خوشبختی انسان این است که موجودی فراموشکار است. البته این فراموشکاری برای همگان نیست. اشخاصی هستند که تا زنده هستند حوادث ریز و درشت زندگی شان را فراموش نمی کنند. آن ها سعی می کنند این حوادث را خصوصا اگر حوادث وحشتناک باشد در ذهن و ضمیرشان حفظ کنند و برخی دیگر ماوقع را یادداشت می کنند تا بعدها برای یادآوری به دست فراموشکاران نسل خودشان یا نسل های بعدی برسد. مهم این است که آن حوادث را خود شخصا تجربه کرده باشی نه این که از دیگران نقل قول کنی.
من خوشبختانه یا بدبختانه در کوران زندگی ام، حوادث شگفت انگیزی را تجربه کرده ام که حتی امروز به رغم آسیب مغزی در اثر چند سکته آن ها را به یاد دارم. سعی کرده ام بخش مهمی از این حوادث را در سه رمان «غیر ممکن»، «من ستاره هستم» و «و خورشید می درخشد...» که انتشارات فروغ کلن آلمان آن ها را منتشر کرده است بازگو کنم هم برای فراموشکاران نسل خودم، هم برای نسل جوان امروز، و هم برای آیندگان.
کشتار سبعانه ی نظام اسلامی که همین چند روز پیش اتفاق افتاد، و در تاریکی مطلق خبری که حکومت به وجود آورد ابعاد رسمی اش مشخص نشد، کشتار اول این درندگان نبود بلکه مرا به گذشته و به سال ۱۳۵۹ بود که در آن شخصا کشتار مشابهی را به چشم دیدم و قسمتی از آن را در رمان اول ام «غیر ممکن» بازگو کردم. در اینجا، همین قسمت از کتاب ام را می آورم برای این که نسل جوان ما بداند که این کشتاری که امروز به چشم دیدند و شخصا تجربه کردند چیز جدیدی نیست و جنایتکاری نظام اسلامی از ابتدای استقرارش و از گذشته وجود داشته و مواردش بسیار شبیه به هم است مثل به مسلسل سنگین بستن معترضان و خیابان را پر از اجساد کشته شدگان و زخمی ها کردن، فقط با این فرق که آن زمان ما رسانه و اینترنت نداشتیم و جز فعالان سیاسی و مبارزانی که همیشه در میدان جنگ با حکومت بودند کسی از وقوع این اتفاقات مطلع نمی شد.... :(
*******
بخشی از رمان «غیر ممکن» نوشته ی ف. م. سخن از انتشارات فروغ کلن آلمان.
فایل پی.دی.اف این کتاب به طور رایگان تقدیم حضور فقط عزیزان مقیم ایران می شود. برای دریافت فایل یک نشانی ای میل به من در آدرس
ارسال کنید.
عزیزان ساکن خارج از کشور می توانند این کتاب و دو کتاب دیگر سخن «من ستاره هستم» و «و خورشید می درخشد...» را به صورت چاپی از طریق سایت انتشارات فروغ آلمان به نشانی
خریداری کنند.
**************
-امروز عصر دکه دارهای خیابون مصدق به خاطر اعتراض برای جمع کردن دکههاشون جلو شهرداری جمع میشن. تونستی اونجا باش و عکس تهیه کن.
-کجا هست شهرداری؟
-اون ساختمون بلندهی میدون فاطمی.
-میدون فاطمی؟
-میدون آریامهر.
-حزب رستاخیز؟
سلمان میخندد:
-آره مرحوم حزب رستاخیز! هیچوقت هم اونجا نرفت!
نمیخندم.
-کاش مرحوم نشده بود!
سلمان با متلکهای من آشنا شده و میداند که نظر خوبی به هیچ دار و دستهی بعد از انقلاب ندارم. الان هم که پهلوی او هستم نه از حب او که از نفرتام از حکومت ملاهاست.
-کسی رو میخوای بیاد باهات توو حمل وسایل کمکت کنه؟
-نه با یه دوربین و چند تا فیلم میرم. کمک نمیخوام.
-بیا این کارت خبرنگاری رو بگیر. اگه جلوت رو گرفتن که چرا دوربین داری میگی خبرنگار هستم.
به کارت نگاه میکنم. روزنامه جمهوری اسلامی. خسرو موذن. خبرنگار-عکاس. بدون عکس.
دکهدارهای مصدق، یعنی خیابان پهلوی سابق، جلوی مغازهها و بوتیکها دکههاشون رو ساختن. حالا میخوان پیاده رو لودر بندازن و دکهها رو جمع کنن. دکهدارها میگن ماها مستضعفین هستیم و حق داریم دکه داشته باشیم. دولت میگه شماها توو دکههاتون مواد مخدر میفروشین و کار فروشگاههایی رو که کلی هزینهی مغازههاشون رو میدن و مالیات میدن از رونق میندازین. دکه دارها تا حالا مقاومت کردن و نذاشتن دکههاشون جمع بشه.
امروز قراره جمع شن برن جلوی ساختمون شهرداری تظاهرات کنن. مجاهدین توو پشت پرده این تظاهرات رو سازماندهی کردن. من هم میرم اونجا از این تظاهرات عکس برداری کنم.

دوربین کانن «اِی ای وان»ام را با یه لنز زوم دار و سه حلقه فیلم سی و ششتایی بر میدارم و در میدان ولیعهد رو به روی سینما پولیدور پیاده میشوم.
یادش بخیر. روزهای مدرسه در این میدان پلاس بودیم و به همبرگر فروشی «ویمپی» که آن طرف میدان بود میرفتیم. همانجا بود که بچهها اسم مرا به خاطر کلاه بافتنییی که همیشه بر سر داشتم «سهرابْ کلاهی» گذاشتند. آن جا بود و بالاتر، در سلف سرویس فروشگاه «کوروش» و رستورانی که در میدان آریامهر رو به روی همین ساختمان شهرداری که الان قرار است به آنجا بروم جمع میشدیم و برنامههای کوه و شلوغ بازیهایی که میخواستیم در مدرسه در آریم میگذاشتیم.
پیاده به طرف سه راه آریامهر میروم. از جلوی فروشگاه کوروش و پمپ بنزین بغل دست آن رد میشوم. در سمت راست پیاده رو دکهها ردیف شدهاند و صاحبان آنها و مغازههای رو به روی شان در پیاده رو ایستاده اند. التهاب میان جمعیت کاملا مشخص است.
دکه دارها جلوی در شهرداری جمع شدهاند. چند تا عکس میگیرم و به آنها نزدیک میشوم. در آن سوی میدان مردم عادی به حمایت از دکهدارها جمع شده اند. تعداد دکهدارها که زیاد میشود، به دروازهی بستهی ساختمان شهرداری فشار میآورند و دروازه را به زور باز میکنند. همگی وارد محوطهی رو به روی ساختمان میشوند و شروع به دادن شعارهای اعتراضی میکنند.
قاطی جمعیت وارد محوطه میشوم و همگی روی پلههای ورودی مینشینیم تا مسوولی بیاید و جواب دکهدارها را بدهد.
کارمندی میآيد و با خشونت خطاب به جمعیت میگوید که دکهها امروز جمع خواهند شد و اگر کسی در دکهاش چیزی دارد برود جمع کند تا آسیب نبیند. شما هم باید اینجا را ترک کنید. جمع شدن تان بی فایده است. و به داخل ساختمان بر میگردد و درها را میبندند.
دکهدارها شروع به دادن شعارهای تند میکنند. عکس میگیرم. به نظر میرسد اتفاقی در شُرُف افتادن است. تعدادی مامور پلیس و کسانی که لباس معمولی به تن دارند و قیافه شان به حزباللهیها میخورد وارد محوطهی شهرداری میشوند. درگیری شروع میشود. در آن سوی خیابان مردم به نفع دکهدارها شعار میدهند. نیسانی که روی آن تیربار نیمهسنگین نصب کردهاند چند بار در مقابل ما میرود و بر میگردد. از این نوع تیربار در کوهستانهای کردستان برای سرکوب معترضان کرد استفاده میشود.
من حواسام به دوربینام است تا اگر درگیری شروع شد بتوانم بلافاصله عکس بگیرم. جمعیت در محوطه پخش میشوند و عدهای به ساختمان حمله میکنند.
از پلهها پایین میآیم تا بتوانم از کسانی که به ساختمان حمله میکنند عکس بگیرم.
ناگهان افراد مسلح به سمت ما شلیک میکنند. روی زمین دراز میکشم. چند نفر به زمین میافتند. از روی وانت شروع به تیراندازی میکنند. گلولهها دیوار ساختمان را سوراخ سوراخ میکنند و شیشههای ورودی در هم میشکنند. جمعیت فرار میکند و هر کس به گوشهای پناه میبرد. جمعیت آن سوی میدان هم پا به فرار میگذارند و پناه میگیرند. مغازههای اطراف میدان همگی بسته هستند و کرکرههای شان از شروع تظاهرات پایین داده شدهاند و جایی برای پنهان شدن نیست. من پشت بر آمدگییی که در محوطه هست خودم را پنهان میکنم و سعی میکنم از آن چه میگذرد عکس بگیرم. گلولهها به هر سو در حال شلیکاند. از محوطه خارج میشوم و به خیابان میآیم. جمعیتی که با آنها میدَوَم به گلوله بسته میشوند. چند نفر این سو و آن سو بر زمین میافتند. ناله و فریاد از زخمیها بلند میشود. پلیس به سوی ما هجوم میآورد و افرادی را میگیرد و آنها را با خشونت به زمین میکوبد و دستگیر میکند. در اثنای دویدن پایم به بدن کسی که بر روی زمین افتاده میگیرد و زمین میخورم.
بلند میشوم و خودم را به کنار پیاده رو میرسانم. جلوی لباسام خونی شده. سعی میکنم بدون جلب توجه حاشیهی پیاده رو طی کنم. دوربینام را بغل دستم طوری آویزان میکنم که اگر جلویم را گرفتند بگویم خبرنگار هستم و کارت خبرنگاریام را نشان بدهم.
حدود ساعت ۹ شب چند نفر به صورت پراکنده به سمت شمال خیابان پهلوی میروند. معلوم است میخواهند دوباره تجمع کنند. ناگهان از خیابان زرتشت، عدهای مسلح وارد خیابان میشوند. شروع میکنم به دویدن تا پیش از این که دستشان به من برسد، جایی پنهان شوم. بهتر است از کارت خبرنگاریام استفاده نکنم چون اولا لباس خون آلودم نشان میدهد در درگیری عصر بودهام و نگران هستم تقلبی بودن کارت معلوم شود و بیشتر به دردسر بیفتم.
در خانهای را باز میبینم و داخل خانه میشوم. راهروی تنگ و تاریکی است که به راه پله میخورَد. پلهها را به سرعت بالا میروم. ساختمان، مسکونی نیست بلکه در هر طبقه دفتر کاری هست. درِ یکی از دفترها باز است. داخل دفتر چند نفر به آرامی صحبت میکنند. با پشت انگشت آرام به در میکوبم. جوابی نمیآید. در را باز میکنم و بی سر و صدا داخل میشوم. سه نفر در تاریکی مثل این که پشت پنجره سنگر گرفته باشند به خیابان نگاه میکنند.
-کس کش رو نگاه کن ببین چجوری داره میزنتش.
-اوخ اوخ. اون یکی رو هم گرفتن.
-با صورت کوبیدش زمین!
به آنها که نزدیک میشوم یکیشان متوجه من میشود و با وحشت به طرف من میچرخند. با یک دست اشاره میکنم و با دست دیگرم دوربینام را نشان میدهم که نترسند و هراس نکنند. حسابی جا خورده اند. حق هم دارند.
-چی میخوای اینجا؟
یکیشان با ناراحتی و عصبانیت این را به من میگوید.
-ببخشید. نمیخواستم بترسونمتون. داشتم عکس میگرفتم حمله کردن ترسیدم بگیرنم، اومدم توو. معذرت میخوام.
در نوری که از خیابان به داخل میتابد، وضع ناجور مرا میبینند. اوورکتی سیاه شده از خون. سر و وضع آشفته.
-بیا بشین اینجا. بذار یه لیوان آب بهت بدم.
-مرسی.
میروم کنار آنها مینشینم.
-زخمی شدی؟
-نه. خون کس دیگه است. عیب نداره عکس بگیرم؟
-چرا. اگه عکسها رو منتشر کنی میفهمن از این جا گرفتیشون.
راست میگوید. اگر عکسها منتشر شود، مشخص میشود عکس از کجا گرفته شده و اینها به درد سر میافتند. من هم پشت پنجره زانو بر زمین میزنم و به زد و خوردی که در خیابان جریان دارد نگاه میکنم. در مقابل ما صحنههایی از فرار و تعقیب و دستگیری و برگشتن و شعار دادن و تکرار اینها شکل میگیرد. تا موقع آرام شدن خیابان همانجا میمانم.
-مرسی به خاطر کمکتون. من دیگه میرم.
-نگیرنت موقع رفتن؟ میخوای همینجا بمون تا صبح. دوربین هم داری گرفتار نشی؟
-نه. مواظبم.
-برو به سلامت.
-اون اوورکت خون آلود رو از تنات در بیار الاغ....!
این را ستاره با بیحوصلگی به من میگوید.
اوورکت را به خاطر حمل حلقههای فیلم پوشیدهام.
-....دیدی چجوری مردم را به رگبار بستن؟
-آره کثافتا. انگار داشتن سرباز خارجی میکشتن.
-حالا چجوری بریم تا خونه؟
-فعلا از این منطقه دور شیم. بعد شاید ماشینی چیزی پیدا کنیم ما رو با خودش ببره بالا....

خیزش بزرگ ملی چه کم داشت؟
















