
به تأثیر از کشتارهای اخیر در وطن
حالِ ما را مپُرس ، تا چون است ؟
که غم از حدّ و حَصر، بیرون است!
باغ و بُستان به داسِ دین مضروب
وطنی بی دفاع ، در خون است
روحِ ایران نشسته در زنجیر
جِیش ِ اسلام، در شبیخون است
تیغ ، در دست و تکیه بر قُرآن
قتل و کُشتار، حُکم و قانون است
جانی ی دزد و شبرو جلاّد
تشنهٔ خون به شهر و هامون است
پای قاتل به قصدِ جان ، مأمور
دست ضارب، به ضرب، مأذون است
سینهٔ آفتاب، مَجروح است
دلِ سنگِ سیاه، محزون است
چشم، تسخیرِ موجِ خون پالای
سینه را آتشی به کانون است
می کُشد باجوازِ دین جانی
عُقده مَسحور و کینه مَفتون است
صنفِ روحانیت به کرسی ی حُکم
شوکتش را به مرگ، مرهون است
بهرِ کُشتن زچیره دستی ی دین
مَلَک اَلموت، سخت ممنون است
قاتلی را امامِ خود کردیم
رنج ما زین خیانت افزون است!
ملّتی را به مَسلَخی بُردیم
خونِ مردم روان، چو کارون است
کشوری را به رهزنان دادیم
دستمزدش بلای طاعون است
ضّدِ امپریالیسم جنگیدیم
دیگِ مَردُم ز داد، مَشحون است
روشنی خواستیم و این ظُلمت
سَعد و فرخنده و همایون است
آنچه زینگونه بر مُراد روَد
گشتِ ایّام و دورِ گردون است
نیم قرنی ست، عقل تعطیل است
گردش روزگار، وارون است
نیم قرنی ست، شرم درغیبت
شهر، در چنگِِ دسته ای دون است
دستِ ظلمت به رُغب دستآموز
تیغِ وحشت به شرع ، مدیون است
جنگ و خونریزی و قساوت وظلم
بر سرِ مُلک ، سدّ ِ وارون است
از رگانِ جوان و پیرِ وطن
جامِ ننگینِ شرع ، مشحون است
با چنین ذِلّتی که بر ما رفت
عشق، بی ذوق و عقل، مجنون است
زین تجارت که با خُدا کردند
دین، زیانکار و شرع ، مغبون است
....
گاهِ استادگی، هم امروزست
وقتِ داد و وِداد اکنون است
دُورِ ضحّاک رو به پایان شد
نوبتِ کاوه و فریدون است!
***
م. سحر/ پاریس
13/1/2026

















