Monday, Jan 19, 2026

صفحه نخست » ایران پس از کشتار: گسست نهایی میان حکومت و جامعه

etemaadi.jpgناصر اعتمادی - ویژه خبرنامه گویا

آنچه امروز در ایران جریان دارد، یک گسست تاریخی میان حکومت و جامعه است. کشتار گستردۀ معترضان، که قربانیان اصلی آن را جوانان تشکیل می‌دهند و شمارشان - فارغ از اختلاف آمارها - به‌اتفاق همگان به هزاران نفر می‌رسد، نقطه‌ای است که پس از آن دیگر نمی‌توان از بازگشت به وضعیت پیشین سخن گفت. این خشونت عریان، نه واکنشی مقطعی، بلکه نشانه‌ای از ورود نظام سیاسی به مرحله‌ای است که بقا را تنها در سرکوب می‌جوید.

پس از این کشتار، علی خامنه‌ای مطابق الگوی آشنای قدرت‌های در حال زوال، با زبان «پیروزی» و «اقتدار» ظاهر شد و چنین وانمود کرد که با ارعاب و خونریزی، جامعه را به سکوت و خانه‌نشینی واداشته است. اما این آرامش، اگر نامی بر آن بتوان نهاد، چیزی جز آرامش گورستانی نیست. شواهد متعدد نشان می‌دهند که حکومت تنها زمانی توانست این سرکوب را به این ابعاد پیش ببرد که از پیش از واکنش خارجی آسوده‌خاطر شده بود: از انفعال واشنگتن، ملاحظات اسرائیل و میانجی‌گری و فشار کشورهای عربی منطقه، از عمان و قطر گرفته تا عربستان و امارات. انتشار گزارش‌هایی از رسانه‌های معتبر آمریکایی که نقش این بازیگران را در بازداشتن دونالد ترامپ از اقدام نظامی برجسته می‌کند، بیش از آن‌که صرفاً یک خبر باشد، حامل پیامی سیاسی است: نشانه‌ای از آگاهی دیرهنگام کاخ سفید از هزینه‌های مماشات و انفعال در برابر کشتار مردم ایران.

با این همه، مسئله اصلی نه در بیرون، بلکه در درون ایران رقم می‌خورد. این کشتار، هرگونه امکان سازش، اصلاح تدریجی یا بازسازی مشروعیت را از میان برده است. جامعه‌ای که با گلوله پاسخ گرفته، جامعه‌ای آکنده از خشم و حس انتقام است. بحران‌های اقتصادی و اجتماعی که بستر این اعتراض‌ها بودند، نه‌تنها حل نشده‌اند، بلکه تشدید شده‌اند. در برابر چنین جامعه‌ای، حکومتی ایستاده است که سرمایه سیاسی، اخلاقی و حتی منطقه‌ای خود را عملاً مصرف کرده و اکنون ناچار است تنها با اتکای مستقیم به دستگاه سرکوب، آن هم در شرایطی از انزوا و تنگدستی بی‌سابقه، دوام بیاورد.

مقایسه با سوریۀ دوران بشار اسد در سال ۲۰۱۱ از همین‌جا معنا می‌یابد. اسد نیز زمانی که در آستانۀ سقوط قرار گرفت، راه سرکوب خونین را برگزید و با مداخلۀ گستردۀ نیروی قدس، شبه‌نظامیان نیابتی و سپس روسیه، جنگی داخلی را رقم زد که بیش از یک دهه به طول انجامید. این جنگ نزدیک به یک میلیون کشته بر جای گذاشت و نیمی از جمعیت کشور را آواره کرد. اما جمهوری اسلامی، برخلاف رژیم اسد، امروز نه از آن پشتوانۀ منطقه‌ای برخوردار است و نه از حمایت نظامی یک قدرت بزرگ. روسیه خود درگیر جنگ فرسایندۀ اوکراین است و نه توان و نه ارادۀ حضور نظامی در ایران را دارد. حزب‌الله، حماس و دیگر نیروهای نیابتی یا تضعیف شده‌اند یا ظرفیت گذشته را ندارند. حتی اگر گزارش‌ها درباره نقش مستقیم نیروی قدس و استفاده از شبه‌نظامیان عراقی یا افغان در سرکوب داخلی درست باشند، این نیروها نه از نظر کمّی و نه کیفی قادر به تضمین بقای بلندمدت نظامی در ابعاد ایران نیستند.

در چنین شرایطی، نشانه‌های ریزش و شکاف در درون دستگاه سرکوب نیز معنادار است. اگر انسجام کامل وجود داشت، نیازی به توسل به نیروهای بیرونی نبود. این خود علامتی است از شکنندگی ساختاری. در عین حال، آنچه زیر خاکستر این سرکوب باقی مانده، نه خاموشی که غلیان آتشفشانی است : خشم انباشته‌ای که در نخستین فرصت با شدتی بیشتر و با شکل‌هایی رادیکال‌تر سر برخواهد آورد. اعتراض‌های آینده، اگر شکل بگیرند، تکرار اعتراض‌های پیشین نخواهند بود. تجربه کشتار، معادلات روانی و اجتماعی را تغییر داده است.

در این‌جا مسئلۀ خشونت، خواه‌ناخواه، به مرکز بحث می‌آید. واقعیت این است که خشونت دولتی، خشونت اجتماعی می‌زاید. پند و اندرز اخلاقی، هرچند از منظر انسانی قابل فهم، در شرایطی چون ایران امروز توان مهار این چرخه را ندارد. جامعه‌ای که شاهد قتل گستردۀ جوانانش بوده، به‌سادگی به انضباط مسالمت‌جویانه بازنمی‌گردد. اینجا همان نقطه‌ای است که تحلیل کلاسیک مارکس معنا می‌یابد: خشونت در لحظات معینی از تاریخ، نه به‌عنوان فضیلت، بلکه به‌مثابه مامای تاریخ عمل می‌کند. یعنی هنگامی که نظم کهن چنان پوسیده و اصلاح‌ناپذیر شده که راه‌های مسالمت‌آمیز زایش نظم نو را مسدود کرده است.

این به‌هیچ‌وجه به معنای ستایش خشونت یا تضمین نتیجۀ رهایی‌بخش آن نیست. خشونت نه خالق تاریخ است و نه تضمین‌کنندۀ آینده‌ای بهتر. اما می‌تواند انسداد را بشکند و گذار را ممکن سازد. آنچه امروز در ایران دیده می‌شود، دقیقاً چنین وضعیتی است: نظمی که با کشتار، خود هر امکان گفتگو، اصلاح و مصالحه را نابود کرده و جامعه‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

از این پس، چشم‌اندازها محدود و تند شده‌اند. یا حکومت مسیر سرکوب حداکثری را تا مرز قتل‌عام اکثریت جامعه ادامه می‌دهد - مسیری که پیامدهای آن حتی برای خود نظام نیز نامعلوم و احتمالاً فاجعه‌بار است - یا در نهایت زیر فشار جامعه‌ای خشمگین و مصمم، فرو می‌پاشد. با کشتاری که رخ داده، هر سناریوی میانه، هر خیال اصلاح از درون یا آشتی تدریجی، عملاً از پیش منتفی شده است. آنچه باقی مانده، تقابل دو اراده است: ارادۀ بقای نظام با تکیه بر زور و ارادۀ جامعه‌ای که این نظم را برای همیشه نامشروع می‌داند. این تقابل، خواه خوشایند ما باشد یا نه، به نبردی بر سر مرگ و زندگی شبیه‌تر شده است تا به یک منازعۀ سیاسی قابل حل در چارچوب‌های پیشین.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy