گاهی تاریخ، یک «رویداد» نیست؛ یک «الگو»ست.
الگویی که قرنها میگذرد، لباس عوض میکند، زبان عوض میکند، اما منطقش همان میماند: قدرتی که برای ایستادن، خون میخواهد.
در تاریخنویسی کهن، روایتی هست که هنوز هم مثل زخمی باز روی حافظه جمعی ایرانیان میسوزد: روایتِ حمله مسلمانان به فرماندهی خالد بن ولید به ایران (که پیامبر اسلام پیشتر به او لقب «سیف الاسلام» داده بود) و با قتل عام مردم «آسیابی با خون گردانید».
چه آن را واقعیت عینی بدانیم، چه اغراق حماسی، چه تصویرسازی روایی؛ اما آنچه امروز در جای جای ایران خون چکان شاهد هستیم، با تلخی تمام تایید همان روایت است:
بار دیگر در ایران، آسیابها با خون میچرخند.
مسئله فقط «قوم عرب» نبود؛ مسئله «ایدئولوژی» بود
سالهاست ما درباره «فتح ایران» حرف میزنیم و اغلب، آن را به یک دعوای قومی تقلیل دادهایم: عرب و عجم، مهاجم و مغلوب، بیگانه و ایرانی. به باور من این نگاه، هم سادهسازی است و هم انحراف.
زیرا اگر بخواهیم صادقانه و دقیق ببینیم، آنچه آمد و ماندگار شد، نه قوم عرب ، بلکه یک ایدیولوژی بود، یک منطق بود.
منطقی که جنگ را مقدس میکند، خشونت را ثواب میداند، و انسان را نه بر اساس «حق»، بلکه بر اساس «اعتقاد» و «تسلیم» درجهبندی میکند.
اگر آن حمله را صرفاً « حمله اعراب » به ایران بدانیم، ناخواسته یک خطای تاریخی مرتکب شدهایم:
چون قومها تغییر میکنند، اما ایدئولوژیها میمانند؛ و این ماندگاری است که تاریخ را تکرارپذیر میکند.
این همان گره اصلی است: اسلام سیاسی ــ نه به معنای ایمان فردی مردم، بلکه به معنای ایدئولوژی قدرت ــ از همان ابتدا یک دستگاه مشروعیتسازی برای خشونت ساخت:
دشمن، «کافر» بود؛ جنگ، «جهاد» بود؛ غنیمت، «حق» بود؛ اسارت، «قانون» بود؛ و پیروزی، «نشانه تأیید خدا» بود که پاداش بهشت را نیز نوید میداد!
این منطق، وقتی در قالب دولت بنشیند، دیگر فقط یک باور نیست؛ یک ماشین کشتار و اقتدار مطلق است. ماشینی که برای حرکت، خوراک میخواهد. و خوراکش، اغلب «جان انسان» است. همان تمثیل «ضحاک» در شاهنامه فردوسی.
جمهوری اسلامی: بازتولید همان منطق است، اما با ابزارهای دنیای مدرن
۴۷ سال است که ایران در گروگان یک حکومت است؛ حکومتی که در ظاهر «دولت» است، اما در عمل یک پروژه ایدئولوژیک است.
پروژهای که ، نه بر «حقوق»، نه بر «قرارداد اجتماعی»؛ بلکه بر «تکلیف»، «اطاعت»، «بیعت» و «حذف» مخالفان بنا شده است.
در چنین نظامی، مردم موضوع سیاست نیستند؛ ابزار سیاستاند. و درست همینجاست که آن استعاره تاریخی جان میگیرد: آسیاب قدرت، با خون میچرخد.
اعدامها با اذان صبح، تصادفی نیست. یک پیام است. یک نمایش است. یک زبان است. زبانِ حکومتی که میخواهد به مردم بگوید: «ما نه فقط جان شما را میگیریم، بلکه کشتن را هم مقدس میکنیم. حتی لحظه کشتن را به عبادت گره میزنیم تا اعتراض شما «بغی» علیه دین خدا جلوه کند و مستوجب عقوبت مرگ». اینچنین بود که شکنجه گران نیز برای ثواب بیشتر، وضو میگرفتند و زندانیان را شکنجه میکردند! تا پاداش «بهشتی» بهتری نصیب شان گردد !
این همان نقطهای است که تاریخ گذشته و اکنون به هم میرسند: وقتی ایدئولوژی، خشونت را «معنوی» میکند، دیگر صرفاً سرکوب نیست؛ تقدیسِ سرکوب است. و این خطرناکترین شکل خشونت سیاسی است.
خشونتِ ایدئولوژیک، یک «اتفاق» نیست؛ یک «سیاست» است. حکومتهای معمولی ممکن است سرکوب کنند، اما معمولاً سرکوب را انکار میکنند. اما حکومتهای ایدئولوژیک، سرکوب را نهتنها انکار نمیکنند، بلکه آن را «حق» میدانند، «وظیفه» میدانند، و حتی «ثواب» تعریف میکنند. در چنین ساختاری، کشتار فقط محصول ترس نیست؛ محصول ایمانِ سیاسی هم هست. یعنی سرکوب، فقط واکنش نیست؛ برنامه است.
اینجا دیگر ما با یک «حکومتِ بد» طرف نیستیم؛ با حکومتی طرفیم که اساساً «بر مرگ» بنا شده است:
مرگ در خیابان، مرگ در زندان، مرگ در دادگاههای نمایشی، مرگ در سکوت رسانهای.
ما باید از زنجیرهای ایدئولوژیک رها شویم
بزرگترین مانعِ دیدن حقیقت، نبودن اطلاعات نیست، اسارت ذهن است. تا وقتی ذهن ما هنوز در زندانِ روایتهای ایدیولوژکی و تحمیلی است ــ روایتهایی که یا فتح و شکست را رمانتیک و عاشورایی میکنند، یا آن را صرفاً قومی میبینند، یا خشونت را توجیه میکنند ــ ما نمیتوانیم از تاریخ درس بگیریم.
مشکل این نیست که «در گذشته چه شد». مشکل این است که ما هنوز نفهمیدهایم «چرا شد» و «چطور هنوز تکرار میشود».
اگر ما نفهمیم که ایدئولوژی چگونه خشونت را مقدس میکند، هر بار ممکن است شکل جدیدی از همان تقدیس را تجربه کنیم: یک بار با شمشیر، یک بار با طناب دار، یک بار با گلوله، یک بار با باتوم و شکنجه، یک بار با پروندهسازی و اعتراف اجباری. اسمها تغییر میکنند؛ اما منطق، اگر نقد نشود، بازتولید میشود.
«آسیاب خون» فقط یک تصویر نیست؛ تشخیص یک بیماری تاریخی است
وقتی میگوییم «آسیابها با خون میچرخند»، منظورمان فقط یک استعاره شاعرانه نیست. این یک تشخیص است: تشخیص یک بیماری ایدیولوژیک و تاریخی. بیماریای که در آن: انسان ارزش ذاتی ندارد، زندگی «حق» هر کس نیست، «امتیاز» یست که حکومتی که خود را نماینده خدا میداند، به هرکس بخواهد میدهد و یا از او میگیرد. و آن وقت، هیچ چیز خطرناکتر از این نیست که مردم به این وضعیت عادت کنند. زیرا عادت، یعنی پذیرش. و پذیرش، یعنی تداوم.
امروز، وظیفه ما اعتراض فقط در خیابان نیست؛ «بازسازی فهم تاریخی» نیز هست. ایران برای آزادی فقط به خیابان نیاز ندارد؛ به بازسازی حافظه هم نیاز دارد. به بازتعریف روایتها نیز نیاز دارد. به شکستن تابوهایی نیاز دارد که دهههاست اجازه ندادهاند حقیقت دیده شود. ما باید شجاعت داشته باشیم بگوییم:
مسئله فقط یک حکومت نیست؛ منطقِ حکومتکردن با بک ایدئولوژی ضد انسانی ست. و تا وقتی این منطق را نقد نکنیم، حتی اگر یک رژیم برود، ممکن است نسخه دیگری از همان منطق برگردد.
آینده ایران، فقط با تغییر نامها ساخته نمیشود؛ با تغییر «معیارها» ساخته میشود: معیار حق، معیار قانون، معیار کرامت انسان، معیار شهروندی.
اگر آسیاب با خون میچرخد، باید آنرا از کار انداخت. راه نجات این نیست که خون را کمتر کنیم تا آسیاب آرامتر بچرخد. راه نجات این است که آسیاب را از کار بیندازیم. یعنی ایدئولوژیِ مرگ را کنار بزنیم، حکومتِ تکلیف را به حکومتِ حق تبدیل کنیم، و به جای «امتِ مطیع»، «ملتِ شهروند» بسازیم.
این یک شعار نیست؛ یک ضرورت تاریخی است. زیرا هر ملتی که در برابر تقدیس خشونت سکوت کند، دیر یا زود، نوبت خودش میرسد.
امروز، ایران دوباره در همان نقطهای ایستاده که تاریخ بارها هشدار داده است:
یا زنجیرهای ایدئولوژیک را میشکند،
یا آسیاب، همچنان با خون خواهد چرخید.
و ما حق نداریم اجازه بدهیم نسل دیگری، نانِ خونینِ قدرت را بپردازد.

















