده است. نه برای ستایش یک خیزش شکستخورده، و نه برای پاککردن مسئولیتها. حقیقت این است: جامعهای که از شکستهایش اسطوره بسازد، آیندهاش را قربانی میکند. زن، زندگی، آزادی شجاعانه بود، گسترده بود، انسانی بود؛ اما شکست خورد. نه چون مردم کم بودند، نه چون ترسیدند، بلکه چون سیاست را جدی نگرفتند.
مسئله همینجاست.
زن، زندگی، آزادی اعتراض اخلاقی بود، نه پروژه سیاسی. فریاد بود، نه فرمان. خشم بود، نه نقشه. و جمهوری اسلامی دقیقاً بلد است با چنین خیزشهایی چه کند: بکشد، فرسوده کند، پراکنده کند، و تمام.
مرگ مهسا امینی جرقه بود، نه علت. علت سالها تحقیر سیستماتیک، کنترل بدن، سرکوب سبک زندگی و بنبست مطلق آینده بود. به همین دلیل، خیزش بهسرعت همهگیر شد و مشروعیت اجتماعی کمنظیری به دست آورد. اما اینجا باید رک گفت: مشروعیت اجتماعی بدون رهبری، فقط سوخت است؛ و سوختِ بدون موتور، فقط میسوزد.
مشکل زن، زندگی، آزادی یک کلمه بود: بیفرماندهگی.
نه اینکه آدم شجاع نداشت. نه اینکه صداهای اثرگذار نبودند. مشکل این بود که هیچ مرکز تصمیمگیریای وجود نداشت. کسی مسئول تعیین زمان نبود. کسی مسئول تغییر تاکتیک نبود. کسی مسئول پاسخگویی به مردم نبود.
هر شهر جدا.
هر شب جدا.
هر حرکت بیپیوند با حرکت بعدی.
این دقیقاً همان الگویی است که جمهوری اسلامی در آن استاد است. سرکوب قطرهچکانی، فرسایش روانی، و تبدیل شجاعت به هزینهای بینتیجه. جنبش انرژی داشت، اما فرمان نداشت. بدن داشت، اما مغز نداشت.
در خارج از کشور هم فرصت از دست رفت. شش چهره اپوزیسیون متنی به نام منشور همبستگی منتشر کردند. نیت شاید خوب بود، اما نتیجه صفر. چرا؟ چون باز هم از همان بیماری رنج میبرد: ترس از رهبری. ترس از تصمیم. ترس از مسئولیت.
نه ابزار تصمیمگیری تعریف شد، نه مسئولیت روشن شد، نه کسی حاضر شد بگوید چه کسی هدایت میکند و چه کسی پاسخگوست. نتیجه؟ مردم داخل ایران خیلی سریع فهمیدند این جمع قرار نیست در لحظه بحران کاری بکند. فاصله خیابان و خارج از کشور حفظ شد. و رژیم نفس راحت کشید.
اینجا باید یک واقعیت را بدون لفافه گفت، حتی اگر به مذاق برخی خوش نیاید:
در لحظههای بحرانی، جامعه ایران به رهبری فردی پاسخگو اعتماد میکند، نه به جمعهای بیچهره و ساختارهای معلق.
فرد را میشود صدا زد.
فرد میتواند تصمیم بگیرد.
فرد را میشود مسئول دانست.
رهبری جمعی، وقتی هیچکس مسئول نهایی نیست، فقط توزیع بیمسئولیتی است. زن، زندگی، آزادی این حقیقت را با خون جوانان این کشور دوباره ثابت کرد.
مسیر امروز ایران دقیقاً از همین نقطه جدا میشود. این مسیر نه انکار زن، زندگی، آزادی است و نه ادامه خام آن. این مسیر محصول شکست است؛ شکستِ هضمشده.
امروز جامعه میداند که شور بدون سازمان میمیرد. اعتراض بدون هدایت، فقط کشته میدهد. پرسش «بعد از جمهوری اسلامی چه؟» دیگر تابو نیست. و برای نخستینبار بعد از دههها، تمرکز واقعی حول یک محور مشخص شکل گرفته است.
بخش بزرگی از جامعه امروز حول شاهزاده رضا پهلوی جمع شده است؛ نه بهعنوان پادشاه آینده، نه منجی، بلکه بهعنوان نقطه تمرکز، صدای واحد و مدیر گذار. این همان چیزی است که زن، زندگی، آزادی نداشت و به همین دلیل شکست خورد.
اگر مقایسه کنیم، تصویر روشن است:
زن، زندگی، آزادی خیزشی شجاعانه اما بیسر بود؛ بدون بدیل، بدون فرمان، و قابل سرکوب با هزینه پایین. مسیر امروز، واقعگراتر، متمرکزتر و خطرناکتر برای رژیم است؛ چون هزینه سرکوب را بالا برده و اعتماد عمومی ایجاد کرده است.
حقیقت تلخ این است: زن، زندگی، آزادی شکست مردم نبود؛ شکست فرار از تصمیم بود. شکست ترس از رهبری بود. اگر اینبار هم دوباره به بهانه اخلاق، از سیاست فرار کنیم، تاریخ هیچ رحمی نخواهد داشت. اما اگر اینبار مسئولیت را بپذیریم، همان چیزی که آن خیزش نتوانست به آن برسد، میتواند دستیافتنی شود.

نامه بشار اسد به سیدعلی، مهران رفیعی
















