جهان معاصر، گویی بر مدارِ بیاخلاقیها میچرخد؛ زمانهای که در آن، جانِ رنجورِ انسانِ ایرانی، به سکهای ناچیز در ترازوی سوداگریِ قدرتهای جهانی بدل گشته است.
تاریخ به یاد خواهد داشت که چگونه آرمانهای یک ملت، در مسلخِ منافع اقتصادی و بازیهای دیپلماتیک قربانی شد.
فصل نخست: نمایشِ تزویر در قاره سبز!
آن زمان که نام «مهسا» به رمزِ عصیانِ ملتی به ستوه آمده بدل گشت، پژواکِ فریادِ ایرانیان تا تالارهای مجلل اروپا طنینانداز شد. جهان شاهد بود که چگونه سیاستمداران غربی، ردایِ حمایت بر تن کردند؛ یکی به رسمِ سوگواریِ شرقی، گیسو میبرید و دیگری در میتینگهای صدهزار نفره، وعدهی صبحِ آزادی میداد.
درهای کاخ «الیزه» گشوده شد و لبخندهای دیپلماتیک، نویدبخشِ فروریختنِ دیوارهای استبداد بود. مردمِ خسته، در میانهی خون و آتش، دل به این همدلیها خوش کرده بودند؛ غافل از آنکه این شور و شیدایی، تنها پردهای از یک نمایشِ تئاترِ قدرت بود.
اما دریغ که این دلسوزیها، تنها اهرمی برای «ارزانخریِ امتیازات» بود. آن دستانی که به نشانهی همبستگی به سوی ایرانیان دراز شده بود، دیری نپایید که در پسِ پرده، دستانِ حاکمان را به گرمی فشرد.
آن موی بریدنها، مقدمهای بود برای آغوشهای گرمِ دیپلماتیک. اروپا، هراسِ فروپاشی را به جانِ حاکمان انداخت تا بهای سکوت و ابقای آنان را به قیمتِ خونِ هزاران جوان و بندِ هزاران زندانی، در معاهدههای پنهان وصول کند.
و چنین شد که مردم ما، در میانهی میدان رها شدند و گرگهای سیاست، دریدهتر از پیش، چوبههای دار را برپا داشتند و رفت آنچه رفت و کمتر کسی است که نداند!
فصل دوم: تکرارِ تراژدی در غبارِ وعدهها
امروز تاریخ، در دایرهای مکرر و دهشتناک، بازتولید میشود. این بار، بازیگرانِ دیگری با نقابِ منجی، بر صحنه ظاهر شدهاند. کسانی که از اورشلیم و واشینگتن، پیامِ دوستی مخابره میکنند و مردم را به حضور در خیابان فرا میخوانند، همانانی هستند که وعدههایشان چون حبابی بر آب، با وزشِ نخستین نسیمِ منافع، فرو میپاشد.
پیامهای مکرر برای قیام، هشدارهای توخالی دربارهی سرکوب و وعدهی ایستادن در کنار ملت، تنها خاکستری است که بر چشمِ حقیقت میپاشند. ملتِ فلکزده، باز هم میانِ تیغِ استبداد و فریبِ مدعیانِ دموکراسی گرفتار شده است.
بیشرمیِ سیاست آنجا به اوج میرسد که در اوجِ سلاخیِ جوانان، نغمهی «بهترین زمان برای مذاکره» سر داده میشود. گویی خونِ ریختهشده در خیابانها، برای آنان تنها به معنای «تخفیف بیشتر» در میزِ مذاکرات است.
فرجام: سکوت، سرد و سنگین
اکنون، ایران در غبارِ خاموشی فرو رفته است. رگهای ارتباطی بریده شده، اینترنت در محاق است و فریادها در گلو خفه شدهاند. در این تاریکیِ مطلق، که بوی خون و باروت از کوچهها به مشام میرسد، نه از منجیانِ غربی خبری هست و نه از مدعیانِ منطقهای.
این است حقیقتِ عریانِ جهانِ ما: معامله بر سرِ جانِ انسانهایی که تنها گناهشان، رؤیای زندگی بود. آری، هیچ انقلابی بیمددِ غیر به ثمر ننشسته، اما در عصرِ بیاخلاقی، «دیگران» نه بالی برای پرواز، که صیادی برای صیدِ منافعِ خویشاند.

















